تمام
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٠   کلمات کلیدی:

   به آشپزخانه می روم. سینک آشپزخانه پر است از ظرف های مانده. پیشبند را بر می دارم، لحظه ای به جزایر چربیِ آن نگاه می کنم و پرتش می کنم گوشه ی میز آشپزخانه. جلوی سینک می ایستم و اسکاچ را می کشم روی بشقاب ها و به حباب های کف نگاه می کنم که جان می گیرند و می ترکند. مرگ چیست؟ جاده ای طولانی که ابتدا و انتهای آن معلوم نیست. من در این جاده ی دراز ادامه ی چه چیزی هستم؟ 

   صدای زنگ می آید و با صدای سوت کتری یکی می شود. در را باز می کنم. کسی نیست. پابرهنه می روم توی راهرو. هیچ چیزِ عجیبی نیست. برمی گردم توی خانه و در را می بندم. می روم به آشپزخانه. گاز خاموش است. کتری سرد است. همین طور گیج بهش نگاه می کنم. یک لیوان آب می ریزم و می روم روی مبل می نشینم. انگار نه انگار که دیروز همین موقع داشتیم دعوا می کردیم و بلاخره رفت. برای همیشه. این آرامشی را که یکهو به دست آورده ام باور نمی کنم و همه اش منتظر آشوبم. نمونه اش همین صدای سوت کتری و در خانه. کاغذهای سپید رو آورده ام، گذاشته ام روی میز تا دوباره شروع کنم به نوشتن. تا این جا بود نمی توانستم بنویسم. همه ی آزادی و فردیت ام را گرفته بود. الان می خواهم همین ها را بنویسم. همین احساس هایی را که دارم. 


 
دیوار
ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢۸   کلمات کلیدی:

   تنبل تر شده ام و این تنبلی دارد مثل یک بیماری مزمن جانم را می خورد و من هم هیچ کاری نمی کنم. دراز کشیده ام و تماشایش می کنم تا همین طور پیش برود و تمام بشوم. فیلترشکن ِ روی گوشی ام دو ماهی می شد که کار نمی کرد. در سرعت های متفاوتِ نت امتحانش کرده بودم و نتیجه ای نداد. در نصف دنیا زندگی می کردم و آن نصف دیگر پشت دیوار  برلین گیر کرده بود. دیوار برلین با فیلتر هیچ فرقی ندارد از نظر من. وب لاگ های محبوبم را نمی توانستم بخوانم. توییتر از کار افتاده بود. پلاس عکس و خبرها را کامل باز نمی کرد و ساندکلاود جانم دیگر  آهنگ جدید نمی خواند.

   من اما امید داشتم که خودش درست بشود و همین طور ابلهانه منتظر بودم. امروز دیگر خسته شدم. فحش دادم به خودم و فیلترشکنی که کار نمی کرد و کسی که فیلتر را ساخت. توی سایت هایی که باز می شدند گشتم پیِ فیلترشکن و یکی نصفه و نیمه پیدا کردم. نصبش کردم و با همان سرعت لاک پشتی اش وی پی ان خریدم و خلاص.

   به باز شدن بی دردسرِ سایت ها و برنامه ها عادت کرده بودم و از یاد برده بودم که این فیلترها چه قدر از هم دورمان می کنند و چه قدر چیزهای قشنگ و رنگی را نمی گذارند ببینیم و چه موسیقی های خوبی را نمی گذارند بشنویم و چه واژه های لخت و صادقی را نمی گذارند بخوانیم و بهشان فکر کنیم. این دو ماه باعث شد همه ی این ها را به یاد بیاورم.

   ذهنم آرام گرفته. مادر ماهی سرخ می کند و بوی خوشِ سبزیِ پلوییِ تازه خانه را پر کرده. آرزو حتی حالا که خانه است با سایت فدراسیون سر و کله می زند و گاهی سر بلند می کند و به مادر چیزکی می گوید. موسیقی های دلخواهم خودشان پشت سر هم پخش می شوند و می روند پیِ کارشان. پست های این چند وقتِ دوست هایم را می خوانم و وقت آرام می گذرد.


 
اندر حکایاتِ دشوارِ ذهنم
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱٢   کلمات کلیدی:

   امروز دلم می خواست چیزی بنویسم این جا. اما چیز خاصی نبود. این حس ها را خیلی وقت است دارم. کلنجار می رفتم با خودم و این ها. به اعتراف می مانند. می نویسم تا یادم بماند. خوب یادم بماند. تا بعدها اگر توانستم از قید و بندشان رها شوم و مطابق میلم زندگی کنم، یادم باشد چه چیزهایی آزارم می داد. البته شاید آن موقع میلی به خواندن شان نداشته باشم، ولی الان به درمان می مانند برای روحم. از این که همیشه در حاشیه ی زندگی مثل یک روح سرگردان بپلکم خوشم نمی آید. از این تنی که روز به روز بیش تر حبسم می کند در خودش و معلق ماندنم بین دو دنیا، این که بعضی از کارهای ساده را با کمک انجام بدهم، از زمین خوردن به خاطر خستگی بدم می آید. این حد وسط لعنتی. که نه جسمت بیمار است و نه سالم. و این که دیگران آن طور که هستم نمی بینندم و آن طور که دل شان می خواهد قضاوتم می کنند، خوشم نمی آید. که باید در تلاش باشم برای اصلاحِ این تصویرِ ناقص و اشتباه از خودم. این ها زمانی برایم اصلا مهم نبود؛ نمی دیدم شان یا متوجه شان نمی شدم. ولی حالا بخشی از فضای ذهنِ ایرادگیرم را اشغال کرده و وامی داردم به فکر کردن. یه قول بیهقی دارم ژاژ خایی می کنم نصفه شبی. بخوابم بهتر است


 
پا
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢   کلمات کلیدی:

   از صدای کشدار ترمز می شد فهمید که سرعت ماشین خیلی بالا بوده؛ پشتم به خیابان بود. داشتم کتاب های پشت ویترین رو دید می زدم و دو دو تا چهار تا می کردم برای وارد شدن به کتاب فروشی. مجرد که بودم حساب کتاب سرم نمی شد. البته کتاب فروشی بابا بی نیازم می کرد از خرید. دوست هام حسرتم رو می خوردند. تهران که آمدم برای دانشگاه اوضاع فرق کرد. باز هم بابا بود ولی حرصی پیدا کرده بودم به خریدن، هر چی پول داشتم می دادم پای کتاب. برگشتم و چشم گرداندم سمت صدا. از سرِ موتوری همین طور خون می اومد. کاسکت سرش بود. کسی جرات نمی کرد کلاه رو از سرش بردارد. همه ایستاده بودند به تماشا. بلاخره یک دختر از بین جمعیت آمد جلو. با موتوری صحبت کرد. آرام گردن و بدنش را تکان داد و با احتیاط کاسکت رو برداشت و سرش رو معاینه کرد. تا پلیس و اورژانس اومد و پسره رو بردن.

   دختره پاهای خوش تراشی داشت. دامنِ پلیسه ی کوتاهی تنش بود با زمینه ی مشکی و چهارخانه ی ظریف قرمز. یک کتِ مشکی هم تنش بود و کلاه روگوشی دارِ بافتنی. دلم می خواست بروم و پاهای قشنگس رو نوازش کنم. پوستش صاف و شفاف به نظر می آمد. مثل دختر بی رنگ و رویی که همسایه ام است. یک بار در آسانسور پاهاش رو ناز کردم. خندید. نمی دانم ناهید بفهمد هنوز این عادت رو دارم چه کار می کند. همین نیست که. از جوانی این جوری بودم. یک دختری بود، با سه تا پسر کوچک تر از خودش سر چهار باغ گل می فروخت. سیزذه چهارده ساله، با لب های گوشتالو و موهای سیاهی که همیشه ژولیده بیرون روسری کهنه بود. خیلی دلم می خواست یک بار بغلش کنم و پاهایش را بگیرم توی دستم و نوازش کنم. این میل عجیب غریب از اون دختره شروع شد و هنوز هم هست. یک بار که با دوست هام در زاینده رود شنا می کردیم، دیدمش. تنها بود. جوراب پایش بود و چادر گل گلی سر کرده بود. از آب پریدم بیرون و تندی لباس هام رو پوشیدم و افتادم دنبالش. از بازارچه رد شد و پیچید توی کوچه ی باریکی که به آب انبار می خورد. خیلی خلوت بود. دویدم دنبالش و گفتم خانم. برگشت تا ببیند کیه. کشیدمش توی بغلم و شروع کردم به نوازشش. خواست جیغ بکشد. دستم را را گذاشتم روی دهنش و بیشتر به خودم فشارش دادم. بوی گند عرق می داد و اسفند و دود. حالم به هم خورد از بوی تنش. ولش کردم و دویدم. آن قدر دویدم تا بازارچه تمام شد و رسیدم لب رودخانه. بعد آرام کردم و قدم زنان رفتم و هوای تازه را دادم توی ریه ام و برگشتم پیش دوست هام و همون طور با لباس زدم به آب. با همان لباس های خیس هم برگشتم خانه. سرما خوردم و دو هفته افتادم گوشه ی اتاقم. کمی بعدتر دانشجو شدم و آمدم تهران. دختره هم رفت لای بقیه ی خاطره ها.

   از هال بوی لواشک می آید. دهانم آب افتاده. حتما ترش است. مادر فرستاده. الکی دعوا راه انداخته ام و نشستم به نوشتن. باید تا آخر هفته تحویلش بدهم و هنوز کامل نیست. دق و دلیِ عقب بودنم از کار را سرِ دخترهای نازنینم خالی کرده ام و تارانده ام شان. ناهید هم ازم عصبانی ست. می فهمد چه مرگم است و سرِ دخترها را با لواشک گرم می کند. دلم می خواهد بروم بغل شان کنم و صورت های قشنگ شان را ببوسم تا آشتی کنند باهام.

   از دیروز همین طور یکسره باران می آید. هوا عالی شده. کاش می شد بروم زیر باران قدم بزنم. اگر کار نداشتم و به خاطرش با دخترهای مهربانم دعوا نکرده بودم و ازشان خجالت نمی کشیدم، همین حالا بلند می شدم و می رفتم زیرِ باران.

   


 
صبح است ساقیا
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٥   کلمات کلیدی:

اون لحظه ای که هوشیاری به سراغت می آید، اولین ثانیه هایی که اتفاقات اطرافت را درک می کنی آرام آرام، اگر شبش  دیر نخوابیده باشی، بحث نکرده باشی با کسی، حتماً لبخند می زنی. من در حال طبیعی سعی می کنم چشم هایم را ببندم و فکر نکنم و گوش هایم هم نشنوند و خوابم را ادامه بدهم. که فقط بعضی اوقات عملی می شود. نه مثل امروز که سه صبح خوابم پرید رفت لب پنجره و هر چه  کردم مثل بچه ی آدم نیامد سر جایش _توی چشم هایم_ و از  آن موقع دارم مثل روح می چرخم توی خانه. درکش سخت است.  دلم می خواهد آن لحظه ی خماری اول صبح هیچ وقت تمام نشود. آن لحظه ای که هیچ چیز دنیا آن طور که همیشه هست به نظر نمی آید و دنیا گنگی و محوی لذت بخشی دارد. خنک است. تاریک و روشن است _بیشتر تاریک_ همه خوابند. دنیا به نظرم در شب جای بهتری ست برای زندگی. زیباتر است. طبیعت هم چهره ی واقعیش در شب معلوم می شود. هول انگیز و نمناک. این  باعث می شود بیشتر باهاش احساس نزدیک بودن داشته باشم. بی خوابی دارد کار دستم می دهد انگار.  آن روی دیوانه ام که بیشتر خودم است، مجال پیدا کرده بتازاند.


 
 
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٦   کلمات کلیدی:

   مرگ. انتظارش رو داشتم. ولی با حماقتی خارج از تصور خودم را می زدم به راه دیگری، گوشم را می گرفتم و چشمم را می بستم تا نبینم و نشنوم. اما سودی نداشت. آمد، کارش را کرد و رفت. 


 
 
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱۸   کلمات کلیدی:

   با خودم شرط کرده بودم تا کتابِ نخوانده در خانه دارم جدید نخرم. تازه هیچ کدام از آن هایی که می خواستم را هم نخریدم. چیز های دیگر گرفتم. نمایش گاهِ کتاب شلوغ است. همیشه بوده. می دانسته ام شلوغ است و آفتاب دارد و مترو پله دارد. ولی با شوقِ بچه گانه ای رفتم. پدرم در آمد تا از پله های مترو مصلی بالا رفتم. بیرون که رسیدم چند دقیقه صبر کردم تا نفسم جا آمد. مامان رو هم کشانده بودم با خودم نمایش گاه. روی بنر بزرگی نوشته بود رنگ ها را دنبال کنید و ما باید پیِ بنفش پررنگ می رفتیم تا برسیم شبستان اصلی. دو سری پله را پایین آمدیم و پیچیدیم سمت راست. شبستان را که تا ته رفتیم، رسیدیم به غرفه های دلخواهِ من. همین طور شنگول و راضی برای خودم گشتم و مامان رو هم دنبالِ خودم کشیدم و دست آخر هم پنج شش تایی کتاب خریدم و زدیم بیرون. غذا خوردیم و بستنی. باد تندی می آمد. هوا تازه بهاری شده بود. بارانکی هم شروع شد. خوش خوشک آمدیم سر آپادانا و بابا که بهش زنگ زده بودیم آمد پیِ مان و برگشتیم خانه. 

   صدای این پسره قشنگه. خوب می خونه و ریتم هم داره. حواسم رو پرت می کنه و نمی گذاره درست بنویسم. دوست دارم هم بنویسم هم گوش کنم. این جور موقع ها کیهان کلهر خوبه. هست و نیست. خصوصاً این کارش "لایه های تاریکی". چند تا از قطعه هاش هول انگیزن؛ خیلی ملایمه. بوی سیگار میاد. سیگار دوست ندارم. ولی بعضی وقت ها بوش خوبه. حسِ آدم رو تیز می کنه. گزارشِ رئیس رو چند بار نوشتم. هر بار یه جاش ایراد داشت و ایرادها هم به خاطر این خوانندهه ست که حواسم رو پرت می کنه. بلاخره یه نسخه ی بدون ایراد می نویسم و تایپ می کنم. مادر دارد فیلم هندی تماشا می کند و حرص می خورد از دست پسرِ نامرد پیرزن و خواهر هم با موبایلش ور می رود تا آنتنش برگردد و عکسی را که گرفته در اینساگرام هم رسانی کند. بابا هم نیست. زندگی آرام در جریان است و من حوصله ی فردا رو ندارم که باید بروم سر کارِ نیمه وقتم. هر قدر هم جایش قشنگ باشد و سرسبز و گل و بلبل داشته باشد.


 
 
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۱   کلمات کلیدی:

   سبد سبزی خوردن را از طبقه ی پایین یخچال برمی دارم. پونه ها را کنار می زنم. پونه تند است و حوصله ی خارش بعد از خوردن را ندارم. یک مشت سبزی سوا می کنم و می گذارم توی پیشدستی کنار املت و لواشک را لیس می زنم و می روم طرف اتاق. بابا جلوی تلویزیون دراز کشیده و دارد فیلم بکش بکش می بیند طبق معمول. مامان معده درد دارد از ظهر و خوابیده و لحاف را کشیده روی سرش. هوا خیلی گرم است. همه داریم پرپر می زنیم. خواهر هم سرش با دو تا کتابی که ازم گرفته گرم است. همه ی در و پنجره ها را باز گذاشته ایم. بابا باید فردا کولر را راه بیاندازد.

   دلم روز و هوای روشن و شهر کتاب می خواهد. بعد هم پیاده روی تا پارک اندیشه و نشستن روی نیمکت و زل زدن به فواره ها. املت سرد شده. حس خوردنش را ندارم. دلم به حال سبزی ها می سوزد. از دیشب که حمام کردم و با سرِ خیس و لباس نازک خوابیدم و رویم را نکشیدم، سرم سرما خورده. از صبح درد می کند حسابی. به زبان بی زبانی دهن کجی می کند بهم. 

   مسابقه ی بچه ها جلو افتاده. خرداد است. باید آرام آرام آماده شان کنم. ولی میل ندارم. میلم به سفر است. در اردی بهشت. به یک جای خنک و قشنگ. تنهایی. ولی فقط میلم است. زور ندارد که. لواشک خیلی ترش است. آب دهنم راه افتاده.املت را می برم، می گذارم توی یخچال و بک لیوان چای می ریزم برای خودم.


 
 
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٦   کلمات کلیدی:

   طبق گزارش پزشک قانونی آقای مانی با خوردن قرص سیانور دست به خود کشی زده اند و هیچ فرد دیگری در مرگ ایشان دخیل نبوده و بر این اساس پرونده مختومه اعلام شد.

   حرف های بازپرس پرونده توی گوشم بود وقتی از دادسرا بیرون می آمدم. همین طور برای خودم توی خیابان می روم. راستش بیشتر دلم می خواست قتل بوده باشد. دلم می خواست یکی کشته باشدش تا من بتوانم همه چیز را بیندازم گردنش. سرش داد بزنم و حمله کنم بهش و کولی بازی در بیاورم. عقده های این چند سال زندگی مشترکمان را و ترس هایم را و عشقم را و حتی نفرتم را سرش خالی کنم. ولی گزارش قرص و محکم پزشک قانونی دستم را گذاشت توی حنا. خودم مانده ام و خودم. باید هی بنشینم و آن پشت و پسله های ذهنم بگردم دنبال دلیل. دنبال ریشه ی حسی یا فکری که او را به سمت خودکشی برد و احتمالا نقش خودم. بعد با خودم کلنجار بروم که بی گناه بوده ام. گر چه بی فایده است. مطمئنم که خیلی تنها مانده بود. با وجود این که با هم زندگی می کردیم و کنارش بودم تنها بوده. این را توی تعطیلی های زمستان که به خاطر آلودگی هوا یک هویی پیش آمده بود فهمیدم. روز اول لباس شستیم و خانه را جارو کردیم و کارهای عقب افتاده را انجام دادیم. روز دوم سیم کشی خانه مشکل پیدا کرد و برق قطع شد. با نور شمع سر می کردیم تا تعطیلی تمام بشود و برق کار بیاید درستش کند. نشسته بودم روی مبل و با سنگ های مغناطیسیم بازی بازی می کردم. آمد نشست روبه رویم. زل زد بهم. من هم نگاهش کردم. عجیب نبود. هر بار این کار را می کردیم خیلی زود حرفمان می آمد و بازی سکوت یادمان می رفت. اما این بار یک ساعت و نیم بی هیچ صحبتی هم دیگر را نگاه کردیم. بعد هم پا شد و به هوای سیگار خریدن بیرون رفت. همان موقع فهمیدم همه چیز بینمان تمام شده. هیچ حرفی بینمان نماندههر چه تلاش کرده بودم مثل آدم زندگی کنم, نشده بود. آب شده بودم توی عادت ها. 

   چند وقت بعد, خبر رسید برادرش و زن و بچه اش بر اثر گاز گرفتگی خفه شده اند. سیاه پوشیدیم و ختم گرفتیم و خرما پخش کردیم. بعد از مرگ برادرش که خیلی به هم نزدیک بودند تکیده تر شد. تودارتر و ساکت تر. 

   همین طور که می گردم توی ذهنم می بینم رسیده ام پارک لاله. اوایل آشنایی مان و تا کمی بعد از ازدواج مان زیاد این جا می آمدیم. طوری که حتی علاف ها و بی خانمان هایش را هم شناخته بودیم. کلی گوشه و کنار دنج دارد این پارک. هزار بار آن تهش توی باغ ژاپنی پشت بوته ها یواشکی دراز کشیده بودیم و هم را بوسیده بودیم و نوازش کرده بودیم. حالا اما بی احساس خاصی همان مسیرها را می رفتم. لحظه های دوتایی مان جلوی چشمم رژه می روند. رو دست خورده ام ازش. لختم کرد وسط این همه آدم و رفت پی کار خودش. آدم ها می آیند و می روند و نگاهم می کنند. بعضی هاشان هیزند. بعضی هاشان لعنت می فرستند و فحشم می دهند. بعضی ها هم لبخند می زنند و من مانده ام حیران.


 
 
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۱   کلمات کلیدی:

یکی از معدود زمان هایی که آقا با من و دوربین به طور همزمان کنار آمدند.

لحظاتِ خوشِ با هم بودن


 
← صفحه بعد