ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۱   کلمات کلیدی:

یکی از معدود زمان هایی که آقا با من و دوربین به طور همزمان کنار آمدند.

لحظاتِ خوشِ با هم بودن


 
 
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۱   کلمات کلیدی:

   می گه: هی می گن امنیت فکری نداریم، نداریم، نداریم، یعنی چی؟ چرا من مشکلی با این ها ندارم.

   می گم: حتماً تو فکر نداری. بعدشم توی عافیت طلب چی می گی یا چی می نویسی که کسی کارت داشته باشه. اخم می کنه. پشتشو می کنه بهم و خودشو با روزنامه مشغول می کنه.

   کیف می کنم وقتی این جوری حرصش می دم. وقتی از دستم حرصی می شه، باهام قهر می کنه و این یعنی کاری باهام نداره و راحت می تونم به کارای خودم برسم. بعضی وقتا از قصد اذیتش می کنم تا قهر کنه. می رم تو آشپزخونه و بادنجونایی که طلایی شدن رو پشت و رو می کنم. یه چایی می ریزم و می ذارم رو پیشخون. تلویزیون صدا نداره. داره مردم شمع به دست رو نشون می ده که جلوی دفتر شارلی ابدو جمع شدن. بعد اخبارگو بدون صدا چیزهایی بلغور می کنه و بعد هم سخنگوی دولت رو نشون می ده. یه بادنجون می ذارم رو نون و لیوان چایی رو هم برمی دارم می رم تو اتاق کارمون. شروع می کنم به طرح زدن. سردبیر گفته در مورد چارلی. هی طرح می زنم. هی ناراضی ام. هی مچاله می کنم. بادنجونم رو می چپونم تو دهنم و با دستای چرب و چیلی ادامه می دم. بلاخره بعد کلی وقت از یکی شون راضی می شم. سرخوشم از طرحِ خوبم. رنگش رو هم تموم می کنم و بلند می شم می رم بیرون. بهمن رفته خوابیده. تلویزیون هنوز همون طور بی صدا واسه خودش حرف می زنه. دو تا مرد دارن با هم حرف می زنن. راجع به فوتبال. احتمالاً در مورد جام ملت هاست. بوی سوختگی خونه رو پر کرده. بادنجونای عزیزم جزغاله شدن.


 
 
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٢   کلمات کلیدی:

   نورِ شمع هر لحظه کم تر می شود. سرد است، پاهایم را دیگر تقریباً حس نمی کنم. شمع را نگهبانِ شب آورد. خودش هم روشنش کرد و گفت:"گرما ندارد ولی نور که دارد. نور این جا غنیمت است." ذره ای احساس در وجودش باقی مانده هنوز، گر چه شک دارم. اصلاً این روزها به همه چیز و همه کس شک دارم. به خودم هم حتی. دیگر جرات ندارم با خودم حرف بزنم. قبلاً چون کسی را پیدا نمی کردم حرف هایم را بفهمد خیلی با خودم حرف می زدم. کسی که حرف هایم را تا آخر گوش کند و نصیحت بارم نکند. ولی این جا نمی شود. گوش هایشان تیز است. همه جا میکروفن هست. از این که در خواب حرفی از دهنم در برود می ترسم. خوابِ شب هم کوفتم می شود. صبح که از جایم بلند می شوم، هنوز خوابم می آید. کلِ روز را خمارم.

   دست هام هم دارند یخ می زنند. توی خانه که بودم، همه اش دنبالِ سکوت بودم و خلوت. از کار که برمی گشتم کاری به کسی نداشتم. می رفتم توی اتاق و موسیقی گوش می کردم و چیز می خواندم و می نوشتم و خوش بودم برای خودم و اگر کسی سراغم می آمد باهاش می جنگیدم.

   این جا اما فرق می کند. بدم نمی آید مادر بیاید توی اتاق و بگوید:"شام آماده است یا مهمان آمده یا هر چی." با آن مهربانیِ مخصوصِ خودش. آدم های این جا خلاصه شده اند به نگهبان و بازجو و مامورِ درمانگاه. که هیچ کس آرزویشان نمی کند.

   البته با من دیگر کارِ زیادی ندارند. وضعم مشخص شده. حکمم صادر شده و چند روزِ دیگر اجرا می شود. تازه یک کم، خیلی کم، مهربان شده اند. که احتمالاً به خاطرِ حکم اعدام است. شمع می دهند. یک ساعتی اجازه ی هواخوری با بقیه ی زندانی ها می دهند. گرچه از هزار تا سوراخ می پایندم. می خواهند ببینند چه کسانی سراغم می آیند و باهام حرف می زنند، بلکه چیزِ جدیدی گیرشان بیاید. زندانی ها هم این را می دانند. طرفم نمی آیند. انگار جذام داشته باشم. زنده ام. راه می روم. حرف می زنم و نفس می کشم. ولی انگار نه انگار که هستم، شبح شده ام. گر چه شاید در شرایطِ مشابه به این، خودم هم این طوری رفتار می کردم.

   شمع دیگر دارد خاموش می شود و انگشت هایم هم آن قدر یخ کرده اند که دیگر نمی توانم بنویسم.

  


 
 
ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩   کلمات کلیدی:

    از سفر که برگشتم تا یک هفته دندان درد وحشتناکی داشتم. البته درد دندان از دو روز پیش از برگشتن شروع شده بود. اوایل روزی یک دانه ژلوفن می انداختم بالا و خوش بودم. بعد کم کم شد روزی دو تا. تهران که رسیدم، شده بود شش ساعت یک بار. این آخری ها هر چهار ساعت یک بار می خوردم و درد همچنان سر جایش بود. چه طور زنده ماندم بماند. تمام طول مسابقات خودم را مهار کرده بودم. همه ی دلهره ها و نگرانی ها و ناراحتی ها را ریخته بودم توی خودم. مسابقه ها که تمام شد بلاخره سر باز کرد و خود را نشان داد. تازه فهمیدم چه قدر با بدنم بد تا کرده ام. کمرم خیلی زود خسته می شد. در مسیرهای کوتاه تر از مسیرهای همیشگی. چند هفته طول کشید تا هم خودم و هم بدنم آرام آرام برگشتیم سر جای مان. حالا تازه همه چیز شکل قبل را گرفته. کتاب خواندن را از سر گرفته ام. کتابی را که دوست جان توصیه کرده بود، خریده ام و دارم خرد خرد می خوانم و لذت می برم. باز هم موسیقی جدید پیدا می کنم و از این کشف های جدید خوشم. پیش تر گفته بودم" عادت چیز بدی ست. همه ی چیزهای خوب زندگی را بد می کند". ولی حالا از این که برگشته ام به عادت های گذشته ام، راضی ام. حالا راضی ام. بعد را نمی دانم.


 
این روزها. نمی دونم شماره ی چند
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٧   کلمات کلیدی:

خب تو موضوع بده، من سرچ می کنم.

نچ.

چرا پسر جان. یه چیزی که دوست داری رو بگو، من برات کلی اطلاعات جمع می کنم. 

هیچی دوست ندارم. 

وا. مگه می شه بچه جان.

هر چی سعی می کنم بیارمش تو راه نمی شه. یعنی خودش نمی خواد. فقط می خواد حرف بزنیم. وقت هایی که می رم خونه شون فقط حرف می زنیم. از آدم هایی که دو تایی می شناسیم. از اتفاق هایی برای جفتمون می افته. و هر بار همون حرف ها تکرار می شن. دلش نمی خواد انگشت اشاره اش رو تکون بده رو اسکرین تبلتش و یه کم کار کردن باهاش رو یاد بگیره. جای خاصی نمی ره که ارتباط زیادی داشته باشه با آدم ها و حرف هاش نو بشن. ولی باز هم تازگی داره برام. دنیای جدیدیه این بچه. 


 
بدون عنوان
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٩   کلمات کلیدی:

   هفت ماهِ شلوغ پلوغی بود. پر از نگرانی. فشار. کمر درد. تجربه های نو. آدم های آزار دهنده و آدم های دوست داشتنی و آدم های جدید. خلاصه یک زندگی بود برای خودش. بلأخره تمام شد ولی. امیدوارم بقیه ی سال فقط بیاید و برود. بی هیجانِ اضافی. قلبم نمی کشد! هنوز هم شب ها ساعت هفت خوابم می برد و چهار بیدار می شوم. الان دارم به مغزم کلی فشار می آورم تا کلمه ها را به یاد بیاورد. نوشتن از یادم رفته.


 
Untitled
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٦   کلمات کلیدی:

   از طرف های ساعت سه بعد از ظهر که خودم را از روی کاناپه انداختم پایین تا روی زمین زیر باد کولر کنارت بخوابم، کلمه ها همین طور توی ذهنم رژه می روند. خوابم؛ ولی آن قدرها هم عمیق نیست که فکر نوشتن کلمه ها از یادم برود. فقط می خواستم کنارت بخوابم. هنوز خوابت عمیق نشده بود. به هر صدایی، هر چند ضعیف، یا تماسی خیلی سطحی با پوست لطیف و روشنت، چشم باز می کردی و نگاه بی تفاوتی می کردی و خیلی آرام پلک هایت می افتاد روی هم. همین طور نگاهت می کردم. آرام. دستم را گذاشتم روی قلبت. عین قلب گنجشک ها می زد. از همان موقع که آمدم خوابیدم پیشت، اسم لوناچارسکی توی ذهنم جولان می دهد. شاید چون قبل از خواب چند تا داستان خواندم که یکی شان روس بود و روسه بیش تر جذاب بود.

   گرمت شده. دستم را از روی قلبت کنار می زنی. حوصله ی سنگینیش را نداری.

    بلند می شوم و مادر را که دارد چای دم می کند صدا می کنم و جامدادی و دفترم را می خواهم. البته سیارکِ دو هزار و چهارصد و چهل و شش هم همین نام را دارد و من نمی دانم کدامشان برایم مهم شده.

    غلت زده ای و دیگر پشتت به من نیست. ملافه ی سبز تا روی کمرت را پوشانده و بازوهای سفید و لاغرت بیرون مانده اند. نمی دانم چرا حالا که کنارم خوابیده ای به جای این که بغلت کنم و بوی خوشت را ببلعم، نشسته ام و این مهملات را از ذهنم می ریزم بیرون، روی کاغذ. شاید به خاطر نویسنده ی لاغر و عنقی ست که گوشه ی مغزم زندگی می کند و هر وقت ویرش می گیرد بنویسد عین خوره به جانم می افتد تا بلاخره خودم را روی هر آشغالی که دستم آمد خالی کنم.

   به مادر می گویم برایم چای بریزد توی لیوان بزرگم و می آیم که دوباره بغلت کنم.


 
باز هم این روزها
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٥   کلمات کلیدی:

تنبل شده ام. خیلی خیلی بیش تر از قبل. حال و حوصله ی بیرون رفتن از درِ خانه را ندارم. چند ماه است که می خواهم دوست جان را ببینم ولی هر بار بهانه می آورم. کار. اردوی بچه ها. گرما. اوف از این گرما. توی خانه هم کاری نمی کنم. بیشتر به بطالت می گذرد. موسیقی گوش می دهم و اگر حال داشتم کتاب می خوانم. جانانه. دستم به رنگ بازی هم نمی رود حتی. یا ورق سیاه کردن به خیالِ نوشتن. خلاصه تکه ای شده ام برای خودم. هر بار که این لپ تاپ را باز می کنم هزار کار انجام می دهم مگر کارِ درست را. سرم را با عکس ها گرم می کنم. با سطحی ترین ابزارهای ارتباط. امروز خودم را مجبور کرده ام بنویسم. به فیس بوک و هیچ شبکه ای کار نداشته باشم و یادم باشد اینترنت به چه دردهای بهتری می خورد. البته اگر بخورد.


 
مه
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٥   کلمات کلیدی:

   آفتاب اتاق را پر کرده و همه جا گرم است. از پشتِ پرده ی توریِ اتاق نور خیلی زیادی می آید و می زند توی چشمم. از بس طاقباز خوابیده ام کمرم خشک شده و درد می کند. کش و قوسی می دهم به بدن. دلم نمی خواهد چشم هام را باز کنم و خوابالوییم بپرد. اما فایده ای ندارد. خواب نیستم. هشیار شده ام. بلند می شوم می نشینم توی جایم. سر و صدای پرنده های باغ زیاد شده. ظهر شده.بلاخره از تخت پایین می آیم و سلانه سلانه می روم دستشویی تا آب بزنم به سر و صورتم.

  روزها، هفته ها، ماه ها، ظهر بیدار شدم ، لباسی پوشیدم و فلاسک و چای کیسه ای و بسته ی سیگار و کیفم را برداشته ام، آمده ام، درست همان جایی نشسته ام، که الان بساطم را پهن کرده ام و خیره شده ام به تصویر رو به رویم. دیشب باران آمده؛ هوا سرد است؛ مه غلیظی تمام منظره ام را پوشانده و ژاکت قدیمی ام جواب نمی دهد.

   مه چیز عجیبی ست. شکل دارد. دقت که بکنی می توانی ببینی کدام آدم ها یا حیوان ها توی مه قایم شده اند. پریروز صبح نرفتم مه را ببینم. باید می ماندم خانه تا زنی که خانه اش تهِ  جاده ی جلوی باغ است، بیاید خانه را تمیز کند و غذای هفته ی بعد را هم بپزد و بگذارد توی فریزر. روزهایی که زن می آید کارهام عجیب می شوند. خودم هم خنده ام می گیرد هم حرصم در می آید. عین پسر بچه های تازه بالغ شده. وقتی می آید سلام نصفه نیمه ای می دهد و از همان جلوی در شروع می کند به دستمال کشیدن و جارو کردن، تا بالا. ظهر نشده خانه می شود مثل عروسک؛ بوی غذا هم از آشپزخانه می آید. پریروز هم همینطوری بود. سلامی داد،  رفت آشپزخانه و چند دقیقه بعد با سطل آبی و چند تکه دستمال امد بیرون و شروع کرد به پاک کردن دیوارها. من هم رفتم توی اتاقم و تا نیامد در بزند که اتاقم را تمیز کند نیامدم بیرون.

   رفتم توی پذیرایی که همه جایش برق می زد. پرده ها را کشیدم و خوب کیپ کردم. در را بستم و چراغ را خاموش کردم. کورکوری رفتم گوشه ی اتاق و چسبیدم به رادیاتور و ژاکتم را هم کشیدم روی سرم. چند دقیقه مشغول بستن درزهایی بودم که از لایشان هوای سرد می آمد تو. خوب که گرم شد، چشم هام را بستم. کم کم گرمای رادیاتور و تاریکی و سکوت کارش را کرد.

   یک بار وقتی که داشتم پیاده کنار جاده می رفتم، توی تاریک روشن، بینِ مه زنی را دیدم که پیرهن تیره ای به تنش بود و گل های قرمز یا زرشکی ریزی داشت. زنبیل حصیری درب و داغانی دستش بود. جاده را پاییدم ماشینی نیاید رفتم طرفش. وقتی رسیدم جایی که زن را دیده بودم، نبود. توی مه جلوتر رفتم؛ صدا زدم؛ برگشتم عقب تر؛ چشم هام را مالیدم و لپم را نیشگون گرفتم. اما زنی در کار نبود. همین طور راهم را ادامه دادم تا رسیدم جای همیشگی و نشستم به تماشای سکوت و بزرگی جنگل و کوهی که مه داشت آرام آرام قورت شان می داد. مه خیلی بزرگ است. بزرگ تر از جنگل و حتی کوه است. مه خیلی قوی است؛ چون می تواند همه چیز را بدون درد گرفتن دلش قورت بدهد. هر وقت هم دلش می خواهد، می رود. آرام و بی صدا غیب می شود. هیچ کس هم نمی داند کجا می رود. مه حتی زنی را که من در جاده دیدم هم خورده.

   با خودم گفتم: همین امروز بهتر است تمامش کنم. خلوت است. از وقتی آمده ام یک نفر یا حتی یک ماشین هم نگذشته است. وسایلم را همین جا لب پرتگاه چال می کنم و بلند می شوم و چشم هایم را روی هم می گذارم و یک هو زیرِ پایم خالی می شود. یک دقیقه بعد که تهِ  دره به زمین خوردم از دهان و بینی و پیشانی ام خون می آید و سنگ ریزه های زیر سرم را قرمز می کند. ولی ترسیدم. پایم را که توی هوا بود عقب کشیدم.

   خفه شدم از گرما. هوایی که تنفس می کنم خیلی گرم است و پشتم هم می سوزد. چشم باز می کنم و ژاکت را از روی سرم بر می دارم. تاریک شده. خیلی خوابیده ام. پاهایم خشک شده اند. در را باز می کنم و نور می خورد توی چشمم.

   زن می خواهد برود. کارها همه تمام شده. خانه شده مثل خانه ی تازه عروس ها. آشپزخانه برق می زند و غذا روی گاز است. می روم توی اتاقم و از کیف پولم پول برمی دارم که بدهم به زن. پول را می گیرد و زیر لبی تشکر می کند. زنبیل رنگ و رو رفته ی حصیری اش را بر می دارد و دستمال کهنه هاش رو هم می چپونه توش و از در می ره بیرون. تا جایی که نور هست، جاده رو نگاه می کنم. بلأخره سرما مجبورم می کند در را ببندم.

   گرسنه ام. می روم آشپزخانه غذای روی گاز را برمی دارم و همان طور از قابلمه می خورم. انقدر می خورم که سیر می شوم. قابلمه را می گذارم توی یخجال.

   یک بار فکر کردم اگر مه من را هم قورت بدهد چه قدر خوب می شود. این طوری به گمانم  هیچ دردی نداشته باشد. اصلاً کی می دونه، شاید زنه را هم آن جا دیدم. 

   می روم توی اتاقم تا همه ی چیزهایی را که دیده ام و فکر کرده ام بنویسم، پیش از این که یادم برود. البته خیلی مهم نیست، ولی دکتری که خواهرم آدرسش را داده بود گفت: این ها را بنویس. این طور خالی می شوی. شب می توانی راحت تر بخوابی! اوایل فقط توصیه ی دکتره بود. ولی بعد عادت شد. عادت چیز بدی ست. همه ی چیز های خوبِ زندگی را بد می کند. حتی فکر مردن را.


 
تعارفات روزمره
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱   کلمات کلیدی:

سال نو شد ولی من درست نشدم. مامان می گوید وقتی همه دور هفت سین نشسته ایم و منتظر که توپ را در کنند. هنوز دارم ول می گردم در اینترنت. هی می گوید بگذار کنار بیا بین آدم زنده ها. خنده ام می گیرد. ولی خوب من دختر سربه راهی هستم. نشان نمی دهم خنده را. پست نصفه و نیمه را سیو می کنم و می روم بین آدم زنده ها. بعدا کاملش می کنم. فعلا سال نو مبارک.


 
← صفحه بعد