تعارفات روزمره
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱   کلمات کلیدی:

سال نو شد ولی من درست نشدم. مامان می گوید وقتی همه دور هفت سین نشسته ایم و منتظر که توپ را در کنند. هنوز دارم ول می گردم در اینترنت. هی می گوید بگذار کنار بیا بین آدم زنده ها. خنده ام می گیرد. ولی خوب من دختر سربه راهی هستم. نشان نمی دهم خنده را. پست نصفه و نیمه را سیو می کنم و می روم بین آدم زنده ها. بعدا کاملش می کنم. فعلا سال نو مبارک.


 
خواب
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٦   کلمات کلیدی:

   مامان هی می گفت: ففری، ففری، ففری ی ی ... .     

   و ما هی پیِ یک کتِ مناسب می گشتیم که بدهیم دکتر کمالی تن کنند. کتی که اندازه باشد و رنگش به لباس دکتر بیاید و آبرو داری شود.

   همایشِ اولِ باور بود انگار. بچه ها هر کدام یک کاری می کردند و من هم نخودی آن وسط می چرخیدم. یادم نمی آید چه کسی، ولی یکی از بچه ها از سالن بیرون آمد و گفت کت ِ دکتر کمالی گم شده. زود باشید بگردید. بینِ وسایل و خرت و پرت ها را. همه جا را بگردید. الان آقای دکتر باید برای سخنرانی برود روی سن و کت ندارد. همه بسیج شدیم، ولی خبری از کت آقای دکتر نبود. آقای عبایی که لباسش همرنگِ کتِ دکتر بود، کتش را درآورد داد دکتر کمالی که بپوشد. اما قد آقای عبایی بلند بود و آستین های کت خیلی خنده دار شده بودند.

   یادم نمی آید چه اتفاقی افتاد بعدش، چون بلاخره  زورِ مامان رسید و بیدار شدم. بیدار که شدم فقط به این فکر می کردم که اگر کت نبود یعنی آقای دکتر نمی توانست سخنرانی کند؟ آخر سر هم نفهمیدم چرا کتِ آقای دکتر کمالی آن همه مهم شده بود. ولی خوابِ خوبی بود. یادِ خاطره های خوبِ دوست های خوبی افتادم که حالا هر کدام یک جای این دنیای گرد هستند.


 
این روزها
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۳٠   کلمات کلیدی:

   ام. پی. تری سیاه قدیمی را از جیب کوله ی سیاهم در آورده ام بعد ِ هشت، نه ماه؛ نشسته ام پای کامپیوتر و سر صبر آهنگ هایی را که دوست دارم، یکی از آنجا، دو تا از آن آلبوم و  ..... برداشته ام و طبق عادت آورده ام توی پوشه ی چرت و پرت! سنتور نوازی پرویز مشکاتیان را هم آورده ام کنارش.

فردای دیروز

   بعد از ظهر جمعه، با بابا در ماشین هستم. روی پل به سمت فردوسی. این ترافیک، بعد از ظهرِ جمعه عجیب است. خواننده ای که نمی شناسم با صدای خیلی خیلی قوی دارد یک ترانه می خواند، به روسی. من که نمی فهمم. ولی آنقدر شاد است و ریتم دارد و صدایش بلند است که سوزنم گیر کرده رویش و چند بار پشت سر هم گوشش می کنم. دست آخر یکی از گوشی های هدفون را می گذارم روی گوش بابا که از ترافیک کلافه است و بابا هم سرخوش با من لالالالا می خواند.

   از خط ویژه هی پلیس رد می شود توی ماشین های بزرگ و روی موتور. همه سیاه پوش. همه می روند سمت انقلاب. به مغزم که دارد با آهنگ روسی می رقصد، فشار می آورم تا یادش بیاید چه روزی ست و کشف کنم چرا آن طرفی می روند. یادم می آید بیست و پنج بهمن است و سرخوش از کشف بزرگم گوشی را از گوش بابا درمی آورم. آهنگ تمام شده.

   بعد از ظهر است. بابا و مامان و خواهرک رفته اند دکترِ گوشِ خواهرک که  گوشش را بشورد تا خوب بشود. هر چی گفتم به جای دکتر به من پول بدهید خودم با آب ولرم و صابون هلو می شورم، گوش نکردند. از فرصت ِ خالی بودن ِ خانه استفاده کردم. چایی دم کردم و پشت سر هم توی لیوان ِ بزرگم خوردم. برق ها را خاموش کردم. دراز کشیدم و آواز ابوعطا گوش کردم. مجله خواندم حسابی. آنقدر چسبیـد که خدا می داند. کلی کارهای دلپذیر کردم. حالا اما روحم وجدان درد گرفته. انگار خوشی کردن را نپسندیده. انگار یواشکی کار بدی کرده یا حرف مامان را که زنگ زده گفته پیاز داغ درست کنم و کشمش بخیـسانم برای روی عدس پلو، گوش نداده، حالا دارد غصه می خورد که تو نشسته ای، داری خوش خوشک  روزهایت را روایت می کنی و شاد هم هستی. مگر مامان نگفته خسته ایم و چای تازه باشد و داغ  و غذا هم آماده؟

   گفته باشد خب. همیشه که نمی شود غصه خورد و هی غصه ها را نوشت. می شود؟

   همان طور که پیاز خرد می کنم و دماغم را بالا می کشم چشم هایم را می بندم  که کمتر بسوزند. به چیزهایی که نوشته ام فکر می کنم و کلی کلمه را که توی ذهنم رژه می روند، به خط می کنم تا بعد از کار، بنویسم. دیگر نوشتن یک راه فرار نیست، درمان هم نیست. علاقه است. کلی ذوق دارد. وقتی می نویسم ذهنم منسجم تر می شود. لحظه ها را می شمارم تا خرد کردن این پیازها تمام بشود و بروم بنویسمشان. ذهنم را وامی دارم تا حسابی فکر کند. جمله ها را بالا و پایین می کنم و فعل ها را پس و پیش. تا تر و تمیز تر و قشنگ تر بشود چیزی که می نویسم.

    آن اول ها نظر افراد برایم مهم تر بود، ولی حالا فقط خودش مهم است. خانم نقش دبیر فلسفه مان می گفت تو نارسیس هستی. این را وقتی گفته بود که داشتم به جای گوش کردن به درس اسمم را مدل به مدل روی کاغذ می نوشتم تا یک امضای قشنگ از توش دربیارم. ففری، فـــــــفری، ففـــــــــری، ف ف ر ی، ...... . نمی فهمیدم نارسیس یعنی چه؟ رفتم در اینترنت گشتم و قصه اش را خواندم. حالا هم فقط چیزی که می نویسم مهم است. چون ذهنم را وامی دارد به فعالیت، به تحلیل ِ چیزهایی که دیده ام، حرف هایی که شنیده ام و ... . نه گزارش ِ صرف ِ آن ها.

   همین است که می گویم نارسیس دیگر!    


 
نو
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢   کلمات کلیدی:

   نقاشی های توی موزه را که دیدم هم روحم تازه شد و جان گرفتم، هم دلم سوخت برای خودم. آرزوهای به باد رفته ی جوانی برایم تازه شدند. درست یادم نمی آید چه کسی گفته، به گمانم باید یک نویسنده ی روس باشد، گفته بود: ما روس ها انگار همه به بیماری ابلوموفیسم دچار هستیم. همه ی کارها را نصفه می گذاریم. اما این جمله فقط در مورد آن ها نیست، حداقل در مورد من که صدق می کند. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید کاری را درست و حسابی و کامل انجام داده باشم. نتیجه گرفته باشم.

   همین حرصم را در می آورد. اوایل بهانه می آوردم، عذر می تراشیدم. نه برای دیگران. آن ها مهم نبودند. برای خودم. سرِ خودم را هم سعی می کردم شیره بمالم. ولی آن قدر احساس حماقت کردم که بلاخره تصمیم گرفتم با خودم روراست باشم. اوایل پذیرشش سخت بود برام ولی کم کم عادی شد. حالا تبدیل شده به بی قیدی. هر روز یکی جدید به مرض هایم اضافه می شود. تنبلی و بیکاری بود، بی قیدی هم آمد. تازه، فکر کنم خل و چلی هم اضافه شده. امروز صبح که از در خانه بیرون آمدم، پیرزنی به نظرم آمد که داشت با لباس عروس دوچرخه سواری می کرد و از جلویم رد شد. ماشین ها سر و ته حرکت می کردند و میوه فروش دوره گرد کت و شلوار پوشیده بود و داشت توی یک بنز خیلی شیک  میوه هایش را می فروخت.

   همین طور پیش برود، از امین آباد سر در می آورم. حالا نمی دانم آن موقع هنوز خواب بوده ام و خبر نداشتم یا نه، واقعا بیدار بوده ام و داشتم رویا می بافتم در ذهنم. حواسم نبوده که در خیابانم. چند بار هم نزدیک بود بروم  زیر ماشین. تعجب کردم که سالم رسیدم سر کار. با همین احوال عجیب و غریب کارم را انجام دادم و وقت را که هی کش می آمد، کشتم تا ساعت چهار شد و زدم بیرون.

   به هر حال، امروز هم بلاخره گذشت. فردا باید بروم شهروند، کلی خرید دارم. هفته ی بعد باید همه ی قوم شوهر را دعوت کنم. تک تک حوصله ندارم. مادر و پدرش و دو تا خواهرش و شوهر و بچه هاشان. مامان هم که نیست به دادم برسد. همه ی کارها را باید خودم انجام بدهم. پدرم در می آد. خودش هم که فقط خوشحاله مهمانی داریم. این جور مواقع اونقدر دست و پا چلفتی می شه که فقط به درد پادویی می خوره، اون هم خارج از آشپزخانه. ذرت و کالباس و خیارشور و زیتون و مایونز بزرگ باید بگیرم برای الویه. مرغ هم هست، با خورش. خرد خرد آماده شان کنم بهتر است
تا دقیقه ی آخر بزنم توی سرم. میوه را هم خودش بخرد بهتر است. هنوز لباس هم انتخاب نکرده ام و آرایشگاه هم باید زودتر بروم تا مبادا به خاطر اصلاح جوش بزنم.

   کتاب های توی قفسه را که نگاه می کنم تنم می لرزد. هنوز نصف بیشترشان را نخوانده ام. حتی یک بار. چه برسد به دوره! چه طور برسم تمام شان کنم خدا می داند. دلم می خواهد یکی یکی شان را بخوانم، با لذت. اما وقت نمی شود. بیست
و چهار ساعتِ روز کم است، چند ساعتی بیشتر بود خوب می شد.

   فکر می کنم اگر می توانستیم زودتر کارهای رفتنمان را انجام بدهیم و تا قبل از عید بریم، بهتر می شد یا حتی عالی. آن طوری دیگر لازم نبود برای دانشگاه رفتن کنکور بدهم و کلی کتاب را ام پی تری بخوانم و هیچ چی ازشان نفهمم. تازه از کلی رفت و آمد خانوادگی هم معاف می شدم. شاید ماه های اول بی قراری و غریبی بود، ولی بلاخره عادت می کردیم و حل می شیم تو محیط جدید.

   خانه کثیف شده. یکی دو روزه باید سر و سامانی بدهمش. باید بگم سرایدار بیاد کمکم. دیوارها را بشورد. فرش ها را شامپو بکشد. مبل ها را واکس بزند. جارو و گرد گیری مال خودم. دستش به هر شیشه ای می خورد پاک نمی شود دیگر.

   اما الآن. الآن خیلی خسته ام. از صبح تا حالا مثل مجنون ها هی دویده ام و هی دور خودم چرخیده ام. خسته ام. حوصله ی کار کردن ندارم. شام نیمرو. تازه اون رو هم خودش باید بپزه. فقط می خوام دوش بگیرم و سرم را بگذارم رو بالش. خیلی خوابم می آد.  


 
روزانه ها
ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٩   کلمات کلیدی:

   گل های پشت پنجره دارند جان می گیرند. اگر آفتاب بیشتری بهشان می خورد زودتر این جوری می شد. حالا باید بعضی هاشان را از گلدان های کوچک بیرون بیاورم و توی گلدان نو بکارم. اگر می شد خودمان هم به همین راحتی خانه عوض کنیم خوب می شد. گرما دارد نرم نرمک می رود و هوای خنک هم که همیشه منتظرش هستم همین روزها سر می رسد. زندگی خوب پیش می رود, اگر هر روز یکی حرصم را در نیاورد دم مسابقه ی این بچه و تنم را نلرزاند. این یک ماه بیاید و برود یک سال پیر می شوم. از همین حالا باید دنبال کرم دور چشم بگردم!


 
یادداشت
ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٦   کلمات کلیدی:

3 اردی بهشت

   خیلی طول کشید تا بین خرت و پرت هایم آن دفترچه ی نو را پیدا کردم. از وقتی برگشته ام هیچ به خانه و دفتر کارم نرسیده ام و همه جا گرد و خاکی و به هم ریخته است. هر چیز را که لازم دارم باید کلی بگردم تا شاید پیدا شود.

   طرح های زیادی دارم ولی روی این یکی کار کرده ام. یعنی هر جایی روی هر چیز که دستم  رسیده، جزئیاتش را نوشته ام. حالا حسابی وقت دارم رویش کار کنم. چند وقتی که این جا هستم، بیکارم و حقوقم هم هست و می شود باهاش زندگی کرد.

   می نشینم پشت میزم و شروع می کنم به نوشتن و فقط وقت هایی از جایم بلند می شوم که کمرم مجبورم کند یا شکمم. توی همین دفتر هم می نویسم، جلد چرمی سبز دارد و ورق های خیلی سپید دارد که آدم را هوس می اندازد. پیش از رفتن، از شهر کتاب خریدمش. 

8 اردی بهشت

   این چند روز فقط مشغول نوشتن بوده ام و وقت نکرده ام به خیلی کارها برسم. یخچال خالی شده و باید همین امروز روم خرید. طولش بدهم پشتم باد می خورد و می روم سراغ کارهای دیگر.

14 اردی بهشت

   در این مدت خیلی خوب پیش رفته ام. حدود پنجاه صفحه. اولش با شخصیت ها مشکل داشتم تکی خوب بودند ولی توی قصه که می آمدند با هم نمی خواندند مثل آدم های توی واقعیت. بلاخره بعد از کلی کلنجار رفتن باهاشان توانستم یک جور با هم جورشان کنم.

امروز صبح که رفتم سراغ گلدان های پشت پنجره، دیدم آن گل بزرگه که قلمه اش را از عمه گرفته ام کلی گل صورتی خیلی قشنگ داده. مادرم هم تلفن کرد که یادت نرود امروز تولد شوهر خواهرت است و حتما کادو بخری و بروی خانه شان. درست است که کارم نصفه می ماند، اما خیلی وقت است بیرون نرفته ام و بهتر است هوایی به سرم بخورد. یک فروشگاهِ لباس فروشیِ بزرگ نزدیک خانه ام است. می روم و برایش یک پیراهن تابستانه ی سبز خیلی کمرنگ می خرم. پوستش روشن است پس حتما بهش می آید. از فرصت استفاده می کنم و برای خودم یک پیراهن تابستانی قشنگ می خرم. آستین خیلی کوتاهی دارد با دامنِ چین دار و گل های ریز و خوشرنگی که روی زمینه ی سفیدش پراکنده اند. بعد هم می روم آرایش گاه. خیلی وقت است به خودم نرسیده ام. موهای کوتاه و بی رنگ صورتم پشت سر هم کنده می شوند و اشکم در می آید. کارِ آرایشگر که تمام می شود صورتم آنقدر قرمز شده که خودش هم تعجب می کند. یک ماسک خیار درست می کند و می گذارد روی صورتم تا التهابش بخوابد و می رود سراغ بازوهایم.

20 اردی بهشت

   تولد به خوبی و خوشی گذشت و من هم برگشتم سراغ کار خودم. از روز تولد همان پیراهن نو تنم است. مادر اگر بود غر می زد که لباس جدید را کم تر بپوش. خراب می شود.  ولی خب حالا که نیست. یک بخش از داستان را فرستادم برای ناشرِ همیشگی، خوشش آمده قرار است این یکی را هم خودش چاپ کند.

27 اردی بهشت

   دیروز با بهمن رفتیم گردش. حوصله ام از نوشتن سر رفته بود. تلفن کردم، تندی آمد. یک کم شکم آورده. اول با ماشین خیابان گردی کردیم. بعد رفتیم موزه ی سینما. موزه ویار کرده بودم. بعد هم از موزه بیرون آمدیم و توی کافه ی رو به رویش بستنی گردویی خوردیم.

31 اردی بهشت

   تمام شد. چند روز پیش دادمش تایپ. دیروز گرفتم. امروز با بهمن رفتیم پیش ناشرم. هوا دارد خیلی گرم می شود. بهمن سر قیمت باهاش کلی چونه زد. بعد هم تندی رفت. کار داشت. من هم خوش خوشک برای خودم تو انقلاب گشتم و چند تایی کتاب خریدم و بستنی برجی خوشمزه.

15 تیر

عجیب بود. ممیزها هیچ ایرادی نگرفتند. بدون هیچ تغییری مجوز دادند. کتاب زیر چاپ است و من هم دارم برمی گردم ایتالیا. موقع پخشش ایران نیستم. همه چیزِ دنیا گل و بلبل شده.چند روزیست دارم اسبابم را جمع می کنم. دلم می خواست باشم و نتیجه ی کار را ببینم ولی کارم را آنجا نمی توانم ول کنم. فکر نکنم فعلا دیگر بتوانم توی این دفترچه بنویسم چون باید جمع کنم و بگذارم توی چمدان.


 
شنگولستان
ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٢٢   کلمات کلیدی:

   یک دو سه روز. سه روز از آزادی کاملم می گذرد و من آنقدر شادم و آنقدر سبک بال که خدا می داند. از خوشی نمی دانم چطور وقتم را که آزاد شده بگذرانم. امروز که کارم تمام شود می روم مهمانی بازی. هفته ی بعد هم میروم سراغ رفیق هام و  تو سر و کله ی هم می زنیم و بعد هم عروسی دوست دیگری ست و تیر ماه خوبی خوبی خواهم داشت البته اگر مملکت به سامان باشد و جهان به کام همه. دستم سر و دست می شکست برای تایپ کردن. و این شهرام ناظری چه ماه می خواند و همه چیز این دنیا برایم شادی آور است. خوب من هم هم بلدم بخندم و شادی کنم. آی خوشم من..........


 
 
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٧   کلمات کلیدی:

تف


 
در روزهای آخر اسفند
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۸   کلمات کلیدی:

نشسته ام پشت میز تحریر و خورکار هم توی دستم است و به مغزم فشار می آورم، بلکه چیزی بنویسم. اما حتی یک جمله هم به ذهنم نمی رسد. آن پایین، زیر میز، شروع کرده ام به بازی. ناخن گیر از روی میز افتاده و با انگشت پاهایم باهاش بازی می کنم. فکرم آن پایین است اما چشمم به قالیچه های قرمز جلوی تخت است که دیشب
خیس شده اند. دیروز پکیج خاموش شد و آب توی رادیاتور سوراخ جمع شد و تمام زیر و
جلوی تخت خیس شد. اتاق بوی ادرار گرفته. مثل تشک خیس بچه ها که روز مادرها توی آفتاب پهن می کنند تا بویش بپرد. دست می کشم روی کتاب های طبقه ی بالای میز؛ دستم خاکی می شود. نزدیک عید است و همه خانه هاشان را می تکانند. من که خانه ندارم تا بتکانم خوب. به جایش کتابخانه و میزم را سالی ده بار تمیز می کنم. یادم باشد بعد از این که چیزی نوشتم بروم دستمال بیاورم این جا را پاک کنم. اما چی بنویسم.

یک ساعت است دارم با چیزهای اطرافم ور می روم، کاغذهای سپید را نگاه می کنم و از دیدن آن همه کاغذ سپید لذت می برم و هوس می کنم رمان بنویسم. اما دریغ که حتی یک کلمه نوشته باشم. مادر دارد توی آشپزخانه غذا می پزد. بوی سیب زمینی سرخ کرده و جگر می آید. طبق عادت خانوادگی مان تلویزیون روشن است و برای خودش می خواند. همه پی کار خودشانند و هیچ کس حواسش به تلویزیون نیست، اما اگر بروم خاموشش کنم صدای حضرات در می آید که داشتیم نگاه می کردیم، گوش می دادیم. هنوز از راه نرسیده خاموشش کردی که چی؟ خبرهایش هم آخر تکراری شده اند. بحران اقتصادی. ورشکستگی کمپانی های بزرگ. اخراج کارکنان. اعتصاب. خبرهای داخلی هم که دستکمی از خارجی ها ندارند. نوروز باستانی و گرانی و قیمت پسته.

فکر می کنم اگر کتاب خوبی بخوانم شاید از این بن بست بیرون بیایم. می ایستم تا همه ی کتاب های قفسه را راحت ببینم. میلم سمت کتاب خاصی نمی رود. حوصله ی نثر سنگین ندارم. پس کلاسیک ها خط می خورند. رمان هم که خیلی طولانی ست. داستان کوتاه ها هم جدیدا خیلی سبک و بی محتوا شده اند. می ماند شعر. شعر حال قاطی پاتی ام را بهتر می کند و از افسردگی درم می آورد. دلم هوای کوچ بنفشه ها را کرده. کاش موسیقی اش هم بود.

چقدر آن سال که کلاس زبان می رفتم و از کنار باغچه های گل فروشی توی ونک رد می شدم، خوب بود. می رفتم توی باغچه ها و بنفشه ی توی جعبه ها را دید می زدم و فرهاد هم توی گوشم می خواند "در روزهای آخر اسفند". مسیر بازگشت به خانه دلخوشی ام بود. پر از بنفشه و اقاقی و گل های جورواجور و آفتاب و موسیقی. ولی بلاخره کلاس زبان هم تمام شد و دلخوشی کوچک من هم رفت پی کارش.

صدا یی از دور می آید. ام پی تری که روشن است و گوشی اش توی گوشم، دنیا را آب ببرد، من را خواب می برد. خاموش می کنم. مثل هر روز ظهر، در نمکدان است که به در اتاق می زنند، یعنی نهار. بهتر است جمع کنم. چیزی که ننوشتم. حداقل نهار که می توانم بخورم، البته  قبل از این که در را از جا بکنند.    


 
خواب های من
ساعت ۱:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠   کلمات کلیدی:

   روی شکم وسط اتاق خوابیده ام و شکمم قار و قور می کند. به رویم نمی آورم و سعی می کنم خوابم را ادامه بدهم. نوای دف و کمانچه و صدای بم این خواننده نمی گذارد کامل خوابم ببرد.

   دارم جاده ی کویری ای را می بینم که پیش ترها یک بار رفته ام. اطراف تهرانه. ورامین. نزدیک قصر بهرام. همانی که به حرمسرای شاهی می رسد و هنوز خاکی ست. تا چشم کار می کند خار است. همه جا پر از خار است و بعضی هاشان گل های ریزی دارند, صورتی, زرد, بنفش. و عجیب است چنین جایی و گل. دارم همین طور می روم. از جاده بیرون می آیم. گر چه زیاد فرقی ندارد. خود جاده هم پر از سنگ است و راه رفتن تویش سخت. یک خرگوش خاکی رنگ مثل فرفره از کنار پایم می پرد و  دور می شود. دو تا سرباز که توی جیپی نشسته اند و دارند می روند, به صدای بلند, طوری که بشنوم, می گویند زود برگردید توی مسیر. آن بیرون مار و عقرب زیاد دارد, خطرناک است. برمی گردم توی جاده و با دختری هم مسیر می شوم که دست هایش گلی است. دختر از مجسمه هایش می گوید که ساخته بوده تا نمایشگاهی برپا کند ولی نتوانسته. چون بهش گفته بودند باید سینه ی زن ها را ببرد و اندامشان را بدون برجستگی بسازد. ولی زن بدون برجستگی های بدنش که مشخص نمی شود زن است.

   همین طور داریم می رویم که سربازها برمی گردند. کارد دستشان است و به ما حمله می کنند و ما شروع می کنیم به دویدن. سر برمی گردانم و عقب را نگاه می کنم. دختر همراهم را می بینم که بدنش خونی شده و سینه هایش غرق خون توی دست های لرزانش هستند و سربازها هم خنده کنان سمت من می آیند. ادامه می دهم. آن قدر که می رسم به حرمسرای شاهی. می روم تو و کلون چوبی بزرگ را می اندازم. سرباز ها پشت در می مانند و عصبانی شروع می کنند به آواز خواندن.

   می روم توی ساختمان. راهنمای تور می گفت اینجا یک جورهایی جای زن های تبعیدی شاه بوده. گهگاهی هم شاه سر راهش از این جا می گذشته و سرکشی ای می کرده به زن هایی که باید این جا می پوسیدند. دیوارها پر است از نقاشی های دیواری. خوب که نگاهشان می کنم, می بینم همه جای دیوار پر است از زن های بلند و کمر باریکی که سینه هایشان بریده شده و دارند به شکل چندش آوری می خندند. خنده شان کم کم بلند می شود. حالم به هم می خورد. می خواهم بالا بیاورم.دلم به هم می پیچد. چشم را که باز می کنم گل های قالی را می بینم که توی هم پیچیده اند. فشار می آورم روی دست هایم و بلند می شوم, می نشینم. از نقش ها بیزارم. سقف را نگاه می کنم که سپید است و  خالی. و سینه هایم را که می سوزند, با دست هایم فشار می دهم.


 
← صفحه بعد