ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٧   کلمات کلیدی:

تف


 
در روزهای آخر اسفند
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۸   کلمات کلیدی:

نشسته ام پشت میز تحریر و خورکار هم توی دستم است و به مغزم فشار می آورم، بلکه چیزی بنویسم. اما حتی یک جمله هم به ذهنم نمی رسد. آن پایین، زیر میز، شروع کرده ام به بازی. ناخن گیر از روی میز افتاده و با انگشت پاهایم باهاش بازی می کنم. فکرم آن پایین است اما چشمم به قالیچه های قرمز جلوی تخت است که دیشب
خیس شده اند. دیروز پکیج خاموش شد و آب توی رادیاتور سوراخ جمع شد و تمام زیر و
جلوی تخت خیس شد. اتاق بوی ادرار گرفته. مثل تشک خیس بچه ها که روز مادرها توی آفتاب پهن می کنند تا بویش بپرد. دست می کشم روی کتاب های طبقه ی بالای میز؛ دستم خاکی می شود. نزدیک عید است و همه خانه هاشان را می تکانند. من که خانه ندارم تا بتکانم خوب. به جایش کتابخانه و میزم را سالی ده بار تمیز می کنم. یادم باشد بعد از این که چیزی نوشتم بروم دستمال بیاورم این جا را پاک کنم. اما چی بنویسم.

یک ساعت است دارم با چیزهای اطرافم ور می روم، کاغذهای سپید را نگاه می کنم و از دیدن آن همه کاغذ سپید لذت می برم و هوس می کنم رمان بنویسم. اما دریغ که حتی یک کلمه نوشته باشم. مادر دارد توی آشپزخانه غذا می پزد. بوی سیب زمینی سرخ کرده و جگر می آید. طبق عادت خانوادگی مان تلویزیون روشن است و برای خودش می خواند. همه پی کار خودشانند و هیچ کس حواسش به تلویزیون نیست، اما اگر بروم خاموشش کنم صدای حضرات در می آید که داشتیم نگاه می کردیم، گوش می دادیم. هنوز از راه نرسیده خاموشش کردی که چی؟ خبرهایش هم آخر تکراری شده اند. بحران اقتصادی. ورشکستگی کمپانی های بزرگ. اخراج کارکنان. اعتصاب. خبرهای داخلی هم که دستکمی از خارجی ها ندارند. نوروز باستانی و گرانی و قیمت پسته.

فکر می کنم اگر کتاب خوبی بخوانم شاید از این بن بست بیرون بیایم. می ایستم تا همه ی کتاب های قفسه را راحت ببینم. میلم سمت کتاب خاصی نمی رود. حوصله ی نثر سنگین ندارم. پس کلاسیک ها خط می خورند. رمان هم که خیلی طولانی ست. داستان کوتاه ها هم جدیدا خیلی سبک و بی محتوا شده اند. می ماند شعر. شعر حال قاطی پاتی ام را بهتر می کند و از افسردگی درم می آورد. دلم هوای کوچ بنفشه ها را کرده. کاش موسیقی اش هم بود.

چقدر آن سال که کلاس زبان می رفتم و از کنار باغچه های گل فروشی توی ونک رد می شدم، خوب بود. می رفتم توی باغچه ها و بنفشه ی توی جعبه ها را دید می زدم و فرهاد هم توی گوشم می خواند "در روزهای آخر اسفند". مسیر بازگشت به خانه دلخوشی ام بود. پر از بنفشه و اقاقی و گل های جورواجور و آفتاب و موسیقی. ولی بلاخره کلاس زبان هم تمام شد و دلخوشی کوچک من هم رفت پی کارش.

صدا یی از دور می آید. ام پی تری که روشن است و گوشی اش توی گوشم، دنیا را آب ببرد، من را خواب می برد. خاموش می کنم. مثل هر روز ظهر، در نمکدان است که به در اتاق می زنند، یعنی نهار. بهتر است جمع کنم. چیزی که ننوشتم. حداقل نهار که می توانم بخورم، البته  قبل از این که در را از جا بکنند.    


 
خواب های من
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠   کلمات کلیدی:

   روی شکم وسط اتاق خوابیده ام و شکمم قار و قور می کند. به رویم نمی آورم و سعی می کنم خوابم را ادامه بدهم. نوای دف و کمانچه و صدای بم این خواننده نمی گذارد کامل خوابم ببرد.

   دارم جاده ی کویری ای را می بینم که پیش ترها یک بار رفته ام. اطراف تهرانه. ورامین. نزدیک قصر بهرام. همانی که به حرمسرای شاهی می رسد و هنوز خاکی ست. تا چشم کار می کند خار است. همه جا پر از خار است و بعضی هاشان گل های ریزی دارند, صورتی, زرد, بنفش. و عجیب است چنین جایی و گل. دارم همین طور می روم. از جاده بیرون می آیم. گر چه زیاد فرقی ندارد. خود جاده هم پر از سنگ است و راه رفتن تویش سخت. یک خرگوش خاکی رنگ مثل فرفره از کنار پایم می پرد و  دور می شود. دو تا سرباز که توی جیپی نشسته اند و دارند می روند, به صدای بلند, طوری که بشنوم, می گویند زود برگردید توی مسیر. آن بیرون مار و عقرب زیاد دارد, خطرناک است. برمی گردم توی جاده و با دختری هم مسیر می شوم که دست هایش گلی است. دختر از مجسمه هایش می گوید که ساخته بوده تا نمایشگاهی برپا کند ولی نتوانسته. چون بهش گفته بودند باید سینه ی زن ها را ببرد و اندامشان را بدون برجستگی بسازد. ولی زن بدون برجستگی های بدنش که مشخص نمی شود زن است.

   همین طور داریم می رویم که سربازها برمی گردند. کارد دستشان است و به ما حمله می کنند و ما شروع می کنیم به دویدن. سر برمی گردانم و عقب را نگاه می کنم. دختر همراهم را می بینم که بدنش خونی شده و سینه هایش غرق خون توی دست های لرزانش هستند و سربازها هم خنده کنان سمت من می آیند. ادامه می دهم. آن قدر که می رسم به حرمسرای شاهی. می روم تو و کلون چوبی بزرگ را می اندازم. سرباز ها پشت در می مانند و عصبانی شروع می کنند به آواز خواندن.

   می روم توی ساختمان. راهنمای تور می گفت اینجا یک جورهایی جای زن های تبعیدی شاه بوده. گهگاهی هم شاه سر راهش از این جا می گذشته و سرکشی ای می کرده به زن هایی که باید این جا می پوسیدند. دیوارها پر است از نقاشی های دیواری. خوب که نگاهشان می کنم, می بینم همه جای دیوار پر است از زن های بلند و کمر باریکی که سینه هایشان بریده شده و دارند به شکل چندش آوری می خندند. خنده شان کم کم بلند می شود. حالم به هم می خورد. می خواهم بالا بیاورم.دلم به هم می پیچد. چشم را که باز می کنم گل های قالی را می بینم که توی هم پیچیده اند. فشار می آورم روی دست هایم و بلند می شوم, می نشینم. از نقش ها بیزارم. سقف را نگاه می کنم که سپید است و  خالی. و سینه هایم را که می سوزند, با دست هایم فشار می دهم.


 
پاک کن
ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٤   کلمات کلیدی:

هی پاک می کنم فکرهای پراکنده ام را از روی مانیتور. دیگر نیازی به ممیزی نیست. من خودم سانسورچی هستم. وقت و سرمایه ی گران بهای آقایان را هدر نمی دهم. همین طور پیش برود، یک روز که بیدار می شوم می بینم ای داد بیداد، خودم را هم پاک کرده ام.


 
کبود
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٠   کلمات کلیدی:

   چشم که باز کردم دیدم دورم را چیز سیاهی گرفته و همه جا کبود و تاریک است. هیچ شکل و فرم خاصی را نمی شد در این جای عجیب و غریب دید در حالی که هزارها شکل بی سروته همه جا شناور بودند. دست بردم سمت یکی از همان شکل های شناور تا بگیرمش. اما دستم توش فرو رفت. ترس برم داشت. از جای دوری صدای مردی می آمد که داشت حرف می زد با کسی. گاهی هم در آن تاریکی تصویر محو نوزادی را می دیدم که آرام بغل مردی خوابیده. به نظرم آمد هر دوشان را پیش تر جایی دیده ام. اما هر چه کردم یادم نیامد و این فراموشی بیش تر حرصم را درمی آورد. آهنگ محلی قدیمی ای را هم بعضی اوقات می شنیدم، ولی نمی شد فهمید از کجا می آید.

   این ناشناختگی محیط و صداهای عجیب و تصویرهای محو آشفته ام کرده بودند. همه اش منتظر بودم که اتفاقی بیافتد. نوری بیاید. چهره یا صدای آشنایی را ببینم. یا از این جا بیرون بیایم. دوباره آن من که می ترسد همیشه، در وجودم بیدار شده بود و با خودش من را هم می ترساند. از ترس مثل بجگی هام باز شروع کردم به جویدن پوست کنار ناخن هام. تا خون افتاد. از خون بدم می آید. چندشم می شود. همه ی این ها که آزارم می داد و خونی که دور ناخنم را قرمز می کرد و امیدکی که باقی مانده بود، پاهایم را به حرکت واداشت. آرام آرام شروع کردم به دویدن از بین شکل های بی شکل. صداها به نظرم بلند تر شده بودند و این بیشتر می ترساندم و هی سرعتم را زیادتر می کردم.

   بعد از کلی دویدن، وقتی فکر کردم دور شده ام، ایستادم. نفسم در نمی آمد. قلبم مثل مال نوزادها تند می زد. آهنگ محلی را می شد هنوز شنید ولی بقیه ی صداها نمی آمد. یکهو از ذهنم گذشت که هنوز همان جا هستم. آخر هیچ چیزش فرق نمی کرد. دویدن خشته ام کرده بود و تشنه. از این حس عحیب بی هودگی تلاشم هم حرصم درمی آمد. نشستم کف زمین و پاهایم را در شکمم جمع کردم و سرم را بین پاهام قایم کردم و گریه ام شروع شد. اشک هام انگار آبی بودند که گلویم را تر نگه می داشتند و با ریختنشان گلویم خشک شد. آن قدر خشکی گلویم آزاردهنده بود که بی اختیار دست بردم سمتش و چنگ زدمش.

   از درد گلو چشم هام باز شد و نور مثل جوی خنکی روان شد توی صورتم. چند لحظه که باز و بشته کردم چشم ها را، بلاخره اتاق خواب را دیدم و افتاب ظهر را که از پرده ی توری رد شده بود و همه حا را پر کرده بود. صدای گریه ی بچه از اتاق کناری می آمد و واداشتم به دویدن بیرون از اتاق. اول رفتم توی آشپزخانه و پارچ آب را سرکشیدم و بعد هم رفتم سراغ بچه.

ادامه دارد!


 
شاید
ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٧   کلمات کلیدی:

   این روزها نوشتن سخت شده. خودش نه ها. بستگی داره به حال من که عموما در حد موجودات تک یاخته ای جان برایم می ماند شب ها. آن وقت است که رضایت می دهم به هم صحبتی خفاش هایم و یکسره گوش کردن به آهنگ هایی که آرام آرام نت به نت شان را از بر می شوم. پشت سر هم باطری mp3 را عوض می کنم و با صدای بالا طوری که هیچ صدای دیگری نیاید به آهنگ هایم گوش می سپارم. شیوا می گوید:"بیماری خود آزاری داری". نمی دانم. شاید حق با شیواست. شاید هم  دوره ای باشد و بگذرد. شاید. همه چیز به نظرم باید نسبی باشد. به قول خانم نقش:"هیچ مطلقی در جهان وجود ندارد، مگر ذات احدی." دیروز نسیم کارت یک وکیل آشنایشان را داد و گفت:"برای روز مبادا". به نظرم اگر کارت یک روانشناس بود، بهتر یا حتی عالی می شد. خل شده ام دوباره و بهتر است یاس فلسفی را به دیگران منتقل نکرد. این را که می گویم از روی تجربه است.


 
قصه
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧   کلمات کلیدی:

   من بین کلمه ها زندگی می کنم. یادم نمی آید اولین بار کی یا کجا کلمه ها را دیده ام. به گمانم همیشه با من بوده اند و خیلی زود، تا شرایط مناسب شده در وجودم رشد کرده اند و بالا آمده اند. برای همین قصه ها، اتفاقات توی قصه ها و آدم های قصه همیشه همدم های من بوده اند. البته خیلی وقت ها هم مرز باریک دنیای قصه ها و دنیای واقعی گم می شود و من اگر در دنیای واقعی باشم رویا به هم می بافم و اگر در خیالاتم باشم، قصه ها را زندگی می کنم.

   آگهی بازرگانی وسط فیلم شروع شده و دارد تبلیغی پخش می شود که با کامپیوتر ساخته شده. لوح های خاکستری براقی که همه چیز از پشتشان پیداست به یک مرکز گرد و شفاف وصل هستند. چیزهایی رویشان نوشته شده و صدایی دارد نوشته ی روی لوح ها را شمرده شمرده می خواند. فضای سرد و بی روح تبلیغ فکرم را می برد سمت صفحه های اینترنت که معتادشان هستم. که معمولا صبح ها، روی تخت، وقتی دارم چایی تلخ صبحانه را می خورم، می خوانم. آن تو همه کار می کنم. حتی دوست هایم را هم همان جا می بینم. حرف هایمان از زمین و زمان را همان جا می زنیم، دعوا می کنیم، قربان صدقه ی هم می رویم و همه ی صحبت هایمان را هم باید حرف به حرف بنویسیم و اگر کلمه های نوشته شده مان نتوانند احساس مان را درست بیان کنند خیلی راحت دست به دامن صورت های گرد و زردی می شویم که برای همین وقت ها طراحی شده اند و می خندند و گریه می گنند و خجالت می کشند و بغل می کنند و هزار جور اطوار دیگر. اگر هم آدم های جدیدی بیایند، با هم آشنا می شویم و می توانیم دوست بشویم و سال ها دوست بمانیم و حتی یک بار هم ملاقاتی نداشته باشیم.

   همیشه ارتباط برقرار کردن با آدم های مجازی راحت تر بوده. آدم های توی کتاب که با یک قلم ساده خلق می شوند و می شود سر و شکل شان را هر طور خواست ساخت و هر سرنوشتی را می پذیرند و حتی می شود باهاشان دوست بشوی یا بکشی شان. بی ترس یا عذاب وجدان. دنیای من خیلی شبیه آن تبلیغ تلویزیونی است. آدم های قصه ها را از لای ورق کتاب ها بیرون می کشم و عاشق شان می شوم و قصه های خودم را برایشان می نویسم و آن ها هم مثل بره ای رام نقش های من را بازی می کنند و خودم هم بازی شان می شوم. کنار آدم های قصه هایم زبان درازی و شجاعت و قدرتی را که بیرون از دنیای خیال ندارم، پیدا می کنم. درد و دل همه را گوش می کنم و راهنمایی می دهم شان. دوست های خوب زیادی دارم و هیچ جای دنیا کارم روی زمین نمی ماند. روزی سیزده چهارده ساعت کار می کنم و بی خسته شدن می آیم خانه و با همه می خندم. حتی چهره ام هم تغییر می کند و همان شکلی می شوم که همیشه می خواسته ام. با آدم های خودم قهر می کنم، می جنگم، می میرم و خلاصه امیر دنیای خیال هایم هستم.

   آن روزها که تازه حرف زدن و زندگی با خیالاتم آمده بود سراغم، دنیای رنگ رنگیم فقط توی سرم بود. بعد هر چه از دنیای قابل لمس و آدم های زده شدم و پی تسلایی بودم، بیشتر به خیالم پناه بردم. آن جا بود که آدم هایم جان بیشتری گرفتند و از فرصت استفاده کردند و از توی کله ام پریدند بیرون و دورم را گرفتند و توی تاریکی های اتاق ماندند و هر وقت کسی نبود آهسته باهام حرف زدند و من هم دنیایم را در تاریکی اتاق، بیرون از سرم نگه داشتم و هی کتاب خواندم و فیلم دیدم و خوراک قصه برای ذهن تشنه ام پیدا کردم. دیگر همیشه پی فرصت تنهایی بودم و از همه دوری کردم و رابطه هایم یکی یکی سرد و بی جان شدند. خانواده ام هم که نتوانشته بودند این عادت را از سرم بیاندازند خسته شدند و به حال خودم رهایم کردند. حالا دیگر فقط وقت هایی که باید بروم سر کار یا مجبورم بانک بروم و خرید کنم از اتاق بیرون می آیم و آدم هایم همه جای خانه هستند و فقط من می بینمشان. آدم های واقعی چند تایی ازشان باقی مانده و با سردی ام خو کرده اند. این ها دوست های واقعیم هستند که دو سه ماه یک بار می بینمشان و غریب تر ها هم فقط در حد گفتگوی کوتاه و احوال پرسی های گذری هستند. بیشتر زمانم را به خواندن کتاب و افزودن آدم های جدید به کلکسیون عجیب غریبم می گذرانم و تازگی ها هم ویرم گرفته خیال ها و فکرهایم را بنویسم بدهم دست مردم که بخوانند. شاعر و نویسنده بشوم همین طور بین کلمه های جورواجور دست و پا می زنم و تاتی می کنم.

   چند دقیقه است که آگهی های بازرگانی تمام شده و سریال دارد پخش می شود و آن تبلیغ هم که این قدر به فکر کردنم انداخت تمام شده. هر قدر تلاش می کنم فکرهایم را به یاد بیاورم و جمع کنم نمی توانم. فیلم حواسم را پرت می کند. فقط چند جمله که از بقیه پررنگ ترند، در خاطرم مانده اند و به قصه ای که باید تا فردا بنویسم فکر می کنم. که باید ببرم دفتر مجله ی تازه تاسیسی که دیروز رفتم و به سردبیرش گفتم می خواهم آن جا برایش کار کنم و سردبیره خندید و گفت: اندک اندک جمع مستان می رسند.

 


 
فرود
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱   کلمات کلیدی:

   یک چیزیم هست که احساس خفگی می کنم و می خواهم همین جا بالا بیاورم. چشم هام تار شده اند. می بندمشان . دست ها را رها می کنم کنارم و سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم. تازه دارد چالم بهتر می شود که مرد کنار دستیم در گوشم نجوا می کند بیدار شوید آقا، داریم می نشینیم و این ها می گویند باید کمربندها را ببندیم. توی دل فحشش می دهم که به تو چه فضول. اما چشم باز می کنم و لبخند کمرنگی تحویلش می دهم که یعنی باشه. دو سر کمربند کهنه را می گیرم و چفت می کنم. کیف را از جلوی پایم بالا می آورم و هدفون و پلیر را می چپانم توی جیب کوچکش.کارت پرواز و رسید چمدان را هم در می آورم و می چپانم ته جیبم که وقتی لازمش داشتم هی نگردم پی اش.

   زنی با صدای سرد و بی روح به خاطر انتخاب این هواپیمایی برای مسافرت از مسافرها تشکر می کند و دیدار مجددشان را آرزو. درها باز می شود و هوای خنک بیرون می آید تو و حالم را بهتر می کند. پله ها را تند تند پایین می روم و سوار اتوبوس می شوم.

   کلافه، چمدان به دست جلوی در.دارم ته جیب ها و کیف را پی کلید می گردم. بلاخره پیدایش می کنم و توی سوراخ قفل می چرخانم و می روم تو. راهرو ها را رنگ کرده اند. وقتی می رفتم استخوانی دیوارها به توسی می زد وحالا سفید مثل برف. در خانه را باز می کنم. روی پادری کلی قبض و صورتحساب پرداخت نشده هست که احتمالا مدیر فضول ساختمان تو انداخته. کفش و جوراب ها را سریع درمیآورم و می دوم توی دستشویی. مثانه ام دارد از درد می ترکد. بعد که حالم بهتر شد پاها و دست های داغ و سیاه شده را خوب می شورم و توی آینه صورت و چشم های گود رفته را نگاه می کنم. در خانه را که هنوز باز است می بندم و چمدان و کیف را می برم توی اتاق خواب. هیج تغییری نیست. گر چه انتظارش را هم نداشتم. فقط لایه ی نازکی از گرد و خاک همه جا را گرفته. اگر تا فردا بتوانم همه جا را تمیز کنم، جمعه را می توانم بخوابم که شنبه راحت بروم سر کار. ملافه ها و پرده باید شسته شوند، در و دیوار و همه ی اسباب خانه باید گردگیری شوند و آشپزخانه را هم باید حسابی بسابم.

 

   امروز آمد سر کار. سر ساعت. مثل همیشه. اتو کشیده و سه تیغه. با همه حال و احوال جمع و جوری کرد و رفت دفتر مدیر و نیم ساعتی گپ زدند و مستقیم آمد رفت پشت میزش. آرش که تازه رسیده بود، دیدش و چنان پرید بغلش که نزدیک بود با هم بیافتند. همه خندیدند و اون دو تا هم شاد و شنگول نشستند کنار هم و شروع کردند به حرف زدن. بعد آرش اوضاع رو برایش توضیح داد و به صدای بلند گفت خبرنویس ها و نویسنده ها، خبر و مقاله را بیاورند برایش و رفت پی کار خودش. رضایت را می شد از برق چشم های آرش خواند. تمام این مدت که نبود کارهاش را آرش بیچاره انجام می داد مبادا کسی را جایش بیاورند و شکایتی هم نمی کرد و هی دعا می کرد مبادا یک وقت ماندگار شود آن جا و برنگردد.

   بعد از خواندن کارها رفت بالا سر نویسنده ها و ایرادهاشان را گفت و غرغر کرد و داد درستشان کنند و نشست به نوشتن سرمقاله. بعد پرینت کار را برداشت و آرش را صدا زد، با هم رفتند دفتر مدیر که بخوانندش و نظر بدهند. دو ساعتی که آن تو بود کم کم همه، کارها را دوباره آوردند و گذاشتند روی میزش. بعد آمدند بیرون. به نظر شنگول می آمد. کارهای روی میز را خواند و فایل هاشان را ریخت روی فلش و آمد طرفم. چشم دوختم به عکسی که داشتم حجمش را بالا پایین می کردم و وقتی صدایم زد سرم را بالا آوردم. صندلی داغان اضافی را برداشت و نشست کنار دستم، طوری که بتواند مانیتور را هم ببیند. فلش را گرفتم و وصلش کردم به کامپیوتر. شروع به حرف زدن از آب و هوای آنجا و این که بهش نمی ساخته و دلش می خواسته حداقل یک روز با همهمه ی گنجشک ها و نور خورشید بیدار شود، نه این که همه اش باران باشد. بعد هم از درسم پرسید و پایان نامه ام؛ که دفاع کردم بلاخره و دکترا می خواهم شرکت کنم یا نه. از همه چیز دنیا حرف زد مگر خیال های من. هیچ وقت نگذاشتم کسی از بچه های مجله احساسم را و اهمیتش برایم را بفهمد. البته این آرش مارمولک گمانم شک کرده باشد. مامان همیشه می گوید:"این اخلاق مردانه و غرور زیادت می ترساند مرا. می ترسم آخر سر بمانی بر دل خودم." همین جور که دارم با حجم کارها و عکس ها ور می روم و می چپانم شان توی فرم صفحات بی تعارف و خیلی راحت دست می کند توی کشوی میز و آجیل و شکلات و هله هوله هایم را برمی دارد می خورد و از زن بیوه ای می گوید که آن جا دیده و کمی باهاش زندگی کرده و چون زنه با هر کسی دلش می خواسته می رفته، بی توجه به این که ممکنه اون حسودیش بشه، رهاش کرده. ناراحت بود و می پرسید چرا بعضی آدم ها این طوری اند. دلداریش دادم و طوری پشت سر این جور زن ها باهاش حرف زدم انگار خودم زن نیستم و هی لبخند زدم مبادا شک کند. 

   نمی فهمد. حرف هایش حسادت زنانه ام را برانگیخته. به خودم فحش می دهم و سعی می کنم طوری باشم که هیچ چیز نفهمد. ادامه می دهد. همیشه می گفت:"خیلی از عادت های مسخره ی زن ها را نداری و همین باعث می شود همان طور که مثلا با آرش راحتم با تو هم راحت باشم و درد دل کنم. تو هم خوب گوش می کنی راه هایی جلوی پایم می گذاری که اغلب به درد می خورند." اوایل از تعریفش خوشم می آمد ولی بعد دیدم این یعنی هیچ وقت به خود من فکر نمی کند و این آزارم می داد. صفحه چینی تمام شده. کار را نشانش می دهم. نظرهای مسخره ای می دهد ولی باید گوش کنم. رنگ ها را کمی تغییر می دهم. می گوید:"خوبه. ممنون. بفرست برا چاپ. و می رود پی کارش." بغضم را قایم می کنم ته گلویم و شماره ی چاپ خانه را می گیرم تا با گرافیست شان صحبت کنم.

 

   امروز روز اول بود. آرش خاک تو سر چنان پرید بغلم که نزدیک بود کله پا بشوم و همه بهمان خندیدند.نفهمیدم کار کی تمام شد اینقدر مشغول شده بودم به مرتب کردن کارها و خراب کاری نویسنده ها و خبرنویس ها. خدا می داند این مدت چه غلط ها کرده اند و کی گندش در می آید. مقاله ها و عکس ها و خبرها که آماده شد رفتم بالای سرش. صبح فقط سلام و علیک کرده بودیم و خوشامد گفته بود. به هدای کارها نشستم و الکی شروع کردم به صحبت. از زمین و زمان گفتم. گوش می کرد و می خندید و بی خیال نظرش رو می گفت. تجربه ی هم خانه ام با بیوه هه را برایش تعریف کردم و گفتم برای خودم اتفاق افتاده و ناراحتم. دلداریم داد و خندید و پشت سر زن ها حرف زد. خیلی معمولی.اوایل از این سرد بودنش خوشم می آمد. گاهی وقت ها به زن بودنش شک می کنم. این وسط کارش تمام شد و نشانم داد ونظر خواست و من هم بی حواس چیزهایی پراندم. با این که معلوم بود از مزخرفاتم خوشش نیامده بهم احترام گذاشت و کارهایی را که گفته بودم انجام داد و تایید که کردم زنگ زد چاپ خانه. من هم رفتم پشت میزم و یه کم بعد با آرش پیچیدیم بیرون. الان هم انقدر خسته ام و خوابم می اید که چشم هام را نمی توانم باز نگه دارم. شده ام مثل آن روز تو هواپیما. کاش برنگشته بودم.


 
یک دقیقه فریاد
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩   کلمات کلیدی:

   چه بی صدا و آرام  آمدی و سیمین را هم با خودت بردی؛ به مانند پلک بر هم گذاشتنی. با توام، آهای، تو که تند و تند داری می روی که مبادا کسی ببیندت. آنی را که به زور زیر شنل بلندت پنهان کرده ای ما می شناسیم. می شناسیم . دوستش داریم. مدت هاست که او دوستمان بوده و با قصه های قشنگش بر لب ها و قلب هایمان لبخند یا اشک نشانده و به فکر کردن واداشته ما را و در تنهایی هامان، وقتی که فقط او بوده و ما، به زبان خودش، به زبان قصه هایش، گفته مان که سکوت نکنید و فکرهایتان را به صدای بلند بگویید و مال بقیه را هم بشنوید و بعد هم کاری بکنید که برای همه تان خوب است و برای بعدهای بچه هاتان.

   حالا تو آمده ای و با قلدری، روح مهربانش را گرفته ای که ببری خانه ات و بگذاری توی مجموعه ی روح هایی که از این در و آن در جمع کرده ای؟ زکی! دماغت بسوزد. او را نمی توانی ببری. او تا همیشه با ما می ماند و ما تا همیشه دوستش داریم.

   پی نوشت: دیروز عصر سیمین دانشور بعد از گذراندن یک دوره آنفلوآنزا، در 90 سالگی در گذشت. 


 
کلمه
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٦   کلمات کلیدی:

    کلمه های بدجنس ریزه میزه از دستم لیز می خورند و می دوند گوشه ی فکرم پنهان می شوند. هر چه فکر می کنم نمی آیند. گوشه ی فکرم خودشان را به خواب زده اند. کلمه ای که خواب باشد را می شود بیدار کرد ولی کلمه ای که خودش را به خواب زده باشد نمی شود بیدار کرد. من هم لج می کنم و آواز می خوانم. کلمه های آواز رام هستند و بی معطلی می آیند توی دهنم و بیرون می پرند. اما کلمه هایی که قرار است بنویسمشان همیشه ناز می کنند و من هم دیگر سنی ازم گذشته، حال ندارم ناز و نوازش بکنم شان. بی خیال می شوم و ناخنم را می جوم و زیر چشمی می پایمشان.آخر سر، شیطانی هاشان که تمام شد خودشان می آیند و ردیف می شوند جلوی فکرم. من اما فراموش کرده ام ترتیب چیدن شان را و دماغ شان می سوزد و خودم هم مثل بازنده های شرط بندی در اسب سواری می روم سراغ ناخن جویدنم.


 
← صفحه بعد