صبح است ساقیا
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٥   کلمات کلیدی:

اون لحظه ای که هوشیاری به سراغت می آید، اولین ثانیه هایی که اتفاقات اطرافت را درک می کنی آرام آرام، اگر شبش  دیر نخوابیده باشی، بحث نکرده باشی با کسی، حتماً لبخند می زنی. من در حال طبیعی سعی می کنم چشم هایم را ببندم و فکر نکنم و گوش هایم هم نشنوند و خوابم را ادامه بدهم. که فقط بعضی اوقات عملی می شود. نه مثل امروز که سه صبح خوابم پرید رفت لب پنجره و هر چه  کردم مثل بچه ی آدم نیامد سر جایش _توی چشم هایم_ و از  آن موقع دارم مثل روح می چرخم توی خانه. درکش سخت است.  دلم می خواهد آن لحظه ی خماری اول صبح هیچ وقت تمام نشود. آن لحظه ای که هیچ چیز دنیا آن طور که همیشه هست به نظر نمی آید و دنیا گنگی و محوی لذت بخشی دارد. خنک است. تاریک و روشن است _بیشتر تاریک_ همه خوابند. دنیا به نظرم در شب جای بهتری ست برای زندگی. زیباتر است. طبیعت هم چهره ی واقعیش در شب معلوم می شود. هول انگیز و نمناک. این  باعث می شود بیشتر باهاش احساس نزدیک بودن داشته باشم. بی خوابی دارد کار دستم می دهد انگار.  آن روی دیوانه ام که بیشتر خودم است، مجال پیدا کرده بتازاند.


 
 
ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/٢٦   کلمات کلیدی:

   مرگ. انتظارش رو داشتم. ولی با حماقتی خارج از تصور خودم را می زدم به راه دیگری، گوشم را می گرفتم و چشمم را می بستم تا نبینم و نشنوم. اما سودی نداشت. آمد، کارش را کرد و رفت. 


 
 
ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱۸   کلمات کلیدی:

   با خودم شرط کرده بودم تا کتابِ نخوانده در خانه دارم جدید نخرم. تازه هیچ کدام از آن هایی که می خواستم را هم نخریدم. چیز های دیگر گرفتم. نمایش گاهِ کتاب شلوغ است. همیشه بوده. می دانسته ام شلوغ است و آفتاب دارد و مترو پله دارد. ولی با شوقِ بچه گانه ای رفتم. پدرم در آمد تا از پله های مترو مصلی بالا رفتم. بیرون که رسیدم چند دقیقه صبر کردم تا نفسم جا آمد. مامان رو هم کشانده بودم با خودم نمایش گاه. روی بنر بزرگی نوشته بود رنگ ها را دنبال کنید و ما باید پیِ بنفش پررنگ می رفتیم تا برسیم شبستان اصلی. دو سری پله را پایین آمدیم و پیچیدیم سمت راست. شبستان را که تا ته رفتیم، رسیدیم به غرفه های دلخواهِ من. همین طور شنگول و راضی برای خودم گشتم و مامان رو هم دنبالِ خودم کشیدم و دست آخر هم پنج شش تایی کتاب خریدم و زدیم بیرون. غذا خوردیم و بستنی. باد تندی می آمد. هوا تازه بهاری شده بود. بارانکی هم شروع شد. خوش خوشک آمدیم سر آپادانا و بابا که بهش زنگ زده بودیم آمد پیِ مان و برگشتیم خانه. 

   صدای این پسره قشنگه. خوب می خونه و ریتم هم داره. حواسم رو پرت می کنه و نمی گذاره درست بنویسم. دوست دارم هم بنویسم هم گوش کنم. این جور موقع ها کیهان کلهر خوبه. هست و نیست. خصوصاً این کارش "لایه های تاریکی". چند تا از قطعه هاش هول انگیزن؛ خیلی ملایمه. بوی سیگار میاد. سیگار دوست ندارم. ولی بعضی وقت ها بوش خوبه. حسِ آدم رو تیز می کنه. گزارشِ رئیس رو چند بار نوشتم. هر بار یه جاش ایراد داشت و ایرادها هم به خاطر این خوانندهه ست که حواسم رو پرت می کنه. بلاخره یه نسخه ی بدون ایراد می نویسم و تایپ می کنم. مادر دارد فیلم هندی تماشا می کند و حرص می خورد از دست پسرِ نامرد پیرزن و خواهر هم با موبایلش ور می رود تا آنتنش برگردد و عکسی را که گرفته در اینساگرام هم رسانی کند. بابا هم نیست. زندگی آرام در جریان است و من حوصله ی فردا رو ندارم که باید بروم سر کارِ نیمه وقتم. هر قدر هم جایش قشنگ باشد و سرسبز و گل و بلبل داشته باشد.


 
 
ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۱   کلمات کلیدی:

   سبد سبزی خوردن را از طبقه ی پایین یخچال برمی دارم. پونه ها را کنار می زنم. پونه تند است و حوصله ی خارش بعد از خوردن را ندارم. یک مشت سبزی سوا می کنم و می گذارم توی پیشدستی کنار املت و لواشک را لیس می زنم و می روم طرف اتاق. بابا جلوی تلویزیون دراز کشیده و دارد فیلم بکش بکش می بیند طبق معمول. مامان معده درد دارد از ظهر و خوابیده و لحاف را کشیده روی سرش. هوا خیلی گرم است. همه داریم پرپر می زنیم. خواهر هم سرش با دو تا کتابی که ازم گرفته گرم است. همه ی در و پنجره ها را باز گذاشته ایم. بابا باید فردا کولر را راه بیاندازد.

   دلم روز و هوای روشن و شهر کتاب می خواهد. بعد هم پیاده روی تا پارک اندیشه و نشستن روی نیمکت و زل زدن به فواره ها. املت سرد شده. حس خوردنش را ندارم. دلم به حال سبزی ها می سوزد. از دیشب که حمام کردم و با سرِ خیس و لباس نازک خوابیدم و رویم را نکشیدم، سرم سرما خورده. از صبح درد می کند حسابی. به زبان بی زبانی دهن کجی می کند بهم. 

   مسابقه ی بچه ها جلو افتاده. خرداد است. باید آرام آرام آماده شان کنم. ولی میل ندارم. میلم به سفر است. در اردی بهشت. به یک جای خنک و قشنگ. تنهایی. ولی فقط میلم است. زور ندارد که. لواشک خیلی ترش است. آب دهنم راه افتاده.املت را می برم، می گذارم توی یخچال و بک لیوان چای می ریزم برای خودم.


 
 
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٦   کلمات کلیدی:

   طبق گزارش پزشک قانونی آقای مانی با خوردن قرص سیانور دست به خود کشی زده اند و هیچ فرد دیگری در مرگ ایشان دخیل نبوده و بر این اساس پرونده مختومه اعلام شد.

   حرف های بازپرس پرونده توی گوشم بود وقتی از دادسرا بیرون می آمدم. همین طور برای خودم توی خیابان می روم. راستش بیشتر دلم می خواست قتل بوده باشد. دلم می خواست یکی کشته باشدش تا من بتوانم همه چیز را بیندازم گردنش. سرش داد بزنم و حمله کنم بهش و کولی بازی در بیاورم. عقده های این چند سال زندگی مشترکمان را و ترس هایم را و عشقم را و حتی نفرتم را سرش خالی کنم. ولی گزارش قرص و محکم پزشک قانونی دستم را گذاشت توی حنا. خودم مانده ام و خودم. باید هی بنشینم و آن پشت و پسله های ذهنم بگردم دنبال دلیل. دنبال ریشه ی حسی یا فکری که او را به سمت خودکشی برد و احتمالا نقش خودم. بعد با خودم کلنجار بروم که بی گناه بوده ام. گر چه بی فایده است. مطمئنم که خیلی تنها مانده بود. با وجود این که با هم زندگی می کردیم و کنارش بودم تنها بوده. این را توی تعطیلی های زمستان که به خاطر آلودگی هوا یک هویی پیش آمده بود فهمیدم. روز اول لباس شستیم و خانه را جارو کردیم و کارهای عقب افتاده را انجام دادیم. روز دوم سیم کشی خانه مشکل پیدا کرد و برق قطع شد. با نور شمع سر می کردیم تا تعطیلی تمام بشود و برق کار بیاید درستش کند. نشسته بودم روی مبل و با سنگ های مغناطیسیم بازی بازی می کردم. آمد نشست روبه رویم. زل زد بهم. من هم نگاهش کردم. عجیب نبود. هر بار این کار را می کردیم خیلی زود حرفمان می آمد و بازی سکوت یادمان می رفت. اما این بار یک ساعت و نیم بی هیچ صحبتی هم دیگر را نگاه کردیم. بعد هم پا شد و به هوای سیگار خریدن بیرون رفت. همان موقع فهمیدم همه چیز بینمان تمام شده. هیچ حرفی بینمان نماندههر چه تلاش کرده بودم مثل آدم زندگی کنم, نشده بود. آب شده بودم توی عادت ها. 

   چند وقت بعد, خبر رسید برادرش و زن و بچه اش بر اثر گاز گرفتگی خفه شده اند. سیاه پوشیدیم و ختم گرفتیم و خرما پخش کردیم. بعد از مرگ برادرش که خیلی به هم نزدیک بودند تکیده تر شد. تودارتر و ساکت تر. 

   همین طور که می گردم توی ذهنم می بینم رسیده ام پارک لاله. اوایل آشنایی مان و تا کمی بعد از ازدواج مان زیاد این جا می آمدیم. طوری که حتی علاف ها و بی خانمان هایش را هم شناخته بودیم. کلی گوشه و کنار دنج دارد این پارک. هزار بار آن تهش توی باغ ژاپنی پشت بوته ها یواشکی دراز کشیده بودیم و هم را بوسیده بودیم و نوازش کرده بودیم. حالا اما بی احساس خاصی همان مسیرها را می رفتم. لحظه های دوتایی مان جلوی چشمم رژه می روند. رو دست خورده ام ازش. لختم کرد وسط این همه آدم و رفت پی کار خودش. آدم ها می آیند و می روند و نگاهم می کنند. بعضی هاشان هیزند. بعضی هاشان لعنت می فرستند و فحشم می دهند. بعضی ها هم لبخند می زنند و من مانده ام حیران.


 
 
ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۱   کلمات کلیدی:

یکی از معدود زمان هایی که آقا با من و دوربین به طور همزمان کنار آمدند.

لحظاتِ خوشِ با هم بودن


 
 
ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۱   کلمات کلیدی:

   می گه: هی می گن امنیت فکری نداریم، نداریم، نداریم، یعنی چی؟ چرا من مشکلی با این ها ندارم.

   می گم: حتماً تو فکر نداری. بعدشم توی عافیت طلب چی می گی یا چی می نویسی که کسی کارت داشته باشه. اخم می کنه. پشتشو می کنه بهم و خودشو با روزنامه مشغول می کنه.

   کیف می کنم وقتی این جوری حرصش می دم. وقتی از دستم حرصی می شه، باهام قهر می کنه و این یعنی کاری باهام نداره و راحت می تونم به کارای خودم برسم. بعضی وقتا از قصد اذیتش می کنم تا قهر کنه. می رم تو آشپزخونه و بادنجونایی که طلایی شدن رو پشت و رو می کنم. یه چایی می ریزم و می ذارم رو پیشخون. تلویزیون صدا نداره. داره مردم شمع به دست رو نشون می ده که جلوی دفتر شارلی ابدو جمع شدن. بعد اخبارگو بدون صدا چیزهایی بلغور می کنه و بعد هم سخنگوی دولت رو نشون می ده. یه بادنجون می ذارم رو نون و لیوان چایی رو هم برمی دارم می رم تو اتاق کارمون. شروع می کنم به طرح زدن. سردبیر گفته در مورد چارلی. هی طرح می زنم. هی ناراضی ام. هی مچاله می کنم. بادنجونم رو می چپونم تو دهنم و با دستای چرب و چیلی ادامه می دم. بلاخره بعد کلی وقت از یکی شون راضی می شم. سرخوشم از طرحِ خوبم. رنگش رو هم تموم می کنم و بلند می شم می رم بیرون. بهمن رفته خوابیده. تلویزیون هنوز همون طور بی صدا واسه خودش حرف می زنه. دو تا مرد دارن با هم حرف می زنن. راجع به فوتبال. احتمالاً در مورد جام ملت هاست. بوی سوختگی خونه رو پر کرده. بادنجونای عزیزم جزغاله شدن.


 
 
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٢   کلمات کلیدی:

   نورِ شمع هر لحظه کم تر می شود. سرد است، پاهایم را دیگر تقریباً حس نمی کنم. شمع را نگهبانِ شب آورد. خودش هم روشنش کرد و گفت:"گرما ندارد ولی نور که دارد. نور این جا غنیمت است." ذره ای احساس در وجودش باقی مانده هنوز، گر چه شک دارم. اصلاً این روزها به همه چیز و همه کس شک دارم. به خودم هم حتی. دیگر جرات ندارم با خودم حرف بزنم. قبلاً چون کسی را پیدا نمی کردم حرف هایم را بفهمد خیلی با خودم حرف می زدم. کسی که حرف هایم را تا آخر گوش کند و نصیحت بارم نکند. ولی این جا نمی شود. گوش هایشان تیز است. همه جا میکروفن هست. از این که در خواب حرفی از دهنم در برود می ترسم. خوابِ شب هم کوفتم می شود. صبح که از جایم بلند می شوم، هنوز خوابم می آید. کلِ روز را خمارم.

   دست هام هم دارند یخ می زنند. توی خانه که بودم، همه اش دنبالِ سکوت بودم و خلوت. از کار که برمی گشتم کاری به کسی نداشتم. می رفتم توی اتاق و موسیقی گوش می کردم و چیز می خواندم و می نوشتم و خوش بودم برای خودم و اگر کسی سراغم می آمد باهاش می جنگیدم.

   این جا اما فرق می کند. بدم نمی آید مادر بیاید توی اتاق و بگوید:"شام آماده است یا مهمان آمده یا هر چی." با آن مهربانیِ مخصوصِ خودش. آدم های این جا خلاصه شده اند به نگهبان و بازجو و مامورِ درمانگاه. که هیچ کس آرزویشان نمی کند.

   البته با من دیگر کارِ زیادی ندارند. وضعم مشخص شده. حکمم صادر شده و چند روزِ دیگر اجرا می شود. تازه یک کم، خیلی کم، مهربان شده اند. که احتمالاً به خاطرِ حکم اعدام است. شمع می دهند. یک ساعتی اجازه ی هواخوری با بقیه ی زندانی ها می دهند. گرچه از هزار تا سوراخ می پایندم. می خواهند ببینند چه کسانی سراغم می آیند و باهام حرف می زنند، بلکه چیزِ جدیدی گیرشان بیاید. زندانی ها هم این را می دانند. طرفم نمی آیند. انگار جذام داشته باشم. زنده ام. راه می روم. حرف می زنم و نفس می کشم. ولی انگار نه انگار که هستم، شبح شده ام. گر چه شاید در شرایطِ مشابه به این، خودم هم این طوری رفتار می کردم.

   شمع دیگر دارد خاموش می شود و انگشت هایم هم آن قدر یخ کرده اند که دیگر نمی توانم بنویسم.

  


 
 
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩   کلمات کلیدی:

    از سفر که برگشتم تا یک هفته دندان درد وحشتناکی داشتم. البته درد دندان از دو روز پیش از برگشتن شروع شده بود. اوایل روزی یک دانه ژلوفن می انداختم بالا و خوش بودم. بعد کم کم شد روزی دو تا. تهران که رسیدم، شده بود شش ساعت یک بار. این آخری ها هر چهار ساعت یک بار می خوردم و درد همچنان سر جایش بود. چه طور زنده ماندم بماند. تمام طول مسابقات خودم را مهار کرده بودم. همه ی دلهره ها و نگرانی ها و ناراحتی ها را ریخته بودم توی خودم. مسابقه ها که تمام شد بلاخره سر باز کرد و خود را نشان داد. تازه فهمیدم چه قدر با بدنم بد تا کرده ام. کمرم خیلی زود خسته می شد. در مسیرهای کوتاه تر از مسیرهای همیشگی. چند هفته طول کشید تا هم خودم و هم بدنم آرام آرام برگشتیم سر جای مان. حالا تازه همه چیز شکل قبل را گرفته. کتاب خواندن را از سر گرفته ام. کتابی را که دوست جان توصیه کرده بود، خریده ام و دارم خرد خرد می خوانم و لذت می برم. باز هم موسیقی جدید پیدا می کنم و از این کشف های جدید خوشم. پیش تر گفته بودم" عادت چیز بدی ست. همه ی چیزهای خوب زندگی را بد می کند". ولی حالا از این که برگشته ام به عادت های گذشته ام، راضی ام. حالا راضی ام. بعد را نمی دانم.


 
این روزها. نمی دونم شماره ی چند
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٧   کلمات کلیدی:

خب تو موضوع بده، من سرچ می کنم.

نچ.

چرا پسر جان. یه چیزی که دوست داری رو بگو، من برات کلی اطلاعات جمع می کنم. 

هیچی دوست ندارم. 

وا. مگه می شه بچه جان.

هر چی سعی می کنم بیارمش تو راه نمی شه. یعنی خودش نمی خواد. فقط می خواد حرف بزنیم. وقت هایی که می رم خونه شون فقط حرف می زنیم. از آدم هایی که دو تایی می شناسیم. از اتفاق هایی برای جفتمون می افته. و هر بار همون حرف ها تکرار می شن. دلش نمی خواد انگشت اشاره اش رو تکون بده رو اسکرین تبلتش و یه کم کار کردن باهاش رو یاد بگیره. جای خاصی نمی ره که ارتباط زیادی داشته باشه با آدم ها و حرف هاش نو بشن. ولی باز هم تازگی داره برام. دنیای جدیدیه این بچه. 


 
← صفحه بعد