قصه
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧   کلمات کلیدی:

   من بین کلمه ها زندگی می کنم. یادم نمی آید اولین بار کی یا کجا کلمه ها را دیده ام. به گمانم همیشه با من بوده اند و خیلی زود، تا شرایط مناسب شده در وجودم رشد کرده اند و بالا آمده اند. برای همین قصه ها، اتفاقات توی قصه ها و آدم های قصه همیشه همدم های من بوده اند. البته خیلی وقت ها هم مرز باریک دنیای قصه ها و دنیای واقعی گم می شود و من اگر در دنیای واقعی باشم رویا به هم می بافم و اگر در خیالاتم باشم، قصه ها را زندگی می کنم.

   آگهی بازرگانی وسط فیلم شروع شده و دارد تبلیغی پخش می شود که با کامپیوتر ساخته شده. لوح های خاکستری براقی که همه چیز از پشتشان پیداست به یک مرکز گرد و شفاف وصل هستند. چیزهایی رویشان نوشته شده و صدایی دارد نوشته ی روی لوح ها را شمرده شمرده می خواند. فضای سرد و بی روح تبلیغ فکرم را می برد سمت صفحه های اینترنت که معتادشان هستم. که معمولا صبح ها، روی تخت، وقتی دارم چایی تلخ صبحانه را می خورم، می خوانم. آن تو همه کار می کنم. حتی دوست هایم را هم همان جا می بینم. حرف هایمان از زمین و زمان را همان جا می زنیم، دعوا می کنیم، قربان صدقه ی هم می رویم و همه ی صحبت هایمان را هم باید حرف به حرف بنویسیم و اگر کلمه های نوشته شده مان نتوانند احساس مان را درست بیان کنند خیلی راحت دست به دامن صورت های گرد و زردی می شویم که برای همین وقت ها طراحی شده اند و می خندند و گریه می گنند و خجالت می کشند و بغل می کنند و هزار جور اطوار دیگر. اگر هم آدم های جدیدی بیایند، با هم آشنا می شویم و می توانیم دوست بشویم و سال ها دوست بمانیم و حتی یک بار هم ملاقاتی نداشته باشیم.

   همیشه ارتباط برقرار کردن با آدم های مجازی راحت تر بوده. آدم های توی کتاب که با یک قلم ساده خلق می شوند و می شود سر و شکل شان را هر طور خواست ساخت و هر سرنوشتی را می پذیرند و حتی می شود باهاشان دوست بشوی یا بکشی شان. بی ترس یا عذاب وجدان. دنیای من خیلی شبیه آن تبلیغ تلویزیونی است. آدم های قصه ها را از لای ورق کتاب ها بیرون می کشم و عاشق شان می شوم و قصه های خودم را برایشان می نویسم و آن ها هم مثل بره ای رام نقش های من را بازی می کنند و خودم هم بازی شان می شوم. کنار آدم های قصه هایم زبان درازی و شجاعت و قدرتی را که بیرون از دنیای خیال ندارم، پیدا می کنم. درد و دل همه را گوش می کنم و راهنمایی می دهم شان. دوست های خوب زیادی دارم و هیچ جای دنیا کارم روی زمین نمی ماند. روزی سیزده چهارده ساعت کار می کنم و بی خسته شدن می آیم خانه و با همه می خندم. حتی چهره ام هم تغییر می کند و همان شکلی می شوم که همیشه می خواسته ام. با آدم های خودم قهر می کنم، می جنگم، می میرم و خلاصه امیر دنیای خیال هایم هستم.

   آن روزها که تازه حرف زدن و زندگی با خیالاتم آمده بود سراغم، دنیای رنگ رنگیم فقط توی سرم بود. بعد هر چه از دنیای قابل لمس و آدم های زده شدم و پی تسلایی بودم، بیشتر به خیالم پناه بردم. آن جا بود که آدم هایم جان بیشتری گرفتند و از فرصت استفاده کردند و از توی کله ام پریدند بیرون و دورم را گرفتند و توی تاریکی های اتاق ماندند و هر وقت کسی نبود آهسته باهام حرف زدند و من هم دنیایم را در تاریکی اتاق، بیرون از سرم نگه داشتم و هی کتاب خواندم و فیلم دیدم و خوراک قصه برای ذهن تشنه ام پیدا کردم. دیگر همیشه پی فرصت تنهایی بودم و از همه دوری کردم و رابطه هایم یکی یکی سرد و بی جان شدند. خانواده ام هم که نتوانشته بودند این عادت را از سرم بیاندازند خسته شدند و به حال خودم رهایم کردند. حالا دیگر فقط وقت هایی که باید بروم سر کار یا مجبورم بانک بروم و خرید کنم از اتاق بیرون می آیم و آدم هایم همه جای خانه هستند و فقط من می بینمشان. آدم های واقعی چند تایی ازشان باقی مانده و با سردی ام خو کرده اند. این ها دوست های واقعیم هستند که دو سه ماه یک بار می بینمشان و غریب تر ها هم فقط در حد گفتگوی کوتاه و احوال پرسی های گذری هستند. بیشتر زمانم را به خواندن کتاب و افزودن آدم های جدید به کلکسیون عجیب غریبم می گذرانم و تازگی ها هم ویرم گرفته خیال ها و فکرهایم را بنویسم بدهم دست مردم که بخوانند. شاعر و نویسنده بشوم همین طور بین کلمه های جورواجور دست و پا می زنم و تاتی می کنم.

   چند دقیقه است که آگهی های بازرگانی تمام شده و سریال دارد پخش می شود و آن تبلیغ هم که این قدر به فکر کردنم انداخت تمام شده. هر قدر تلاش می کنم فکرهایم را به یاد بیاورم و جمع کنم نمی توانم. فیلم حواسم را پرت می کند. فقط چند جمله که از بقیه پررنگ ترند، در خاطرم مانده اند و به قصه ای که باید تا فردا بنویسم فکر می کنم. که باید ببرم دفتر مجله ی تازه تاسیسی که دیروز رفتم و به سردبیرش گفتم می خواهم آن جا برایش کار کنم و سردبیره خندید و گفت: اندک اندک جمع مستان می رسند.

 


 
فرود
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱۱   کلمات کلیدی:

   یک چیزیم هست که احساس خفگی می کنم و می خواهم همین جا بالا بیاورم. چشم هام تار شده اند. می بندمشان . دست ها را رها می کنم کنارم و سرم را به پشتی صندلی تکیه می دهم. تازه دارد چالم بهتر می شود که مرد کنار دستیم در گوشم نجوا می کند بیدار شوید آقا، داریم می نشینیم و این ها می گویند باید کمربندها را ببندیم. توی دل فحشش می دهم که به تو چه فضول. اما چشم باز می کنم و لبخند کمرنگی تحویلش می دهم که یعنی باشه. دو سر کمربند کهنه را می گیرم و چفت می کنم. کیف را از جلوی پایم بالا می آورم و هدفون و پلیر را می چپانم توی جیب کوچکش.کارت پرواز و رسید چمدان را هم در می آورم و می چپانم ته جیبم که وقتی لازمش داشتم هی نگردم پی اش.

   زنی با صدای سرد و بی روح به خاطر انتخاب این هواپیمایی برای مسافرت از مسافرها تشکر می کند و دیدار مجددشان را آرزو. درها باز می شود و هوای خنک بیرون می آید تو و حالم را بهتر می کند. پله ها را تند تند پایین می روم و سوار اتوبوس می شوم.

   کلافه، چمدان به دست جلوی در.دارم ته جیب ها و کیف را پی کلید می گردم. بلاخره پیدایش می کنم و توی سوراخ قفل می چرخانم و می روم تو. راهرو ها را رنگ کرده اند. وقتی می رفتم استخوانی دیوارها به توسی می زد وحالا سفید مثل برف. در خانه را باز می کنم. روی پادری کلی قبض و صورتحساب پرداخت نشده هست که احتمالا مدیر فضول ساختمان تو انداخته. کفش و جوراب ها را سریع درمیآورم و می دوم توی دستشویی. مثانه ام دارد از درد می ترکد. بعد که حالم بهتر شد پاها و دست های داغ و سیاه شده را خوب می شورم و توی آینه صورت و چشم های گود رفته را نگاه می کنم. در خانه را که هنوز باز است می بندم و چمدان و کیف را می برم توی اتاق خواب. هیج تغییری نیست. گر چه انتظارش را هم نداشتم. فقط لایه ی نازکی از گرد و خاک همه جا را گرفته. اگر تا فردا بتوانم همه جا را تمیز کنم، جمعه را می توانم بخوابم که شنبه راحت بروم سر کار. ملافه ها و پرده باید شسته شوند، در و دیوار و همه ی اسباب خانه باید گردگیری شوند و آشپزخانه را هم باید حسابی بسابم.

 

   امروز آمد سر کار. سر ساعت. مثل همیشه. اتو کشیده و سه تیغه. با همه حال و احوال جمع و جوری کرد و رفت دفتر مدیر و نیم ساعتی گپ زدند و مستقیم آمد رفت پشت میزش. آرش که تازه رسیده بود، دیدش و چنان پرید بغلش که نزدیک بود با هم بیافتند. همه خندیدند و اون دو تا هم شاد و شنگول نشستند کنار هم و شروع کردند به حرف زدن. بعد آرش اوضاع رو برایش توضیح داد و به صدای بلند گفت خبرنویس ها و نویسنده ها، خبر و مقاله را بیاورند برایش و رفت پی کار خودش. رضایت را می شد از برق چشم های آرش خواند. تمام این مدت که نبود کارهاش را آرش بیچاره انجام می داد مبادا کسی را جایش بیاورند و شکایتی هم نمی کرد و هی دعا می کرد مبادا یک وقت ماندگار شود آن جا و برنگردد.

   بعد از خواندن کارها رفت بالا سر نویسنده ها و ایرادهاشان را گفت و غرغر کرد و داد درستشان کنند و نشست به نوشتن سرمقاله. بعد پرینت کار را برداشت و آرش را صدا زد، با هم رفتند دفتر مدیر که بخوانندش و نظر بدهند. دو ساعتی که آن تو بود کم کم همه، کارها را دوباره آوردند و گذاشتند روی میزش. بعد آمدند بیرون. به نظر شنگول می آمد. کارهای روی میز را خواند و فایل هاشان را ریخت روی فلش و آمد طرفم. چشم دوختم به عکسی که داشتم حجمش را بالا پایین می کردم و وقتی صدایم زد سرم را بالا آوردم. صندلی داغان اضافی را برداشت و نشست کنار دستم، طوری که بتواند مانیتور را هم ببیند. فلش را گرفتم و وصلش کردم به کامپیوتر. شروع به حرف زدن از آب و هوای آنجا و این که بهش نمی ساخته و دلش می خواسته حداقل یک روز با همهمه ی گنجشک ها و نور خورشید بیدار شود، نه این که همه اش باران باشد. بعد هم از درسم پرسید و پایان نامه ام؛ که دفاع کردم بلاخره و دکترا می خواهم شرکت کنم یا نه. از همه چیز دنیا حرف زد مگر خیال های من. هیچ وقت نگذاشتم کسی از بچه های مجله احساسم را و اهمیتش برایم را بفهمد. البته این آرش مارمولک گمانم شک کرده باشد. مامان همیشه می گوید:"این اخلاق مردانه و غرور زیادت می ترساند مرا. می ترسم آخر سر بمانی بر دل خودم." همین جور که دارم با حجم کارها و عکس ها ور می روم و می چپانم شان توی فرم صفحات بی تعارف و خیلی راحت دست می کند توی کشوی میز و آجیل و شکلات و هله هوله هایم را برمی دارد می خورد و از زن بیوه ای می گوید که آن جا دیده و کمی باهاش زندگی کرده و چون زنه با هر کسی دلش می خواسته می رفته، بی توجه به این که ممکنه اون حسودیش بشه، رهاش کرده. ناراحت بود و می پرسید چرا بعضی آدم ها این طوری اند. دلداریش دادم و طوری پشت سر این جور زن ها باهاش حرف زدم انگار خودم زن نیستم و هی لبخند زدم مبادا شک کند. 

   نمی فهمد. حرف هایش حسادت زنانه ام را برانگیخته. به خودم فحش می دهم و سعی می کنم طوری باشم که هیچ چیز نفهمد. ادامه می دهد. همیشه می گفت:"خیلی از عادت های مسخره ی زن ها را نداری و همین باعث می شود همان طور که مثلا با آرش راحتم با تو هم راحت باشم و درد دل کنم. تو هم خوب گوش می کنی راه هایی جلوی پایم می گذاری که اغلب به درد می خورند." اوایل از تعریفش خوشم می آمد ولی بعد دیدم این یعنی هیچ وقت به خود من فکر نمی کند و این آزارم می داد. صفحه چینی تمام شده. کار را نشانش می دهم. نظرهای مسخره ای می دهد ولی باید گوش کنم. رنگ ها را کمی تغییر می دهم. می گوید:"خوبه. ممنون. بفرست برا چاپ. و می رود پی کارش." بغضم را قایم می کنم ته گلویم و شماره ی چاپ خانه را می گیرم تا با گرافیست شان صحبت کنم.

 

   امروز روز اول بود. آرش خاک تو سر چنان پرید بغلم که نزدیک بود کله پا بشوم و همه بهمان خندیدند.نفهمیدم کار کی تمام شد اینقدر مشغول شده بودم به مرتب کردن کارها و خراب کاری نویسنده ها و خبرنویس ها. خدا می داند این مدت چه غلط ها کرده اند و کی گندش در می آید. مقاله ها و عکس ها و خبرها که آماده شد رفتم بالای سرش. صبح فقط سلام و علیک کرده بودیم و خوشامد گفته بود. به هدای کارها نشستم و الکی شروع کردم به صحبت. از زمین و زمان گفتم. گوش می کرد و می خندید و بی خیال نظرش رو می گفت. تجربه ی هم خانه ام با بیوه هه را برایش تعریف کردم و گفتم برای خودم اتفاق افتاده و ناراحتم. دلداریم داد و خندید و پشت سر زن ها حرف زد. خیلی معمولی.اوایل از این سرد بودنش خوشم می آمد. گاهی وقت ها به زن بودنش شک می کنم. این وسط کارش تمام شد و نشانم داد ونظر خواست و من هم بی حواس چیزهایی پراندم. با این که معلوم بود از مزخرفاتم خوشش نیامده بهم احترام گذاشت و کارهایی را که گفته بودم انجام داد و تایید که کردم زنگ زد چاپ خانه. من هم رفتم پشت میزم و یه کم بعد با آرش پیچیدیم بیرون. الان هم انقدر خسته ام و خوابم می اید که چشم هام را نمی توانم باز نگه دارم. شده ام مثل آن روز تو هواپیما. کاش برنگشته بودم.


 
یک دقیقه فریاد
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩   کلمات کلیدی:

   چه بی صدا و آرام  آمدی و سیمین را هم با خودت بردی؛ به مانند پلک بر هم گذاشتنی. با توام، آهای، تو که تند و تند داری می روی که مبادا کسی ببیندت. آنی را که به زور زیر شنل بلندت پنهان کرده ای ما می شناسیم. می شناسیم . دوستش داریم. مدت هاست که او دوستمان بوده و با قصه های قشنگش بر لب ها و قلب هایمان لبخند یا اشک نشانده و به فکر کردن واداشته ما را و در تنهایی هامان، وقتی که فقط او بوده و ما، به زبان خودش، به زبان قصه هایش، گفته مان که سکوت نکنید و فکرهایتان را به صدای بلند بگویید و مال بقیه را هم بشنوید و بعد هم کاری بکنید که برای همه تان خوب است و برای بعدهای بچه هاتان.

   حالا تو آمده ای و با قلدری، روح مهربانش را گرفته ای که ببری خانه ات و بگذاری توی مجموعه ی روح هایی که از این در و آن در جمع کرده ای؟ زکی! دماغت بسوزد. او را نمی توانی ببری. او تا همیشه با ما می ماند و ما تا همیشه دوستش داریم.

   پی نوشت: دیروز عصر سیمین دانشور بعد از گذراندن یک دوره آنفلوآنزا، در 90 سالگی در گذشت. 


 
کلمه
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٦   کلمات کلیدی:

    کلمه های بدجنس ریزه میزه از دستم لیز می خورند و می دوند گوشه ی فکرم پنهان می شوند. هر چه فکر می کنم نمی آیند. گوشه ی فکرم خودشان را به خواب زده اند. کلمه ای که خواب باشد را می شود بیدار کرد ولی کلمه ای که خودش را به خواب زده باشد نمی شود بیدار کرد. من هم لج می کنم و آواز می خوانم. کلمه های آواز رام هستند و بی معطلی می آیند توی دهنم و بیرون می پرند. اما کلمه هایی که قرار است بنویسمشان همیشه ناز می کنند و من هم دیگر سنی ازم گذشته، حال ندارم ناز و نوازش بکنم شان. بی خیال می شوم و ناخنم را می جوم و زیر چشمی می پایمشان.آخر سر، شیطانی هاشان که تمام شد خودشان می آیند و ردیف می شوند جلوی فکرم. من اما فراموش کرده ام ترتیب چیدن شان را و دماغ شان می سوزد و خودم هم مثل بازنده های شرط بندی در اسب سواری می روم سراغ ناخن جویدنم.


 
صبح
ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٦   کلمات کلیدی:

   هنوز صبح کامل نشده. حتی ساعت به هفت نرسیده.تهران خواب است. تو گویی هیچ گاه بیدار نبوده و نمی خواهد بیدار شود. سرما مثل لحافی شهر را بغل کرده و لالایش گفته و خوابانده. اولین دانشجویی هستم که آمده. نگهبان با خنده و تعجب در را برایم باز کرد.

   آواز اتاق مطالعه ی خالی را پر کرده و من دیگر تنها نیستم.زیر نور سپید این لامپا که اگر نبود جلوی پایم را هم نمی دیدم، به کاج های پنجاه، شصت ساله ای که در قاب شیشه ها جا خوش کرده اند نگاه می کنم.

   سرمای بدنم نرم نرمک رفته. صدایی می آید، فکر می کنم تویی، اما از پنجره ی وسط در که نگاه می کنم فقط خالی سالن را می بینم و غژغژ بخاری گازی را. بعد خودم را شماتت می کنم که بی هوده خیال نباف. این وقت صبح مثل همه ی مردم شهر تو هم خوابیده ای. نگاهم را بر می گردانم سمت کاج ها که انگار دارند هماهنگ با بغل دستی شان بهم دهن کجی می کنند. حرصم می گیرد و جواب می دهم بهشان. شما بی بارها را چه به دهن کجی. شما فقط فضا را اشغال کرده اید. حتی در حد همین پیچک هایی نیستید که به دور خودتان می پیچند و بالا می روند ازتان و دست آخر هم توی خاک ریشه تان را می خشکانند. تازه گل های سپید و شیری هم دارند که بوی خوبی دارد. درخت ها بغ می کنند و رو بر می گردانند ازم.

   تو هم که انگار در همه ی زمان ها توهم بوده ای فقط و من به خواب می دیده امت. یا انگار هیچ وقت با هم قرارهای شاعرانه نمی گذاشته ایم، که مثلا یک روز صبح زود آن قدر با هم داد بزنیم که شهر از خواب زمستانی ای که سالهاست در آن فرو رفته و خودش هم یادش رفته که این خواب است، بیدار شود و همه ی این ها را ذهنم بخاطر فرار از سرما ساخته.

   و من همچنان اینجا نشسته ام و پشت به کاج هایی که باهام قهرند گره های فراوان خیالاتم را آرام آرام باز می کنم تا کلاهی پر از خیال ببافم برای سر این شهر خوابالوی بی خیال.   


 
ریحان خانوم
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۸   کلمات کلیدی:

   امروز رفتم بیمه، دفترچه های بچه ها و خودم اعتبارشون تموم شده بود. دفترچه ها را اعتبار  زدم و مال پرویز را هم عوض کردم ولی مال منوچهر را نتوانستم؛ آخه درسش تمام شده و رفته دانشگاه. باید از دانشگاه گواهی اشتغال به تحصیل بگیرد.
پسرها را هم که می شناسی، جان می کنند تا یک کار انجام دهند. لنگ گواهی ماندم. برگشتنی، سر راه رفتم میدون بامیه بخرم.

گفت: نداریم. بامیه ها بزرگ شده اند و صرف نمی کند بیاوریم.
- باید بری مغازه خواهر. من هم پریروز رفتم همین را گفت، رفتم حاجی ارزونی خریدم.
خیلی هم ریز و سبز بود.
- ازدست این پرویز. هی گفت: نرو خودم می برمت میدون و هی امروز و فردا کرد تا آخر سر اینجوری شد. به امید مردا بشینی زندگیت رو آب می بره.
- نه. هنوز هست فقط باید بجنبی. حالا چی کارشون می کنی؟ همه رو سرخ می کنی یا می پزیشون؟
هر دو. البته یک سریشون رو هم ترشی می اندازم. دمش رو یه کم کوتاه می کنم و می ریزم تو سرکه. یک کم هم از این فلفل های تند می ریزم روش تا مزه بگیرد.

-راستی؟ بلد نبودم. من هم درست کنم. ناصر ترشی خیلی دوست داره.

- البته حواست باشه دمشون رو خیلی از ته نگیری، لیچ می اندازد.


 
عید
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱   کلمات کلیدی:

   دور و برم را می پایم. اینکه با این وضع حواست باشد و چهارچشمی همه را نگاه کنی و توجهشان جلب نشود، خیلی سخت است. دست هام میلرزند و یک چیز سردی از پایم بالا می آید و قلقلک می دهدم؛ به شکمم می رسد، ضعف می کنم؛ در روده هایم رالی می گذارد با خون سیاه و تنبلم و مسابقه شان باعث می شود حال تهوع بگیرم؛ همین طور می آید بالا و در گلویم می ماند. بعد می آید در گلویم و همانجا جا خوش می کند. گلویم تلخ و لزج شده. حالم دارد به هم می خورد و نمی دانم چه غلطی بکنم وسط خیابان شلوغ.

   بی اعتنا می آید از کنارم می گذرد و من هم به چند قدم فاصله پشتش راه می افتم. همین طور مست و ملنگ به راهش ادامه می دهد. نمی فهمد. تند می کنم بهش که می رسم زیر پا می گیرم و زمین می زنمش و بعد هم هی معذرت می خواهم. دوباره از هم فاصله می گیریم. کوچه ی بعدی می پیچد. داخل کوچه یک بن بست هست. می پیچد و من هم بی اعتنا دنبالش می روم.

- سلام.

- زهرمار و سلام.

- تو باید بگی زهرمار یا من؟ چه مرگته؟ چرا لگد می اندازی؟

- یک ساعت بیشتره داری سرم می دوانی. رد کن بیاد، حال خوشی ندارم.

- خوب باشه. حالا چقدر؟

- یک بیست و پنج گرمی. آشغال نباشه ها، پول اضافی ندارم بدم تو.

- مگه می خوای جشن بگیری. زیاد نیست.یه دفعه دوزش رو بالا ببری خطر داره ها. حالا پولت نقده؟

- این فضولی ها به تو نیومده. نصیحت هم اصلا به گروه خونیت نمی آد. عیده. مهمونی و  مهمونی بازی.حال ندارم هی دنبال تو بیافتم، علاف بشم.

- باشه. بپا.

- امنه.

    در را می بندم و کیف را پرت می کنم روی تخت. مانتو و شال را می چپانم توی کمد در حال انفجار. وقت خوبی ست. مامان خانوم مثلا همیشه نگران مشغول وراجی با مهمون هاش شده. بابا جان هم داره با رفقاش سیاست می بافه. مردا اگه سیاست نبافن دنیا می افته. همیشه مشغول نگه داشتنش هستن و وقتی حرفی می زنی، عاقل اندر سفیه نگاهت می کنن و با زبان بی زبانی می گن سرت به کار خودت باشه یا مثلا  مودب ترها نازت می کنن و حواست رو از کارهای مهمشون پرت می کنن. در جعبه جواهر منبت کاری را باز می کنم و کلید می چرخانم در قفل کشوی کوچک. بسته ی سپید را می اندازم داخلش و قفل می کنم و برش می گردانم کنار آینه. آن یکی را هم که نگه داشته ام باز می کنم و با دقت می گذارم زیر زبانم و میک می زنم. تلخه. گلویم هم که تلخ بود. گهش بگیرن. عجب کثافتی.

   لرزشم افتاده. باید صبر کنم تا قوم یاجوج و ماجوج بروند و مامان خانوم و بابا جان مشغول اطوارهای شبانه شان بشوند. آن وقت بروم سر یخچال و مربایی، عسلی، چیزی که شیرین باشد پیدا کنم و بلمبانم. 

 


 
بینگو
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱   کلمات کلیدی:

این وبلاگ به دلیل عدم همکاری مالک با ... در مسیر اجرای ماده 9 قرار گرفته است.

اطلاعیه: من هنوز زنده هستم و دارم می جنگم.


 
تولد
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۸   کلمات کلیدی:

٨ اردیبهشت تولد سیمین دانشوره. تولد سیمین خانوم مبارک.


 
بدون عنوان
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٧   کلمات کلیدی:

حرف آدم زودتر از خود آدم می رسد. رفتم باشگاه یک نفسی تازه کنم ، دیدم همه پچ پچ می کنند؛ با سر سلامی دادند و رفتند کنارتر. حرف می زدند با هم و نگاهم می کردند. بی توجه بهشان لخت شدم، توپ را برداشتم و رفتم تو زمین. یک ساعت و نیم گذشت. تازه سر حال آمده بودم. آمدم رختکن لباس بپوشم دوباره حواسم جمع شد. حوله را چپاندم در ساک و در کمد را بستم، چشمم به ریختشان افتاد. داشتند پچ پچ می کردند و می پاییدندم.

وسایلم را برداشتم و کلید کمد را تحویل دادم و زدم بیرون. هوای تازه ای که به صورتم می خورد قیافه هاشان را داشت می شست از ذهنم که یکی از بچه ها همدوشم شد. من و من می کرد. از زمین و زمان حرف زد. پیش بینی هواشناسی کرد و بعد هم رسید به بازی. که تیم دارد جان می گیرد و حیف مربی مان دیگر نمی آید و این اراجیف. با معصومیتی که خودم هم باورم نمی شد بلند گفتم:نه! من فکر کردم سفری چیزی رفته هنوز برنگشته. چرا رفته؟ نکنه بخاطر حقوق کم اینجاست؟ نمی دانم باور کر یا نه ولی به نظر تعجب زده می آمد. گفت من را بگو که می خواستم از شما بخواهم چون با مسئول باشگاه دوستی ازش بخواهی برش گرداند. شما که خودت از همه بی خبرتری. هنوز من و من می کرد. بلاخره دل را زد به دریا و گفت بین بچه ها یک چیزهایی شایع شده راجع به شما. به خدا نمی خواستم بگم ولی دیدم از هیچ چیز خبر نداری می گم تا بعد بتونی جوابشان بدهی. با چشم های مثلا گرد شده پرسیدم چی؟

کلی قسم و آیه خورد تا بهشان لو ندهم کی این ها را گفته. بعد گفت: پیچیده که با مربی مان قرارداد نبسته اند تا مربی ای که شما می  شناسی را بیاورند و شما به خاطر نفوذت در فدراسیون در تصمیم گیری های باشگاه تاثیر می گذاری.

جدی؟! خوب بعدش چی؟

دیگه اینکه امروز با مربی مان تلفنی حرف زده اند و بعدش همه رفته اند دفتر مسئول باشگاه دعوا که چرا با مربی مان قرارداد نبسته اید و همین چیزهایی را که شنیدم را گفته اند و اون آقا هم عصبانی فریاد زده که به شما ربط نداره و دوست ندارید می تونید دیگه نیایید و باشگاه تصمیم می گیرد با چه کسی قرارداد ببندد.

بعد خداحافظی کرد، سوار ماشینش شد و رفت.

در راه تا به خانه برسم فکر می کردم  به اینکه اگر قرار نبود تو بیایی باشگاه، عصبانی می شدم و داد می زدم و مثلا اعاده ی حیثیت می کردم. ولی خنده ام می گیرد.شاخک هاشان خوب تیز شده. حواست باشد. آمدی باشگاه من را نمی شناسی و باهام حسابی رسمی برخورد می کنی ، مثل غریبه ها.

شنیدی. من دیگر باید بروم. مادرم سرم را برد از بس سر و صدای الکی راه انداخت یعنی تلفن را قطع کن. خداحافظ.


 
← صفحه بعد