اندر حکایاتِ دشوارِ ذهنم
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱٢   کلمات کلیدی:

   امروز دلم می خواست چیزی بنویسم این جا. اما چیز خاصی نبود. این حس ها را خیلی وقت است دارم. کلنجار می رفتم با خودم و این ها. به اعتراف می مانند. می نویسم تا یادم بماند. خوب یادم بماند. تا بعدها اگر توانستم از قید و بندشان رها شوم و مطابق میلم زندگی کنم، یادم باشد چه چیزهایی آزارم می داد. البته شاید آن موقع میلی به خواندن شان نداشته باشم، ولی الان به درمان می مانند برای روحم. از این که همیشه در حاشیه ی زندگی مثل یک روح سرگردان بپلکم خوشم نمی آید. از این تنی که روز به روز بیش تر حبسم می کند در خودش و معلق ماندنم بین دو دنیا، این که بعضی از کارهای ساده را با کمک انجام بدهم، از زمین خوردن به خاطر خستگی بدم می آید. این حد وسط لعنتی. که نه جسمت بیمار است و نه سالم. و این که دیگران آن طور که هستم نمی بینندم و آن طور که دل شان می خواهد قضاوتم می کنند، خوشم نمی آید. که باید در تلاش باشم برای اصلاحِ این تصویرِ ناقص و اشتباه از خودم. این ها زمانی برایم اصلا مهم نبود؛ نمی دیدم شان یا متوجه شان نمی شدم. ولی حالا بخشی از فضای ذهنِ ایرادگیرم را اشغال کرده و وامی داردم به فکر کردن. یه قول بیهقی دارم ژاژ خایی می کنم نصفه شبی. بخوابم بهتر است


 
پا
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢   کلمات کلیدی:

   از صدای کشدار ترمز می شد فهمید که سرعت ماشین خیلی بالا بوده؛ پشتم به خیابان بود. داشتم کتاب های پشت ویترین رو دید می زدم و دو دو تا چهار تا می کردم برای وارد شدن به کتاب فروشی. مجرد که بودم حساب کتاب سرم نمی شد. البته کتاب فروشی بابا بی نیازم می کرد از خرید. دوست هام حسرتم رو می خوردند. تهران که آمدم برای دانشگاه اوضاع فرق کرد. باز هم بابا بود ولی حرصی پیدا کرده بودم به خریدن، هر چی پول داشتم می دادم پای کتاب. برگشتم و چشم گرداندم سمت صدا. از سرِ موتوری همین طور خون می اومد. کاسکت سرش بود. کسی جرات نمی کرد کلاه رو از سرش بردارد. همه ایستاده بودند به تماشا. بلاخره یک دختر از بین جمعیت آمد جلو. با موتوری صحبت کرد. آرام گردن و بدنش را تکان داد و با احتیاط کاسکت رو برداشت و سرش رو معاینه کرد. تا پلیس و اورژانس اومد و پسره رو بردن.

   دختره پاهای خوش تراشی داشت. دامنِ پلیسه ی کوتاهی تنش بود با زمینه ی مشکی و چهارخانه ی ظریف قرمز. یک کتِ مشکی هم تنش بود و کلاه روگوشی دارِ بافتنی. دلم می خواست بروم و پاهای قشنگس رو نوازش کنم. پوستش صاف و شفاف به نظر می آمد. مثل دختر بی رنگ و رویی که همسایه ام است. یک بار در آسانسور پاهاش رو ناز کردم. خندید. نمی دانم ناهید بفهمد هنوز این عادت رو دارم چه کار می کند. همین نیست که. از جوانی این جوری بودم. یک دختری بود، با سه تا پسر کوچک تر از خودش سر چهار باغ گل می فروخت. سیزذه چهارده ساله، با لب های گوشتالو و موهای سیاهی که همیشه ژولیده بیرون روسری کهنه بود. خیلی دلم می خواست یک بار بغلش کنم و پاهایش را بگیرم توی دستم و نوازش کنم. این میل عجیب غریب از اون دختره شروع شد و هنوز هم هست. یک بار که با دوست هام در زاینده رود شنا می کردیم، دیدمش. تنها بود. جوراب پایش بود و چادر گل گلی سر کرده بود. از آب پریدم بیرون و تندی لباس هام رو پوشیدم و افتادم دنبالش. از بازارچه رد شد و پیچید توی کوچه ی باریکی که به آب انبار می خورد. خیلی خلوت بود. دویدم دنبالش و گفتم خانم. برگشت تا ببیند کیه. کشیدمش توی بغلم و شروع کردم به نوازشش. خواست جیغ بکشد. دستم را را گذاشتم روی دهنش و بیشتر به خودم فشارش دادم. بوی گند عرق می داد و اسفند و دود. حالم به هم خورد از بوی تنش. ولش کردم و دویدم. آن قدر دویدم تا بازارچه تمام شد و رسیدم لب رودخانه. بعد آرام کردم و قدم زنان رفتم و هوای تازه را دادم توی ریه ام و برگشتم پیش دوست هام و همون طور با لباس زدم به آب. با همان لباس های خیس هم برگشتم خانه. سرما خوردم و دو هفته افتادم گوشه ی اتاقم. کمی بعدتر دانشجو شدم و آمدم تهران. دختره هم رفت لای بقیه ی خاطره ها.

   از هال بوی لواشک می آید. دهانم آب افتاده. حتما ترش است. مادر فرستاده. الکی دعوا راه انداخته ام و نشستم به نوشتن. باید تا آخر هفته تحویلش بدهم و هنوز کامل نیست. دق و دلیِ عقب بودنم از کار را سرِ دخترهای نازنینم خالی کرده ام و تارانده ام شان. ناهید هم ازم عصبانی ست. می فهمد چه مرگم است و سرِ دخترها را با لواشک گرم می کند. دلم می خواهد بروم بغل شان کنم و صورت های قشنگ شان را ببوسم تا آشتی کنند باهام.

   از دیروز همین طور یکسره باران می آید. هوا عالی شده. کاش می شد بروم زیر باران قدم بزنم. اگر کار نداشتم و به خاطرش با دخترهای مهربانم دعوا نکرده بودم و ازشان خجالت نمی کشیدم، همین حالا بلند می شدم و می رفتم زیرِ باران.

   


 
صبح است ساقیا
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٥   کلمات کلیدی:

اون لحظه ای که هوشیاری به سراغت می آید، اولین ثانیه هایی که اتفاقات اطرافت را درک می کنی آرام آرام، اگر شبش  دیر نخوابیده باشی، بحث نکرده باشی با کسی، حتماً لبخند می زنی. من در حال طبیعی سعی می کنم چشم هایم را ببندم و فکر نکنم و گوش هایم هم نشنوند و خوابم را ادامه بدهم. که فقط بعضی اوقات عملی می شود. نه مثل امروز که سه صبح خوابم پرید رفت لب پنجره و هر چه  کردم مثل بچه ی آدم نیامد سر جایش _توی چشم هایم_ و از  آن موقع دارم مثل روح می چرخم توی خانه. درکش سخت است.  دلم می خواهد آن لحظه ی خماری اول صبح هیچ وقت تمام نشود. آن لحظه ای که هیچ چیز دنیا آن طور که همیشه هست به نظر نمی آید و دنیا گنگی و محوی لذت بخشی دارد. خنک است. تاریک و روشن است _بیشتر تاریک_ همه خوابند. دنیا به نظرم در شب جای بهتری ست برای زندگی. زیباتر است. طبیعت هم چهره ی واقعیش در شب معلوم می شود. هول انگیز و نمناک. این  باعث می شود بیشتر باهاش احساس نزدیک بودن داشته باشم. بی خوابی دارد کار دستم می دهد انگار.  آن روی دیوانه ام که بیشتر خودم است، مجال پیدا کرده بتازاند.


 
 
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٦   کلمات کلیدی:

   مرگ. انتظارش رو داشتم. ولی با حماقتی خارج از تصور خودم را می زدم به راه دیگری، گوشم را می گرفتم و چشمم را می بستم تا نبینم و نشنوم. اما سودی نداشت. آمد، کارش را کرد و رفت. 


 
 
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱۸   کلمات کلیدی:

   با خودم شرط کرده بودم تا کتابِ نخوانده در خانه دارم جدید نخرم. تازه هیچ کدام از آن هایی که می خواستم را هم نخریدم. چیز های دیگر گرفتم. نمایش گاهِ کتاب شلوغ است. همیشه بوده. می دانسته ام شلوغ است و آفتاب دارد و مترو پله دارد. ولی با شوقِ بچه گانه ای رفتم. پدرم در آمد تا از پله های مترو مصلی بالا رفتم. بیرون که رسیدم چند دقیقه صبر کردم تا نفسم جا آمد. مامان رو هم کشانده بودم با خودم نمایش گاه. روی بنر بزرگی نوشته بود رنگ ها را دنبال کنید و ما باید پیِ بنفش پررنگ می رفتیم تا برسیم شبستان اصلی. دو سری پله را پایین آمدیم و پیچیدیم سمت راست. شبستان را که تا ته رفتیم، رسیدیم به غرفه های دلخواهِ من. همین طور شنگول و راضی برای خودم گشتم و مامان رو هم دنبالِ خودم کشیدم و دست آخر هم پنج شش تایی کتاب خریدم و زدیم بیرون. غذا خوردیم و بستنی. باد تندی می آمد. هوا تازه بهاری شده بود. بارانکی هم شروع شد. خوش خوشک آمدیم سر آپادانا و بابا که بهش زنگ زده بودیم آمد پیِ مان و برگشتیم خانه. 

   صدای این پسره قشنگه. خوب می خونه و ریتم هم داره. حواسم رو پرت می کنه و نمی گذاره درست بنویسم. دوست دارم هم بنویسم هم گوش کنم. این جور موقع ها کیهان کلهر خوبه. هست و نیست. خصوصاً این کارش "لایه های تاریکی". چند تا از قطعه هاش هول انگیزن؛ خیلی ملایمه. بوی سیگار میاد. سیگار دوست ندارم. ولی بعضی وقت ها بوش خوبه. حسِ آدم رو تیز می کنه. گزارشِ رئیس رو چند بار نوشتم. هر بار یه جاش ایراد داشت و ایرادها هم به خاطر این خوانندهه ست که حواسم رو پرت می کنه. بلاخره یه نسخه ی بدون ایراد می نویسم و تایپ می کنم. مادر دارد فیلم هندی تماشا می کند و حرص می خورد از دست پسرِ نامرد پیرزن و خواهر هم با موبایلش ور می رود تا آنتنش برگردد و عکسی را که گرفته در اینساگرام هم رسانی کند. بابا هم نیست. زندگی آرام در جریان است و من حوصله ی فردا رو ندارم که باید بروم سر کارِ نیمه وقتم. هر قدر هم جایش قشنگ باشد و سرسبز و گل و بلبل داشته باشد.


 
 
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۱   کلمات کلیدی:

   سبد سبزی خوردن را از طبقه ی پایین یخچال برمی دارم. پونه ها را کنار می زنم. پونه تند است و حوصله ی خارش بعد از خوردن را ندارم. یک مشت سبزی سوا می کنم و می گذارم توی پیشدستی کنار املت و لواشک را لیس می زنم و می روم طرف اتاق. بابا جلوی تلویزیون دراز کشیده و دارد فیلم بکش بکش می بیند طبق معمول. مامان معده درد دارد از ظهر و خوابیده و لحاف را کشیده روی سرش. هوا خیلی گرم است. همه داریم پرپر می زنیم. خواهر هم سرش با دو تا کتابی که ازم گرفته گرم است. همه ی در و پنجره ها را باز گذاشته ایم. بابا باید فردا کولر را راه بیاندازد.

   دلم روز و هوای روشن و شهر کتاب می خواهد. بعد هم پیاده روی تا پارک اندیشه و نشستن روی نیمکت و زل زدن به فواره ها. املت سرد شده. حس خوردنش را ندارم. دلم به حال سبزی ها می سوزد. از دیشب که حمام کردم و با سرِ خیس و لباس نازک خوابیدم و رویم را نکشیدم، سرم سرما خورده. از صبح درد می کند حسابی. به زبان بی زبانی دهن کجی می کند بهم. 

   مسابقه ی بچه ها جلو افتاده. خرداد است. باید آرام آرام آماده شان کنم. ولی میل ندارم. میلم به سفر است. در اردی بهشت. به یک جای خنک و قشنگ. تنهایی. ولی فقط میلم است. زور ندارد که. لواشک خیلی ترش است. آب دهنم راه افتاده.املت را می برم، می گذارم توی یخچال و بک لیوان چای می ریزم برای خودم.


 
 
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٦   کلمات کلیدی:

   طبق گزارش پزشک قانونی آقای مانی با خوردن قرص سیانور دست به خود کشی زده اند و هیچ فرد دیگری در مرگ ایشان دخیل نبوده و بر این اساس پرونده مختومه اعلام شد.

   حرف های بازپرس پرونده توی گوشم بود وقتی از دادسرا بیرون می آمدم. همین طور برای خودم توی خیابان می روم. راستش بیشتر دلم می خواست قتل بوده باشد. دلم می خواست یکی کشته باشدش تا من بتوانم همه چیز را بیندازم گردنش. سرش داد بزنم و حمله کنم بهش و کولی بازی در بیاورم. عقده های این چند سال زندگی مشترکمان را و ترس هایم را و عشقم را و حتی نفرتم را سرش خالی کنم. ولی گزارش قرص و محکم پزشک قانونی دستم را گذاشت توی حنا. خودم مانده ام و خودم. باید هی بنشینم و آن پشت و پسله های ذهنم بگردم دنبال دلیل. دنبال ریشه ی حسی یا فکری که او را به سمت خودکشی برد و احتمالا نقش خودم. بعد با خودم کلنجار بروم که بی گناه بوده ام. گر چه بی فایده است. مطمئنم که خیلی تنها مانده بود. با وجود این که با هم زندگی می کردیم و کنارش بودم تنها بوده. این را توی تعطیلی های زمستان که به خاطر آلودگی هوا یک هویی پیش آمده بود فهمیدم. روز اول لباس شستیم و خانه را جارو کردیم و کارهای عقب افتاده را انجام دادیم. روز دوم سیم کشی خانه مشکل پیدا کرد و برق قطع شد. با نور شمع سر می کردیم تا تعطیلی تمام بشود و برق کار بیاید درستش کند. نشسته بودم روی مبل و با سنگ های مغناطیسیم بازی بازی می کردم. آمد نشست روبه رویم. زل زد بهم. من هم نگاهش کردم. عجیب نبود. هر بار این کار را می کردیم خیلی زود حرفمان می آمد و بازی سکوت یادمان می رفت. اما این بار یک ساعت و نیم بی هیچ صحبتی هم دیگر را نگاه کردیم. بعد هم پا شد و به هوای سیگار خریدن بیرون رفت. همان موقع فهمیدم همه چیز بینمان تمام شده. هیچ حرفی بینمان نماندههر چه تلاش کرده بودم مثل آدم زندگی کنم, نشده بود. آب شده بودم توی عادت ها. 

   چند وقت بعد, خبر رسید برادرش و زن و بچه اش بر اثر گاز گرفتگی خفه شده اند. سیاه پوشیدیم و ختم گرفتیم و خرما پخش کردیم. بعد از مرگ برادرش که خیلی به هم نزدیک بودند تکیده تر شد. تودارتر و ساکت تر. 

   همین طور که می گردم توی ذهنم می بینم رسیده ام پارک لاله. اوایل آشنایی مان و تا کمی بعد از ازدواج مان زیاد این جا می آمدیم. طوری که حتی علاف ها و بی خانمان هایش را هم شناخته بودیم. کلی گوشه و کنار دنج دارد این پارک. هزار بار آن تهش توی باغ ژاپنی پشت بوته ها یواشکی دراز کشیده بودیم و هم را بوسیده بودیم و نوازش کرده بودیم. حالا اما بی احساس خاصی همان مسیرها را می رفتم. لحظه های دوتایی مان جلوی چشمم رژه می روند. رو دست خورده ام ازش. لختم کرد وسط این همه آدم و رفت پی کار خودش. آدم ها می آیند و می روند و نگاهم می کنند. بعضی هاشان هیزند. بعضی هاشان لعنت می فرستند و فحشم می دهند. بعضی ها هم لبخند می زنند و من مانده ام حیران.


 
 
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۱   کلمات کلیدی:

یکی از معدود زمان هایی که آقا با من و دوربین به طور همزمان کنار آمدند.

لحظاتِ خوشِ با هم بودن


 
 
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۱   کلمات کلیدی:

   می گه: هی می گن امنیت فکری نداریم، نداریم، نداریم، یعنی چی؟ چرا من مشکلی با این ها ندارم.

   می گم: حتماً تو فکر نداری. بعدشم توی عافیت طلب چی می گی یا چی می نویسی که کسی کارت داشته باشه. اخم می کنه. پشتشو می کنه بهم و خودشو با روزنامه مشغول می کنه.

   کیف می کنم وقتی این جوری حرصش می دم. وقتی از دستم حرصی می شه، باهام قهر می کنه و این یعنی کاری باهام نداره و راحت می تونم به کارای خودم برسم. بعضی وقتا از قصد اذیتش می کنم تا قهر کنه. می رم تو آشپزخونه و بادنجونایی که طلایی شدن رو پشت و رو می کنم. یه چایی می ریزم و می ذارم رو پیشخون. تلویزیون صدا نداره. داره مردم شمع به دست رو نشون می ده که جلوی دفتر شارلی ابدو جمع شدن. بعد اخبارگو بدون صدا چیزهایی بلغور می کنه و بعد هم سخنگوی دولت رو نشون می ده. یه بادنجون می ذارم رو نون و لیوان چایی رو هم برمی دارم می رم تو اتاق کارمون. شروع می کنم به طرح زدن. سردبیر گفته در مورد چارلی. هی طرح می زنم. هی ناراضی ام. هی مچاله می کنم. بادنجونم رو می چپونم تو دهنم و با دستای چرب و چیلی ادامه می دم. بلاخره بعد کلی وقت از یکی شون راضی می شم. سرخوشم از طرحِ خوبم. رنگش رو هم تموم می کنم و بلند می شم می رم بیرون. بهمن رفته خوابیده. تلویزیون هنوز همون طور بی صدا واسه خودش حرف می زنه. دو تا مرد دارن با هم حرف می زنن. راجع به فوتبال. احتمالاً در مورد جام ملت هاست. بوی سوختگی خونه رو پر کرده. بادنجونای عزیزم جزغاله شدن.


 
 
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٢   کلمات کلیدی:

   نورِ شمع هر لحظه کم تر می شود. سرد است، پاهایم را دیگر تقریباً حس نمی کنم. شمع را نگهبانِ شب آورد. خودش هم روشنش کرد و گفت:"گرما ندارد ولی نور که دارد. نور این جا غنیمت است." ذره ای احساس در وجودش باقی مانده هنوز، گر چه شک دارم. اصلاً این روزها به همه چیز و همه کس شک دارم. به خودم هم حتی. دیگر جرات ندارم با خودم حرف بزنم. قبلاً چون کسی را پیدا نمی کردم حرف هایم را بفهمد خیلی با خودم حرف می زدم. کسی که حرف هایم را تا آخر گوش کند و نصیحت بارم نکند. ولی این جا نمی شود. گوش هایشان تیز است. همه جا میکروفن هست. از این که در خواب حرفی از دهنم در برود می ترسم. خوابِ شب هم کوفتم می شود. صبح که از جایم بلند می شوم، هنوز خوابم می آید. کلِ روز را خمارم.

   دست هام هم دارند یخ می زنند. توی خانه که بودم، همه اش دنبالِ سکوت بودم و خلوت. از کار که برمی گشتم کاری به کسی نداشتم. می رفتم توی اتاق و موسیقی گوش می کردم و چیز می خواندم و می نوشتم و خوش بودم برای خودم و اگر کسی سراغم می آمد باهاش می جنگیدم.

   این جا اما فرق می کند. بدم نمی آید مادر بیاید توی اتاق و بگوید:"شام آماده است یا مهمان آمده یا هر چی." با آن مهربانیِ مخصوصِ خودش. آدم های این جا خلاصه شده اند به نگهبان و بازجو و مامورِ درمانگاه. که هیچ کس آرزویشان نمی کند.

   البته با من دیگر کارِ زیادی ندارند. وضعم مشخص شده. حکمم صادر شده و چند روزِ دیگر اجرا می شود. تازه یک کم، خیلی کم، مهربان شده اند. که احتمالاً به خاطرِ حکم اعدام است. شمع می دهند. یک ساعتی اجازه ی هواخوری با بقیه ی زندانی ها می دهند. گرچه از هزار تا سوراخ می پایندم. می خواهند ببینند چه کسانی سراغم می آیند و باهام حرف می زنند، بلکه چیزِ جدیدی گیرشان بیاید. زندانی ها هم این را می دانند. طرفم نمی آیند. انگار جذام داشته باشم. زنده ام. راه می روم. حرف می زنم و نفس می کشم. ولی انگار نه انگار که هستم، شبح شده ام. گر چه شاید در شرایطِ مشابه به این، خودم هم این طوری رفتار می کردم.

   شمع دیگر دارد خاموش می شود و انگشت هایم هم آن قدر یخ کرده اند که دیگر نمی توانم بنویسم.

  


 
← صفحه بعد