باز هم این روزها
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٥   کلمات کلیدی:

تنبل شده ام. خیلی خیلی بیش تر از قبل. حال و حوصله ی بیرون رفتن از درِ خانه را ندارم. چند ماه است که می خواهم دوست جان را ببینم ولی هر بار بهانه می آورم. کار. اردوی بچه ها. گرما. اوف از این گرما. توی خانه هم کاری نمی کنم. بیشتر به بطالت می گذرد. موسیقی گوش می دهم و اگر حال داشتم کتاب می خوانم. جانانه. دستم به رنگ بازی هم نمی رود حتی. یا ورق سیاه کردن به خیالِ نوشتن. خلاصه تکه ای شده ام برای خودم. هر بار که این لپ تاپ را باز می کنم هزار کار انجام می دهم مگر کارِ درست را. سرم را با عکس ها گرم می کنم. با سطحی ترین ابزارهای ارتباط. امروز خودم را مجبور کرده ام بنویسم. به فیس بوک و هیچ شبکه ای کار نداشته باشم و یادم باشد اینترنت به چه دردهای بهتری می خورد. البته اگر بخورد.


 
مه
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٥   کلمات کلیدی:

   آفتاب اتاق را پر کرده و همه جا گرم است. از پشتِ پرده ی توریِ اتاق نور خیلی زیادی می آید و می زند توی چشمم. از بس طاقباز خوابیده ام کمرم خشک شده و درد می کند. کش و قوسی می دهم به بدن. دلم نمی خواهد چشم هام را باز کنم و خوابالوییم بپرد. اما فایده ای ندارد. خواب نیستم. هشیار شده ام. بلند می شوم می نشینم توی جایم. سر و صدای پرنده های باغ زیاد شده. ظهر شده.بلاخره از تخت پایین می آیم و سلانه سلانه می روم دستشویی تا آب بزنم به سر و صورتم.

  روزها، هفته ها، ماه ها، ظهر بیدار شدم ، لباسی پوشیدم و فلاسک و چای کیسه ای و بسته ی سیگار و کیفم را برداشته ام، آمده ام، درست همان جایی نشسته ام، که الان بساطم را پهن کرده ام و خیره شده ام به تصویر رو به رویم. دیشب باران آمده؛ هوا سرد است؛ مه غلیظی تمام منظره ام را پوشانده و ژاکت قدیمی ام جواب نمی دهد.

   مه چیز عجیبی ست. شکل دارد. دقت که بکنی می توانی ببینی کدام آدم ها یا حیوان ها توی مه قایم شده اند. پریروز صبح نرفتم مه را ببینم. باید می ماندم خانه تا زنی که خانه اش تهِ  جاده ی جلوی باغ است، بیاید خانه را تمیز کند و غذای هفته ی بعد را هم بپزد و بگذارد توی فریزر. روزهایی که زن می آید کارهام عجیب می شوند. خودم هم خنده ام می گیرد هم حرصم در می آید. عین پسر بچه های تازه بالغ شده. وقتی می آید سلام نصفه نیمه ای می دهد و از همان جلوی در شروع می کند به دستمال کشیدن و جارو کردن، تا بالا. ظهر نشده خانه می شود مثل عروسک؛ بوی غذا هم از آشپزخانه می آید. پریروز هم همینطوری بود. سلامی داد،  رفت آشپزخانه و چند دقیقه بعد با سطل آبی و چند تکه دستمال امد بیرون و شروع کرد به پاک کردن دیوارها. من هم رفتم توی اتاقم و تا نیامد در بزند که اتاقم را تمیز کند نیامدم بیرون.

   رفتم توی پذیرایی که همه جایش برق می زد. پرده ها را کشیدم و خوب کیپ کردم. در را بستم و چراغ را خاموش کردم. کورکوری رفتم گوشه ی اتاق و چسبیدم به رادیاتور و ژاکتم را هم کشیدم روی سرم. چند دقیقه مشغول بستن درزهایی بودم که از لایشان هوای سرد می آمد تو. خوب که گرم شد، چشم هام را بستم. کم کم گرمای رادیاتور و تاریکی و سکوت کارش را کرد.

   یک بار وقتی که داشتم پیاده کنار جاده می رفتم، توی تاریک روشن، بینِ مه زنی را دیدم که پیرهن تیره ای به تنش بود و گل های قرمز یا زرشکی ریزی داشت. زنبیل حصیری درب و داغانی دستش بود. جاده را پاییدم ماشینی نیاید رفتم طرفش. وقتی رسیدم جایی که زن را دیده بودم، نبود. توی مه جلوتر رفتم؛ صدا زدم؛ برگشتم عقب تر؛ چشم هام را مالیدم و لپم را نیشگون گرفتم. اما زنی در کار نبود. همین طور راهم را ادامه دادم تا رسیدم جای همیشگی و نشستم به تماشای سکوت و بزرگی جنگل و کوهی که مه داشت آرام آرام قورت شان می داد. مه خیلی بزرگ است. بزرگ تر از جنگل و حتی کوه است. مه خیلی قوی است؛ چون می تواند همه چیز را بدون درد گرفتن دلش قورت بدهد. هر وقت هم دلش می خواهد، می رود. آرام و بی صدا غیب می شود. هیچ کس هم نمی داند کجا می رود. مه حتی زنی را که من در جاده دیدم هم خورده.

   با خودم گفتم: همین امروز بهتر است تمامش کنم. خلوت است. از وقتی آمده ام یک نفر یا حتی یک ماشین هم نگذشته است. وسایلم را همین جا لب پرتگاه چال می کنم و بلند می شوم و چشم هایم را روی هم می گذارم و یک هو زیرِ پایم خالی می شود. یک دقیقه بعد که تهِ  دره به زمین خوردم از دهان و بینی و پیشانی ام خون می آید و سنگ ریزه های زیر سرم را قرمز می کند. ولی ترسیدم. پایم را که توی هوا بود عقب کشیدم.

   خفه شدم از گرما. هوایی که تنفس می کنم خیلی گرم است و پشتم هم می سوزد. چشم باز می کنم و ژاکت را از روی سرم بر می دارم. تاریک شده. خیلی خوابیده ام. پاهایم خشک شده اند. در را باز می کنم و نور می خورد توی چشمم.

   زن می خواهد برود. کارها همه تمام شده. خانه شده مثل خانه ی تازه عروس ها. آشپزخانه برق می زند و غذا روی گاز است. می روم توی اتاقم و از کیف پولم پول برمی دارم که بدهم به زن. پول را می گیرد و زیر لبی تشکر می کند. زنبیل رنگ و رو رفته ی حصیری اش را بر می دارد و دستمال کهنه هاش رو هم می چپونه توش و از در می ره بیرون. تا جایی که نور هست، جاده رو نگاه می کنم. بلأخره سرما مجبورم می کند در را ببندم.

   گرسنه ام. می روم آشپزخانه غذای روی گاز را برمی دارم و همان طور از قابلمه می خورم. انقدر می خورم که سیر می شوم. قابلمه را می گذارم توی یخجال.

   یک بار فکر کردم اگر مه من را هم قورت بدهد چه قدر خوب می شود. این طوری به گمانم  هیچ دردی نداشته باشد. اصلاً کی می دونه، شاید زنه را هم آن جا دیدم. 

   می روم توی اتاقم تا همه ی چیزهایی را که دیده ام و فکر کرده ام بنویسم، پیش از این که یادم برود. البته خیلی مهم نیست، ولی دکتری که خواهرم آدرسش را داده بود گفت: این ها را بنویس. این طور خالی می شوی. شب می توانی راحت تر بخوابی! اوایل فقط توصیه ی دکتره بود. ولی بعد عادت شد. عادت چیز بدی ست. همه ی چیز های خوبِ زندگی را بد می کند. حتی فکر مردن را.


 
تعارفات روزمره
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱   کلمات کلیدی:

سال نو شد ولی من درست نشدم. مامان می گوید وقتی همه دور هفت سین نشسته ایم و منتظر که توپ را در کنند. هنوز دارم ول می گردم در اینترنت. هی می گوید بگذار کنار بیا بین آدم زنده ها. خنده ام می گیرد. ولی خوب من دختر سربه راهی هستم. نشان نمی دهم خنده را. پست نصفه و نیمه را سیو می کنم و می روم بین آدم زنده ها. بعدا کاملش می کنم. فعلا سال نو مبارک.


 
خواب
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٦   کلمات کلیدی:

   مامان هی می گفت: ففری، ففری، ففری ی ی ... .     

   و ما هی پیِ یک کتِ مناسب می گشتیم که بدهیم دکتر کمالی تن کنند. کتی که اندازه باشد و رنگش به لباس دکتر بیاید و آبرو داری شود.

   همایشِ اولِ باور بود انگار. بچه ها هر کدام یک کاری می کردند و من هم نخودی آن وسط می چرخیدم. یادم نمی آید چه کسی، ولی یکی از بچه ها از سالن بیرون آمد و گفت کت ِ دکتر کمالی گم شده. زود باشید بگردید. بینِ وسایل و خرت و پرت ها را. همه جا را بگردید. الان آقای دکتر باید برای سخنرانی برود روی سن و کت ندارد. همه بسیج شدیم، ولی خبری از کت آقای دکتر نبود. آقای عبایی که لباسش همرنگِ کتِ دکتر بود، کتش را درآورد داد دکتر کمالی که بپوشد. اما قد آقای عبایی بلند بود و آستین های کت خیلی خنده دار شده بودند.

   یادم نمی آید چه اتفاقی افتاد بعدش، چون بلاخره  زورِ مامان رسید و بیدار شدم. بیدار که شدم فقط به این فکر می کردم که اگر کت نبود یعنی آقای دکتر نمی توانست سخنرانی کند؟ آخر سر هم نفهمیدم چرا کتِ آقای دکتر کمالی آن همه مهم شده بود. ولی خوابِ خوبی بود. یادِ خاطره های خوبِ دوست های خوبی افتادم که حالا هر کدام یک جای این دنیای گرد هستند.


 
این روزها
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۳٠   کلمات کلیدی:

   ام. پی. تری سیاه قدیمی را از جیب کوله ی سیاهم در آورده ام بعد ِ هشت، نه ماه؛ نشسته ام پای کامپیوتر و سر صبر آهنگ هایی را که دوست دارم، یکی از آنجا، دو تا از آن آلبوم و  ..... برداشته ام و طبق عادت آورده ام توی پوشه ی چرت و پرت! سنتور نوازی پرویز مشکاتیان را هم آورده ام کنارش.

فردای دیروز

   بعد از ظهر جمعه، با بابا در ماشین هستم. روی پل به سمت فردوسی. این ترافیک، بعد از ظهرِ جمعه عجیب است. خواننده ای که نمی شناسم با صدای خیلی خیلی قوی دارد یک ترانه می خواند، به روسی. من که نمی فهمم. ولی آنقدر شاد است و ریتم دارد و صدایش بلند است که سوزنم گیر کرده رویش و چند بار پشت سر هم گوشش می کنم. دست آخر یکی از گوشی های هدفون را می گذارم روی گوش بابا که از ترافیک کلافه است و بابا هم سرخوش با من لالالالا می خواند.

   از خط ویژه هی پلیس رد می شود توی ماشین های بزرگ و روی موتور. همه سیاه پوش. همه می روند سمت انقلاب. به مغزم که دارد با آهنگ روسی می رقصد، فشار می آورم تا یادش بیاید چه روزی ست و کشف کنم چرا آن طرفی می روند. یادم می آید بیست و پنج بهمن است و سرخوش از کشف بزرگم گوشی را از گوش بابا درمی آورم. آهنگ تمام شده.

   بعد از ظهر است. بابا و مامان و خواهرک رفته اند دکترِ گوشِ خواهرک که  گوشش را بشورد تا خوب بشود. هر چی گفتم به جای دکتر به من پول بدهید خودم با آب ولرم و صابون هلو می شورم، گوش نکردند. از فرصت ِ خالی بودن ِ خانه استفاده کردم. چایی دم کردم و پشت سر هم توی لیوان ِ بزرگم خوردم. برق ها را خاموش کردم. دراز کشیدم و آواز ابوعطا گوش کردم. مجله خواندم حسابی. آنقدر چسبیـد که خدا می داند. کلی کارهای دلپذیر کردم. حالا اما روحم وجدان درد گرفته. انگار خوشی کردن را نپسندیده. انگار یواشکی کار بدی کرده یا حرف مامان را که زنگ زده گفته پیاز داغ درست کنم و کشمش بخیـسانم برای روی عدس پلو، گوش نداده، حالا دارد غصه می خورد که تو نشسته ای، داری خوش خوشک  روزهایت را روایت می کنی و شاد هم هستی. مگر مامان نگفته خسته ایم و چای تازه باشد و داغ  و غذا هم آماده؟

   گفته باشد خب. همیشه که نمی شود غصه خورد و هی غصه ها را نوشت. می شود؟

   همان طور که پیاز خرد می کنم و دماغم را بالا می کشم چشم هایم را می بندم  که کمتر بسوزند. به چیزهایی که نوشته ام فکر می کنم و کلی کلمه را که توی ذهنم رژه می روند، به خط می کنم تا بعد از کار، بنویسم. دیگر نوشتن یک راه فرار نیست، درمان هم نیست. علاقه است. کلی ذوق دارد. وقتی می نویسم ذهنم منسجم تر می شود. لحظه ها را می شمارم تا خرد کردن این پیازها تمام بشود و بروم بنویسمشان. ذهنم را وامی دارم تا حسابی فکر کند. جمله ها را بالا و پایین می کنم و فعل ها را پس و پیش. تا تر و تمیز تر و قشنگ تر بشود چیزی که می نویسم.

    آن اول ها نظر افراد برایم مهم تر بود، ولی حالا فقط خودش مهم است. خانم نقش دبیر فلسفه مان می گفت تو نارسیس هستی. این را وقتی گفته بود که داشتم به جای گوش کردن به درس اسمم را مدل به مدل روی کاغذ می نوشتم تا یک امضای قشنگ از توش دربیارم. ففری، فـــــــفری، ففـــــــــری، ف ف ر ی، ...... . نمی فهمیدم نارسیس یعنی چه؟ رفتم در اینترنت گشتم و قصه اش را خواندم. حالا هم فقط چیزی که می نویسم مهم است. چون ذهنم را وامی دارد به فعالیت، به تحلیل ِ چیزهایی که دیده ام، حرف هایی که شنیده ام و ... . نه گزارش ِ صرف ِ آن ها.

   همین است که می گویم نارسیس دیگر!    


 
نو
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢   کلمات کلیدی:

   نقاشی های توی موزه را که دیدم هم روحم تازه شد و جان گرفتم، هم دلم سوخت برای خودم. آرزوهای به باد رفته ی جوانی برایم تازه شدند. درست یادم نمی آید چه کسی گفته، به گمانم باید یک نویسنده ی روس باشد، گفته بود: ما روس ها انگار همه به بیماری ابلوموفیسم دچار هستیم. همه ی کارها را نصفه می گذاریم. اما این جمله فقط در مورد آن ها نیست، حداقل در مورد من که صدق می کند. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید کاری را درست و حسابی و کامل انجام داده باشم. نتیجه گرفته باشم.

   همین حرصم را در می آورد. اوایل بهانه می آوردم، عذر می تراشیدم. نه برای دیگران. آن ها مهم نبودند. برای خودم. سرِ خودم را هم سعی می کردم شیره بمالم. ولی آن قدر احساس حماقت کردم که بلاخره تصمیم گرفتم با خودم روراست باشم. اوایل پذیرشش سخت بود برام ولی کم کم عادی شد. حالا تبدیل شده به بی قیدی. هر روز یکی جدید به مرض هایم اضافه می شود. تنبلی و بیکاری بود، بی قیدی هم آمد. تازه، فکر کنم خل و چلی هم اضافه شده. امروز صبح که از در خانه بیرون آمدم، پیرزنی به نظرم آمد که داشت با لباس عروس دوچرخه سواری می کرد و از جلویم رد شد. ماشین ها سر و ته حرکت می کردند و میوه فروش دوره گرد کت و شلوار پوشیده بود و داشت توی یک بنز خیلی شیک  میوه هایش را می فروخت.

   همین طور پیش برود، از امین آباد سر در می آورم. حالا نمی دانم آن موقع هنوز خواب بوده ام و خبر نداشتم یا نه، واقعا بیدار بوده ام و داشتم رویا می بافتم در ذهنم. حواسم نبوده که در خیابانم. چند بار هم نزدیک بود بروم  زیر ماشین. تعجب کردم که سالم رسیدم سر کار. با همین احوال عجیب و غریب کارم را انجام دادم و وقت را که هی کش می آمد، کشتم تا ساعت چهار شد و زدم بیرون.

   به هر حال، امروز هم بلاخره گذشت. فردا باید بروم شهروند، کلی خرید دارم. هفته ی بعد باید همه ی قوم شوهر را دعوت کنم. تک تک حوصله ندارم. مادر و پدرش و دو تا خواهرش و شوهر و بچه هاشان. مامان هم که نیست به دادم برسد. همه ی کارها را باید خودم انجام بدهم. پدرم در می آد. خودش هم که فقط خوشحاله مهمانی داریم. این جور مواقع اونقدر دست و پا چلفتی می شه که فقط به درد پادویی می خوره، اون هم خارج از آشپزخانه. ذرت و کالباس و خیارشور و زیتون و مایونز بزرگ باید بگیرم برای الویه. مرغ هم هست، با خورش. خرد خرد آماده شان کنم بهتر است
تا دقیقه ی آخر بزنم توی سرم. میوه را هم خودش بخرد بهتر است. هنوز لباس هم انتخاب نکرده ام و آرایشگاه هم باید زودتر بروم تا مبادا به خاطر اصلاح جوش بزنم.

   کتاب های توی قفسه را که نگاه می کنم تنم می لرزد. هنوز نصف بیشترشان را نخوانده ام. حتی یک بار. چه برسد به دوره! چه طور برسم تمام شان کنم خدا می داند. دلم می خواهد یکی یکی شان را بخوانم، با لذت. اما وقت نمی شود. بیست
و چهار ساعتِ روز کم است، چند ساعتی بیشتر بود خوب می شد.

   فکر می کنم اگر می توانستیم زودتر کارهای رفتنمان را انجام بدهیم و تا قبل از عید بریم، بهتر می شد یا حتی عالی. آن طوری دیگر لازم نبود برای دانشگاه رفتن کنکور بدهم و کلی کتاب را ام پی تری بخوانم و هیچ چی ازشان نفهمم. تازه از کلی رفت و آمد خانوادگی هم معاف می شدم. شاید ماه های اول بی قراری و غریبی بود، ولی بلاخره عادت می کردیم و حل می شیم تو محیط جدید.

   خانه کثیف شده. یکی دو روزه باید سر و سامانی بدهمش. باید بگم سرایدار بیاد کمکم. دیوارها را بشورد. فرش ها را شامپو بکشد. مبل ها را واکس بزند. جارو و گرد گیری مال خودم. دستش به هر شیشه ای می خورد پاک نمی شود دیگر.

   اما الآن. الآن خیلی خسته ام. از صبح تا حالا مثل مجنون ها هی دویده ام و هی دور خودم چرخیده ام. خسته ام. حوصله ی کار کردن ندارم. شام نیمرو. تازه اون رو هم خودش باید بپزه. فقط می خوام دوش بگیرم و سرم را بگذارم رو بالش. خیلی خوابم می آد.  


 
روزانه ها
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٩   کلمات کلیدی:

   گل های پشت پنجره دارند جان می گیرند. اگر آفتاب بیشتری بهشان می خورد زودتر این جوری می شد. حالا باید بعضی هاشان را از گلدان های کوچک بیرون بیاورم و توی گلدان نو بکارم. اگر می شد خودمان هم به همین راحتی خانه عوض کنیم خوب می شد. گرما دارد نرم نرمک می رود و هوای خنک هم که همیشه منتظرش هستم همین روزها سر می رسد. زندگی خوب پیش می رود, اگر هر روز یکی حرصم را در نیاورد دم مسابقه ی این بچه و تنم را نلرزاند. این یک ماه بیاید و برود یک سال پیر می شوم. از همین حالا باید دنبال کرم دور چشم بگردم!


 
یادداشت
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٦   کلمات کلیدی:

3 اردی بهشت

   خیلی طول کشید تا بین خرت و پرت هایم آن دفترچه ی نو را پیدا کردم. از وقتی برگشته ام هیچ به خانه و دفتر کارم نرسیده ام و همه جا گرد و خاکی و به هم ریخته است. هر چیز را که لازم دارم باید کلی بگردم تا شاید پیدا شود.

   طرح های زیادی دارم ولی روی این یکی کار کرده ام. یعنی هر جایی روی هر چیز که دستم  رسیده، جزئیاتش را نوشته ام. حالا حسابی وقت دارم رویش کار کنم. چند وقتی که این جا هستم، بیکارم و حقوقم هم هست و می شود باهاش زندگی کرد.

   می نشینم پشت میزم و شروع می کنم به نوشتن و فقط وقت هایی از جایم بلند می شوم که کمرم مجبورم کند یا شکمم. توی همین دفتر هم می نویسم، جلد چرمی سبز دارد و ورق های خیلی سپید دارد که آدم را هوس می اندازد. پیش از رفتن، از شهر کتاب خریدمش. 

8 اردی بهشت

   این چند روز فقط مشغول نوشتن بوده ام و وقت نکرده ام به خیلی کارها برسم. یخچال خالی شده و باید همین امروز روم خرید. طولش بدهم پشتم باد می خورد و می روم سراغ کارهای دیگر.

14 اردی بهشت

   در این مدت خیلی خوب پیش رفته ام. حدود پنجاه صفحه. اولش با شخصیت ها مشکل داشتم تکی خوب بودند ولی توی قصه که می آمدند با هم نمی خواندند مثل آدم های توی واقعیت. بلاخره بعد از کلی کلنجار رفتن باهاشان توانستم یک جور با هم جورشان کنم.

امروز صبح که رفتم سراغ گلدان های پشت پنجره، دیدم آن گل بزرگه که قلمه اش را از عمه گرفته ام کلی گل صورتی خیلی قشنگ داده. مادرم هم تلفن کرد که یادت نرود امروز تولد شوهر خواهرت است و حتما کادو بخری و بروی خانه شان. درست است که کارم نصفه می ماند، اما خیلی وقت است بیرون نرفته ام و بهتر است هوایی به سرم بخورد. یک فروشگاهِ لباس فروشیِ بزرگ نزدیک خانه ام است. می روم و برایش یک پیراهن تابستانه ی سبز خیلی کمرنگ می خرم. پوستش روشن است پس حتما بهش می آید. از فرصت استفاده می کنم و برای خودم یک پیراهن تابستانی قشنگ می خرم. آستین خیلی کوتاهی دارد با دامنِ چین دار و گل های ریز و خوشرنگی که روی زمینه ی سفیدش پراکنده اند. بعد هم می روم آرایش گاه. خیلی وقت است به خودم نرسیده ام. موهای کوتاه و بی رنگ صورتم پشت سر هم کنده می شوند و اشکم در می آید. کارِ آرایشگر که تمام می شود صورتم آنقدر قرمز شده که خودش هم تعجب می کند. یک ماسک خیار درست می کند و می گذارد روی صورتم تا التهابش بخوابد و می رود سراغ بازوهایم.

20 اردی بهشت

   تولد به خوبی و خوشی گذشت و من هم برگشتم سراغ کار خودم. از روز تولد همان پیراهن نو تنم است. مادر اگر بود غر می زد که لباس جدید را کم تر بپوش. خراب می شود.  ولی خب حالا که نیست. یک بخش از داستان را فرستادم برای ناشرِ همیشگی، خوشش آمده قرار است این یکی را هم خودش چاپ کند.

27 اردی بهشت

   دیروز با بهمن رفتیم گردش. حوصله ام از نوشتن سر رفته بود. تلفن کردم، تندی آمد. یک کم شکم آورده. اول با ماشین خیابان گردی کردیم. بعد رفتیم موزه ی سینما. موزه ویار کرده بودم. بعد هم از موزه بیرون آمدیم و توی کافه ی رو به رویش بستنی گردویی خوردیم.

31 اردی بهشت

   تمام شد. چند روز پیش دادمش تایپ. دیروز گرفتم. امروز با بهمن رفتیم پیش ناشرم. هوا دارد خیلی گرم می شود. بهمن سر قیمت باهاش کلی چونه زد. بعد هم تندی رفت. کار داشت. من هم خوش خوشک برای خودم تو انقلاب گشتم و چند تایی کتاب خریدم و بستنی برجی خوشمزه.

15 تیر

عجیب بود. ممیزها هیچ ایرادی نگرفتند. بدون هیچ تغییری مجوز دادند. کتاب زیر چاپ است و من هم دارم برمی گردم ایتالیا. موقع پخشش ایران نیستم. همه چیزِ دنیا گل و بلبل شده.چند روزیست دارم اسبابم را جمع می کنم. دلم می خواست باشم و نتیجه ی کار را ببینم ولی کارم را آنجا نمی توانم ول کنم. فکر نکنم فعلا دیگر بتوانم توی این دفترچه بنویسم چون باید جمع کنم و بگذارم توی چمدان.


 
شنگولستان
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٢   کلمات کلیدی:

   یک دو سه روز. سه روز از آزادی کاملم می گذرد و من آنقدر شادم و آنقدر سبک بال که خدا می داند. از خوشی نمی دانم چطور وقتم را که آزاد شده بگذرانم. امروز که کارم تمام شود می روم مهمانی بازی. هفته ی بعد هم میروم سراغ رفیق هام و  تو سر و کله ی هم می زنیم و بعد هم عروسی دوست دیگری ست و تیر ماه خوبی خوبی خواهم داشت البته اگر مملکت به سامان باشد و جهان به کام همه. دستم سر و دست می شکست برای تایپ کردن. و این شهرام ناظری چه ماه می خواند و همه چیز این دنیا برایم شادی آور است. خوب من هم هم بلدم بخندم و شادی کنم. آی خوشم من..........


 
 
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٧   کلمات کلیدی:

تف


 
← صفحه بعد