ریحان خانوم
ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۸   کلمات کلیدی:

   امروز رفتم بیمه، دفترچه های بچه ها و خودم اعتبارشون تموم شده بود. دفترچه ها را اعتبار  زدم و مال پرویز را هم عوض کردم ولی مال منوچهر را نتوانستم؛ آخه درسش تمام شده و رفته دانشگاه. باید از دانشگاه گواهی اشتغال به تحصیل بگیرد.
پسرها را هم که می شناسی، جان می کنند تا یک کار انجام دهند. لنگ گواهی ماندم. برگشتنی، سر راه رفتم میدون بامیه بخرم.

گفت: نداریم. بامیه ها بزرگ شده اند و صرف نمی کند بیاوریم.
- باید بری مغازه خواهر. من هم پریروز رفتم همین را گفت، رفتم حاجی ارزونی خریدم.
خیلی هم ریز و سبز بود.
- ازدست این پرویز. هی گفت: نرو خودم می برمت میدون و هی امروز و فردا کرد تا آخر سر اینجوری شد. به امید مردا بشینی زندگیت رو آب می بره.
- نه. هنوز هست فقط باید بجنبی. حالا چی کارشون می کنی؟ همه رو سرخ می کنی یا می پزیشون؟
هر دو. البته یک سریشون رو هم ترشی می اندازم. دمش رو یه کم کوتاه می کنم و می ریزم تو سرکه. یک کم هم از این فلفل های تند می ریزم روش تا مزه بگیرد.

-راستی؟ بلد نبودم. من هم درست کنم. ناصر ترشی خیلی دوست داره.

- البته حواست باشه دمشون رو خیلی از ته نگیری، لیچ می اندازد.


 
عید
ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱   کلمات کلیدی:

   دور و برم را می پایم. اینکه با این وضع حواست باشد و چهارچشمی همه را نگاه کنی و توجهشان جلب نشود، خیلی سخت است. دست هام میلرزند و یک چیز سردی از پایم بالا می آید و قلقلک می دهدم؛ به شکمم می رسد، ضعف می کنم؛ در روده هایم رالی می گذارد با خون سیاه و تنبلم و مسابقه شان باعث می شود حال تهوع بگیرم؛ همین طور می آید بالا و در گلویم می ماند. بعد می آید در گلویم و همانجا جا خوش می کند. گلویم تلخ و لزج شده. حالم دارد به هم می خورد و نمی دانم چه غلطی بکنم وسط خیابان شلوغ.

   بی اعتنا می آید از کنارم می گذرد و من هم به چند قدم فاصله پشتش راه می افتم. همین طور مست و ملنگ به راهش ادامه می دهد. نمی فهمد. تند می کنم بهش که می رسم زیر پا می گیرم و زمین می زنمش و بعد هم هی معذرت می خواهم. دوباره از هم فاصله می گیریم. کوچه ی بعدی می پیچد. داخل کوچه یک بن بست هست. می پیچد و من هم بی اعتنا دنبالش می روم.

- سلام.

- زهرمار و سلام.

- تو باید بگی زهرمار یا من؟ چه مرگته؟ چرا لگد می اندازی؟

- یک ساعت بیشتره داری سرم می دوانی. رد کن بیاد، حال خوشی ندارم.

- خوب باشه. حالا چقدر؟

- یک بیست و پنج گرمی. آشغال نباشه ها، پول اضافی ندارم بدم تو.

- مگه می خوای جشن بگیری. زیاد نیست.یه دفعه دوزش رو بالا ببری خطر داره ها. حالا پولت نقده؟

- این فضولی ها به تو نیومده. نصیحت هم اصلا به گروه خونیت نمی آد. عیده. مهمونی و  مهمونی بازی.حال ندارم هی دنبال تو بیافتم، علاف بشم.

- باشه. بپا.

- امنه.

    در را می بندم و کیف را پرت می کنم روی تخت. مانتو و شال را می چپانم توی کمد در حال انفجار. وقت خوبی ست. مامان خانوم مثلا همیشه نگران مشغول وراجی با مهمون هاش شده. بابا جان هم داره با رفقاش سیاست می بافه. مردا اگه سیاست نبافن دنیا می افته. همیشه مشغول نگه داشتنش هستن و وقتی حرفی می زنی، عاقل اندر سفیه نگاهت می کنن و با زبان بی زبانی می گن سرت به کار خودت باشه یا مثلا  مودب ترها نازت می کنن و حواست رو از کارهای مهمشون پرت می کنن. در جعبه جواهر منبت کاری را باز می کنم و کلید می چرخانم در قفل کشوی کوچک. بسته ی سپید را می اندازم داخلش و قفل می کنم و برش می گردانم کنار آینه. آن یکی را هم که نگه داشته ام باز می کنم و با دقت می گذارم زیر زبانم و میک می زنم. تلخه. گلویم هم که تلخ بود. گهش بگیرن. عجب کثافتی.

   لرزشم افتاده. باید صبر کنم تا قوم یاجوج و ماجوج بروند و مامان خانوم و بابا جان مشغول اطوارهای شبانه شان بشوند. آن وقت بروم سر یخچال و مربایی، عسلی، چیزی که شیرین باشد پیدا کنم و بلمبانم. 

 


 
بینگو
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱   کلمات کلیدی:

این وبلاگ به دلیل عدم همکاری مالک با ... در مسیر اجرای ماده 9 قرار گرفته است.

اطلاعیه: من هنوز زنده هستم و دارم می جنگم.


 
تولد
ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۸   کلمات کلیدی:

٨ اردیبهشت تولد سیمین دانشوره. تولد سیمین خانوم مبارک.


 
بدون عنوان
ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٧   کلمات کلیدی:

حرف آدم زودتر از خود آدم می رسد. رفتم باشگاه یک نفسی تازه کنم ، دیدم همه پچ پچ می کنند؛ با سر سلامی دادند و رفتند کنارتر. حرف می زدند با هم و نگاهم می کردند. بی توجه بهشان لخت شدم، توپ را برداشتم و رفتم تو زمین. یک ساعت و نیم گذشت. تازه سر حال آمده بودم. آمدم رختکن لباس بپوشم دوباره حواسم جمع شد. حوله را چپاندم در ساک و در کمد را بستم، چشمم به ریختشان افتاد. داشتند پچ پچ می کردند و می پاییدندم.

وسایلم را برداشتم و کلید کمد را تحویل دادم و زدم بیرون. هوای تازه ای که به صورتم می خورد قیافه هاشان را داشت می شست از ذهنم که یکی از بچه ها همدوشم شد. من و من می کرد. از زمین و زمان حرف زد. پیش بینی هواشناسی کرد و بعد هم رسید به بازی. که تیم دارد جان می گیرد و حیف مربی مان دیگر نمی آید و این اراجیف. با معصومیتی که خودم هم باورم نمی شد بلند گفتم:نه! من فکر کردم سفری چیزی رفته هنوز برنگشته. چرا رفته؟ نکنه بخاطر حقوق کم اینجاست؟ نمی دانم باور کر یا نه ولی به نظر تعجب زده می آمد. گفت من را بگو که می خواستم از شما بخواهم چون با مسئول باشگاه دوستی ازش بخواهی برش گرداند. شما که خودت از همه بی خبرتری. هنوز من و من می کرد. بلاخره دل را زد به دریا و گفت بین بچه ها یک چیزهایی شایع شده راجع به شما. به خدا نمی خواستم بگم ولی دیدم از هیچ چیز خبر نداری می گم تا بعد بتونی جوابشان بدهی. با چشم های مثلا گرد شده پرسیدم چی؟

کلی قسم و آیه خورد تا بهشان لو ندهم کی این ها را گفته. بعد گفت: پیچیده که با مربی مان قرارداد نبسته اند تا مربی ای که شما می  شناسی را بیاورند و شما به خاطر نفوذت در فدراسیون در تصمیم گیری های باشگاه تاثیر می گذاری.

جدی؟! خوب بعدش چی؟

دیگه اینکه امروز با مربی مان تلفنی حرف زده اند و بعدش همه رفته اند دفتر مسئول باشگاه دعوا که چرا با مربی مان قرارداد نبسته اید و همین چیزهایی را که شنیدم را گفته اند و اون آقا هم عصبانی فریاد زده که به شما ربط نداره و دوست ندارید می تونید دیگه نیایید و باشگاه تصمیم می گیرد با چه کسی قرارداد ببندد.

بعد خداحافظی کرد، سوار ماشینش شد و رفت.

در راه تا به خانه برسم فکر می کردم  به اینکه اگر قرار نبود تو بیایی باشگاه، عصبانی می شدم و داد می زدم و مثلا اعاده ی حیثیت می کردم. ولی خنده ام می گیرد.شاخک هاشان خوب تیز شده. حواست باشد. آمدی باشگاه من را نمی شناسی و باهام حسابی رسمی برخورد می کنی ، مثل غریبه ها.

شنیدی. من دیگر باید بروم. مادرم سرم را برد از بس سر و صدای الکی راه انداخت یعنی تلفن را قطع کن. خداحافظ.


 
تقویم
ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳۱   کلمات کلیدی:

   بیست و یک ساله هستم. بیست و هشت روز دیگر بیست و دو ساله می شوم. به قول بابا" اول جوونی". بهترین دوره ای از عمر که هر کس می تواند داشته باشد. روزها در اینترنت می گردم . خیلی وقت ها خاطرات دوره ی گل و بلبل 76 تا 84 را می خوانم. آهی می کشم به حسرت و گاهی  هم اشک به چشمم می آید. مجله ها و روز نامه هایی را می خوانم که قارچ وار روییدند و بعد هم مثل حباب ترکانده شده شدند. خاطره ی جوان های آن دوره را می خوانم که در همین مجله روزنامه ها رشد کردند و استعدادهاشان کشف شد و پرورش یافت و الان گوشه ای از این مملکت سرشان به کاری گرم است و خیلی هاشان که اصلا در ایران نیستند و یا گوشه زندان جا خوش کرده اند.

   کار های جالبی شد. الان هم می شود. نمی دانم شاید خود من هم از این کارهایی که دوست های بزرگ ترم انجام داده اند کردم.کی می دونه.

   پارسال عید سهیل می گفت وقتی ما بیست ساله بودیم sms نبود. و چه عجیب که هیچ کس احساس نمی کرد یک پای کار می لنگد.

   من این نه سال باقی مانده را چطور می گذرانم؟ آیا وقتی به گذشته ام نگاه کردم به خودم می گویم کم گذاشتی؟ از این سوال ها زیاد به سرم می زند و هیچ جوابی هم ندارم براشان.


 
تعطیل به علت فوت ناگهانی همسایه
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳٠   کلمات کلیدی:

آب از چشمهام سرازیر شده. دست می برم دستمال کاغذی را بردارم، می بینم یکی بردتش. من فقط دیروز را نیامدم. یک روزه همه چیز را مصادره کرده اند. چشمهام را با آستین مانتو پاک می کنم. گور بابای آلودگی و عفونت و کوری چشم. یاهو را باز می کنم ایمیل ها را چک کنم رد پای همکارم را می بینم. وسوسه می شوم فضولی کنم در میل هاش ولی این وجدان صاحاب مرده "عین خوره به جانم می افتد و روحم را می خورد" ساین اوت و بعد هم ساین این. کمرم دیگه به این درد وحشتناک مهره هاش عادت کرده و کش و قوس آمدن هم نمایشی ست مضحک. این آخرین روزهایی ست که راحت می توانم به اینترنت دسترسی داشته باشم با وجود اینترنت بیست و چهار ساعته ای که در خانه داریم. گفتم هر چی کلمه هست را بنویسم چیزی ته ذهنم رسوب نکند.


 
مهمانی
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩   کلمات کلیدی:

خواهر زیاد طولش نده. خیلی ریز می شه. مال این وقت سال زود چمع می شه. آبش مثل الکل می پره. یک دور کافیه.

باشه. زینب هم پریروز ده کیلو خریده بود، آورد پیش خودم. روغن هم آورده بود، همون جا سرخ کرد، بسته بندی کرد، برد. ناصر می گه تو این گرونی سوخت و سهمیه بندی باید پول گاز رو می گرفتی. هه. می گم:تو کاریت نباشه. نوش جون داداشم و بچه هاش. لیلا خانوم جون اینقدری خوبه. دیگه درشت تر از این ساقه ها می آد زیر دندون، خوب نمی شه.

ها؟ آره. باشه. یعنی خوبه. دستت درد نکنه ریحان جان. سهیلا راست می گه سبزی بهار زود آبش می پره، جمع می شه، ولی اینقدری خوبه. امشب آبش رو خشک می کنم، فردا هم سرخش می کنم. خدا خیر بده دختر خواهرم رو. تازه عروسی کرده. ولی امروز از باشگاهش اومد اینجا، بیست کیلو رو چهار پنج ساعته پاک کرد.اون نبود که تموم نمی شد. من یک چهارمش رو هم پاک نکردم.پاک کرد و زود بلند شد و رفت.

مامان و دوستاش. وقتی دستگاه سبزی خردکن شان را هم با خود به مهمانی می برند.


 
همه چی آرومه
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸   کلمات کلیدی:

انقدر قاطی پاتی شده ام که نمی دانم چی کار کنم. دستم لرزشش دو برابر شده و نمی توانم کنترلش کنم.سرم گیلی ویلی می رود . یکی باید بیاید نگهش دارد. در هوا معلق شده ام. انگشتهام به اختیار خودم نیستند. یک متن خیلی بلند را تایپ کردم و سیو نکردم ، پرید. کلی به خودم فحش دادم که احمق تو که نمی تونی دماغت رو هم بالا بکشی واسه چی ، کار می کنی. اینجا هم که روی هواست و معلوم نیست کار ادامه پیدا می کند یا نه. اوضاع گل و بلبلی شده.


 
اعتراف های من
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤   کلمات کلیدی:

امروز روز دیگری ست.

   نمی دانم کدام روز. یادم نمی آید کی این را گفته. فقط به یادم می آید. از صبح در ذهنم رژه می رود. برای من که مصداق چندانی ندارد. روز من همان روزی ست که دیروز بوده. پریروز بوده و قبل ترها هم. البته نمی فهمم کسی که این را گفته آن موقع نظرش همین بوده و خواسته بقیه را هم شریک تجربه اش کند یا می خواسته امید بدهد. امید به آدم هایی که خسته شده اند از روزهای تکراری با اتفاقات تکراری.

   همکارم که ارتباط های زیادی با آدم های زیادی دارد هیچ وقت در این اتاق بیکار نمی شود، بر عکس من. همه اش می دود این طرف و آن طرف. کار می کند. گزارش کارش را مرتب می نویسد. و فکرهای جدید برای کار می کند و پیش از این که کسی بتواند در موردش حرف بزند یا فکر کند، انجامش می دهد. نتیجه هم بیشتر مواقع رضایت بخش است. الان چند روزه که مثلا کار می کنم ولی واقعا کاری ندارم انجام بدهم. تمام وقتم را به خواندن کتاب یا روزنامه می گذرانم. گاهی هم اینجا سرک می کشم. وقتی در آژانس مسافرتی کار می کردم هیچ وقت نمی توانستم به کارهایی که دوست دارم برسم. همه اش کار بود و کار. تازه غر هم می زدند. اینجا غنیمتی ست، گرچه زیاد هم از بیکار بودن خوشم نمی آید. این جمله هم که اعصابم را خرد کرده. وقتی یادم نمی آید کی گفته بیشتر حرصم می گیرد. حرف هام هم ته کشیده.

 


 
← صفحه بعد