ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩   کلمات کلیدی:

    از سفر که برگشتم تا یک هفته دندان درد وحشتناکی داشتم. البته درد دندان از دو روز پیش از برگشتن شروع شده بود. اوایل روزی یک دانه ژلوفن می انداختم بالا و خوش بودم. بعد کم کم شد روزی دو تا. تهران که رسیدم، شده بود شش ساعت یک بار. این آخری ها هر چهار ساعت یک بار می خوردم و درد همچنان سر جایش بود. چه طور زنده ماندم بماند. تمام طول مسابقات خودم را مهار کرده بودم. همه ی دلهره ها و نگرانی ها و ناراحتی ها را ریخته بودم توی خودم. مسابقه ها که تمام شد بلاخره سر باز کرد و خود را نشان داد. تازه فهمیدم چه قدر با بدنم بد تا کرده ام. کمرم خیلی زود خسته می شد. در مسیرهای کوتاه تر از مسیرهای همیشگی. چند هفته طول کشید تا هم خودم و هم بدنم آرام آرام برگشتیم سر جای مان. حالا تازه همه چیز شکل قبل را گرفته. کتاب خواندن را از سر گرفته ام. کتابی را که دوست جان توصیه کرده بود، خریده ام و دارم خرد خرد می خوانم و لذت می برم. باز هم موسیقی جدید پیدا می کنم و از این کشف های جدید خوشم. پیش تر گفته بودم" عادت چیز بدی ست. همه ی چیزهای خوب زندگی را بد می کند". ولی حالا از این که برگشته ام به عادت های گذشته ام، راضی ام. حالا راضی ام. بعد را نمی دانم.


 
این روزها. نمی دونم شماره ی چند
ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٧   کلمات کلیدی:

خب تو موضوع بده، من سرچ می کنم.

نچ.

چرا پسر جان. یه چیزی که دوست داری رو بگو، من برات کلی اطلاعات جمع می کنم. 

هیچی دوست ندارم. 

وا. مگه می شه بچه جان.

هر چی سعی می کنم بیارمش تو راه نمی شه. یعنی خودش نمی خواد. فقط می خواد حرف بزنیم. وقت هایی که می رم خونه شون فقط حرف می زنیم. از آدم هایی که دو تایی می شناسیم. از اتفاق هایی برای جفتمون می افته. و هر بار همون حرف ها تکرار می شن. دلش نمی خواد انگشت اشاره اش رو تکون بده رو اسکرین تبلتش و یه کم کار کردن باهاش رو یاد بگیره. جای خاصی نمی ره که ارتباط زیادی داشته باشه با آدم ها و حرف هاش نو بشن. ولی باز هم تازگی داره برام. دنیای جدیدیه این بچه. 


 
بدون عنوان
ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٩   کلمات کلیدی:

   هفت ماهِ شلوغ پلوغی بود. پر از نگرانی. فشار. کمر درد. تجربه های نو. آدم های آزار دهنده و آدم های دوست داشتنی و آدم های جدید. خلاصه یک زندگی بود برای خودش. بلأخره تمام شد ولی. امیدوارم بقیه ی سال فقط بیاید و برود. بی هیجانِ اضافی. قلبم نمی کشد! هنوز هم شب ها ساعت هفت خوابم می برد و چهار بیدار می شوم. الان دارم به مغزم کلی فشار می آورم تا کلمه ها را به یاد بیاورد. نوشتن از یادم رفته.


 
Untitled
ساعت ٦:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٦   کلمات کلیدی:

   از طرف های ساعت سه بعد از ظهر که خودم را از روی کاناپه انداختم پایین تا روی زمین زیر باد کولر کنارت بخوابم، کلمه ها همین طور توی ذهنم رژه می روند. خوابم؛ ولی آن قدرها هم عمیق نیست که فکر نوشتن کلمه ها از یادم برود. فقط می خواستم کنارت بخوابم. هنوز خوابت عمیق نشده بود. به هر صدایی، هر چند ضعیف، یا تماسی خیلی سطحی با پوست لطیف و روشنت، چشم باز می کردی و نگاه بی تفاوتی می کردی و خیلی آرام پلک هایت می افتاد روی هم. همین طور نگاهت می کردم. آرام. دستم را گذاشتم روی قلبت. عین قلب گنجشک ها می زد. از همان موقع که آمدم خوابیدم پیشت، اسم لوناچارسکی توی ذهنم جولان می دهد. شاید چون قبل از خواب چند تا داستان خواندم که یکی شان روس بود و روسه بیش تر جذاب بود.

   گرمت شده. دستم را از روی قلبت کنار می زنی. حوصله ی سنگینیش را نداری.

    بلند می شوم و مادر را که دارد چای دم می کند صدا می کنم و جامدادی و دفترم را می خواهم. البته سیارکِ دو هزار و چهارصد و چهل و شش هم همین نام را دارد و من نمی دانم کدامشان برایم مهم شده.

    غلت زده ای و دیگر پشتت به من نیست. ملافه ی سبز تا روی کمرت را پوشانده و بازوهای سفید و لاغرت بیرون مانده اند. نمی دانم چرا حالا که کنارم خوابیده ای به جای این که بغلت کنم و بوی خوشت را ببلعم، نشسته ام و این مهملات را از ذهنم می ریزم بیرون، روی کاغذ. شاید به خاطر نویسنده ی لاغر و عنقی ست که گوشه ی مغزم زندگی می کند و هر وقت ویرش می گیرد بنویسد عین خوره به جانم می افتد تا بلاخره خودم را روی هر آشغالی که دستم آمد خالی کنم.

   به مادر می گویم برایم چای بریزد توی لیوان بزرگم و می آیم که دوباره بغلت کنم.


 
باز هم این روزها
ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٥   کلمات کلیدی:

تنبل شده ام. خیلی خیلی بیش تر از قبل. حال و حوصله ی بیرون رفتن از درِ خانه را ندارم. چند ماه است که می خواهم دوست جان را ببینم ولی هر بار بهانه می آورم. کار. اردوی بچه ها. گرما. اوف از این گرما. توی خانه هم کاری نمی کنم. بیشتر به بطالت می گذرد. موسیقی گوش می دهم و اگر حال داشتم کتاب می خوانم. جانانه. دستم به رنگ بازی هم نمی رود حتی. یا ورق سیاه کردن به خیالِ نوشتن. خلاصه تکه ای شده ام برای خودم. هر بار که این لپ تاپ را باز می کنم هزار کار انجام می دهم مگر کارِ درست را. سرم را با عکس ها گرم می کنم. با سطحی ترین ابزارهای ارتباط. امروز خودم را مجبور کرده ام بنویسم. به فیس بوک و هیچ شبکه ای کار نداشته باشم و یادم باشد اینترنت به چه دردهای بهتری می خورد. البته اگر بخورد.


 
مه
ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٥   کلمات کلیدی:

   آفتاب اتاق را پر کرده و همه جا گرم است. از پشتِ پرده ی توریِ اتاق نور خیلی زیادی می آید و می زند توی چشمم. از بس طاقباز خوابیده ام کمرم خشک شده و درد می کند. کش و قوسی می دهم به بدن. دلم نمی خواهد چشم هام را باز کنم و خوابالوییم بپرد. اما فایده ای ندارد. خواب نیستم. هشیار شده ام. بلند می شوم می نشینم توی جایم. سر و صدای پرنده های باغ زیاد شده. ظهر شده.بلاخره از تخت پایین می آیم و سلانه سلانه می روم دستشویی تا آب بزنم به سر و صورتم.

  روزها، هفته ها، ماه ها، ظهر بیدار شدم ، لباسی پوشیدم و فلاسک و چای کیسه ای و بسته ی سیگار و کیفم را برداشته ام، آمده ام، درست همان جایی نشسته ام، که الان بساطم را پهن کرده ام و خیره شده ام به تصویر رو به رویم. دیشب باران آمده؛ هوا سرد است؛ مه غلیظی تمام منظره ام را پوشانده و ژاکت قدیمی ام جواب نمی دهد.

   مه چیز عجیبی ست. شکل دارد. دقت که بکنی می توانی ببینی کدام آدم ها یا حیوان ها توی مه قایم شده اند. پریروز صبح نرفتم مه را ببینم. باید می ماندم خانه تا زنی که خانه اش تهِ  جاده ی جلوی باغ است، بیاید خانه را تمیز کند و غذای هفته ی بعد را هم بپزد و بگذارد توی فریزر. روزهایی که زن می آید کارهام عجیب می شوند. خودم هم خنده ام می گیرد هم حرصم در می آید. عین پسر بچه های تازه بالغ شده. وقتی می آید سلام نصفه نیمه ای می دهد و از همان جلوی در شروع می کند به دستمال کشیدن و جارو کردن، تا بالا. ظهر نشده خانه می شود مثل عروسک؛ بوی غذا هم از آشپزخانه می آید. پریروز هم همینطوری بود. سلامی داد،  رفت آشپزخانه و چند دقیقه بعد با سطل آبی و چند تکه دستمال امد بیرون و شروع کرد به پاک کردن دیوارها. من هم رفتم توی اتاقم و تا نیامد در بزند که اتاقم را تمیز کند نیامدم بیرون.

   رفتم توی پذیرایی که همه جایش برق می زد. پرده ها را کشیدم و خوب کیپ کردم. در را بستم و چراغ را خاموش کردم. کورکوری رفتم گوشه ی اتاق و چسبیدم به رادیاتور و ژاکتم را هم کشیدم روی سرم. چند دقیقه مشغول بستن درزهایی بودم که از لایشان هوای سرد می آمد تو. خوب که گرم شد، چشم هام را بستم. کم کم گرمای رادیاتور و تاریکی و سکوت کارش را کرد.

   یک بار وقتی که داشتم پیاده کنار جاده می رفتم، توی تاریک روشن، بینِ مه زنی را دیدم که پیرهن تیره ای به تنش بود و گل های قرمز یا زرشکی ریزی داشت. زنبیل حصیری درب و داغانی دستش بود. جاده را پاییدم ماشینی نیاید رفتم طرفش. وقتی رسیدم جایی که زن را دیده بودم، نبود. توی مه جلوتر رفتم؛ صدا زدم؛ برگشتم عقب تر؛ چشم هام را مالیدم و لپم را نیشگون گرفتم. اما زنی در کار نبود. همین طور راهم را ادامه دادم تا رسیدم جای همیشگی و نشستم به تماشای سکوت و بزرگی جنگل و کوهی که مه داشت آرام آرام قورت شان می داد. مه خیلی بزرگ است. بزرگ تر از جنگل و حتی کوه است. مه خیلی قوی است؛ چون می تواند همه چیز را بدون درد گرفتن دلش قورت بدهد. هر وقت هم دلش می خواهد، می رود. آرام و بی صدا غیب می شود. هیچ کس هم نمی داند کجا می رود. مه حتی زنی را که من در جاده دیدم هم خورده.

   با خودم گفتم: همین امروز بهتر است تمامش کنم. خلوت است. از وقتی آمده ام یک نفر یا حتی یک ماشین هم نگذشته است. وسایلم را همین جا لب پرتگاه چال می کنم و بلند می شوم و چشم هایم را روی هم می گذارم و یک هو زیرِ پایم خالی می شود. یک دقیقه بعد که تهِ  دره به زمین خوردم از دهان و بینی و پیشانی ام خون می آید و سنگ ریزه های زیر سرم را قرمز می کند. ولی ترسیدم. پایم را که توی هوا بود عقب کشیدم.

   خفه شدم از گرما. هوایی که تنفس می کنم خیلی گرم است و پشتم هم می سوزد. چشم باز می کنم و ژاکت را از روی سرم بر می دارم. تاریک شده. خیلی خوابیده ام. پاهایم خشک شده اند. در را باز می کنم و نور می خورد توی چشمم.

   زن می خواهد برود. کارها همه تمام شده. خانه شده مثل خانه ی تازه عروس ها. آشپزخانه برق می زند و غذا روی گاز است. می روم توی اتاقم و از کیف پولم پول برمی دارم که بدهم به زن. پول را می گیرد و زیر لبی تشکر می کند. زنبیل رنگ و رو رفته ی حصیری اش را بر می دارد و دستمال کهنه هاش رو هم می چپونه توش و از در می ره بیرون. تا جایی که نور هست، جاده رو نگاه می کنم. بلأخره سرما مجبورم می کند در را ببندم.

   گرسنه ام. می روم آشپزخانه غذای روی گاز را برمی دارم و همان طور از قابلمه می خورم. انقدر می خورم که سیر می شوم. قابلمه را می گذارم توی یخجال.

   یک بار فکر کردم اگر مه من را هم قورت بدهد چه قدر خوب می شود. این طوری به گمانم  هیچ دردی نداشته باشد. اصلاً کی می دونه، شاید زنه را هم آن جا دیدم. 

   می روم توی اتاقم تا همه ی چیزهایی را که دیده ام و فکر کرده ام بنویسم، پیش از این که یادم برود. البته خیلی مهم نیست، ولی دکتری که خواهرم آدرسش را داده بود گفت: این ها را بنویس. این طور خالی می شوی. شب می توانی راحت تر بخوابی! اوایل فقط توصیه ی دکتره بود. ولی بعد عادت شد. عادت چیز بدی ست. همه ی چیز های خوبِ زندگی را بد می کند. حتی فکر مردن را.


 
تعارفات روزمره
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱   کلمات کلیدی:

سال نو شد ولی من درست نشدم. مامان می گوید وقتی همه دور هفت سین نشسته ایم و منتظر که توپ را در کنند. هنوز دارم ول می گردم در اینترنت. هی می گوید بگذار کنار بیا بین آدم زنده ها. خنده ام می گیرد. ولی خوب من دختر سربه راهی هستم. نشان نمی دهم خنده را. پست نصفه و نیمه را سیو می کنم و می روم بین آدم زنده ها. بعدا کاملش می کنم. فعلا سال نو مبارک.


 
خواب
ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٦   کلمات کلیدی:

   مامان هی می گفت: ففری، ففری، ففری ی ی ... .     

   و ما هی پیِ یک کتِ مناسب می گشتیم که بدهیم دکتر کمالی تن کنند. کتی که اندازه باشد و رنگش به لباس دکتر بیاید و آبرو داری شود.

   همایشِ اولِ باور بود انگار. بچه ها هر کدام یک کاری می کردند و من هم نخودی آن وسط می چرخیدم. یادم نمی آید چه کسی، ولی یکی از بچه ها از سالن بیرون آمد و گفت کت ِ دکتر کمالی گم شده. زود باشید بگردید. بینِ وسایل و خرت و پرت ها را. همه جا را بگردید. الان آقای دکتر باید برای سخنرانی برود روی سن و کت ندارد. همه بسیج شدیم، ولی خبری از کت آقای دکتر نبود. آقای عبایی که لباسش همرنگِ کتِ دکتر بود، کتش را درآورد داد دکتر کمالی که بپوشد. اما قد آقای عبایی بلند بود و آستین های کت خیلی خنده دار شده بودند.

   یادم نمی آید چه اتفاقی افتاد بعدش، چون بلاخره  زورِ مامان رسید و بیدار شدم. بیدار که شدم فقط به این فکر می کردم که اگر کت نبود یعنی آقای دکتر نمی توانست سخنرانی کند؟ آخر سر هم نفهمیدم چرا کتِ آقای دکتر کمالی آن همه مهم شده بود. ولی خوابِ خوبی بود. یادِ خاطره های خوبِ دوست های خوبی افتادم که حالا هر کدام یک جای این دنیای گرد هستند.


 
این روزها
ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۳٠   کلمات کلیدی:

   ام. پی. تری سیاه قدیمی را از جیب کوله ی سیاهم در آورده ام بعد ِ هشت، نه ماه؛ نشسته ام پای کامپیوتر و سر صبر آهنگ هایی را که دوست دارم، یکی از آنجا، دو تا از آن آلبوم و  ..... برداشته ام و طبق عادت آورده ام توی پوشه ی چرت و پرت! سنتور نوازی پرویز مشکاتیان را هم آورده ام کنارش.

فردای دیروز

   بعد از ظهر جمعه، با بابا در ماشین هستم. روی پل به سمت فردوسی. این ترافیک، بعد از ظهرِ جمعه عجیب است. خواننده ای که نمی شناسم با صدای خیلی خیلی قوی دارد یک ترانه می خواند، به روسی. من که نمی فهمم. ولی آنقدر شاد است و ریتم دارد و صدایش بلند است که سوزنم گیر کرده رویش و چند بار پشت سر هم گوشش می کنم. دست آخر یکی از گوشی های هدفون را می گذارم روی گوش بابا که از ترافیک کلافه است و بابا هم سرخوش با من لالالالا می خواند.

   از خط ویژه هی پلیس رد می شود توی ماشین های بزرگ و روی موتور. همه سیاه پوش. همه می روند سمت انقلاب. به مغزم که دارد با آهنگ روسی می رقصد، فشار می آورم تا یادش بیاید چه روزی ست و کشف کنم چرا آن طرفی می روند. یادم می آید بیست و پنج بهمن است و سرخوش از کشف بزرگم گوشی را از گوش بابا درمی آورم. آهنگ تمام شده.

   بعد از ظهر است. بابا و مامان و خواهرک رفته اند دکترِ گوشِ خواهرک که  گوشش را بشورد تا خوب بشود. هر چی گفتم به جای دکتر به من پول بدهید خودم با آب ولرم و صابون هلو می شورم، گوش نکردند. از فرصت ِ خالی بودن ِ خانه استفاده کردم. چایی دم کردم و پشت سر هم توی لیوان ِ بزرگم خوردم. برق ها را خاموش کردم. دراز کشیدم و آواز ابوعطا گوش کردم. مجله خواندم حسابی. آنقدر چسبیـد که خدا می داند. کلی کارهای دلپذیر کردم. حالا اما روحم وجدان درد گرفته. انگار خوشی کردن را نپسندیده. انگار یواشکی کار بدی کرده یا حرف مامان را که زنگ زده گفته پیاز داغ درست کنم و کشمش بخیـسانم برای روی عدس پلو، گوش نداده، حالا دارد غصه می خورد که تو نشسته ای، داری خوش خوشک  روزهایت را روایت می کنی و شاد هم هستی. مگر مامان نگفته خسته ایم و چای تازه باشد و داغ  و غذا هم آماده؟

   گفته باشد خب. همیشه که نمی شود غصه خورد و هی غصه ها را نوشت. می شود؟

   همان طور که پیاز خرد می کنم و دماغم را بالا می کشم چشم هایم را می بندم  که کمتر بسوزند. به چیزهایی که نوشته ام فکر می کنم و کلی کلمه را که توی ذهنم رژه می روند، به خط می کنم تا بعد از کار، بنویسم. دیگر نوشتن یک راه فرار نیست، درمان هم نیست. علاقه است. کلی ذوق دارد. وقتی می نویسم ذهنم منسجم تر می شود. لحظه ها را می شمارم تا خرد کردن این پیازها تمام بشود و بروم بنویسمشان. ذهنم را وامی دارم تا حسابی فکر کند. جمله ها را بالا و پایین می کنم و فعل ها را پس و پیش. تا تر و تمیز تر و قشنگ تر بشود چیزی که می نویسم.

    آن اول ها نظر افراد برایم مهم تر بود، ولی حالا فقط خودش مهم است. خانم نقش دبیر فلسفه مان می گفت تو نارسیس هستی. این را وقتی گفته بود که داشتم به جای گوش کردن به درس اسمم را مدل به مدل روی کاغذ می نوشتم تا یک امضای قشنگ از توش دربیارم. ففری، فـــــــفری، ففـــــــــری، ف ف ر ی، ...... . نمی فهمیدم نارسیس یعنی چه؟ رفتم در اینترنت گشتم و قصه اش را خواندم. حالا هم فقط چیزی که می نویسم مهم است. چون ذهنم را وامی دارد به فعالیت، به تحلیل ِ چیزهایی که دیده ام، حرف هایی که شنیده ام و ... . نه گزارش ِ صرف ِ آن ها.

   همین است که می گویم نارسیس دیگر!    


 
نو
ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢   کلمات کلیدی:

   نقاشی های توی موزه را که دیدم هم روحم تازه شد و جان گرفتم، هم دلم سوخت برای خودم. آرزوهای به باد رفته ی جوانی برایم تازه شدند. درست یادم نمی آید چه کسی گفته، به گمانم باید یک نویسنده ی روس باشد، گفته بود: ما روس ها انگار همه به بیماری ابلوموفیسم دچار هستیم. همه ی کارها را نصفه می گذاریم. اما این جمله فقط در مورد آن ها نیست، حداقل در مورد من که صدق می کند. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید کاری را درست و حسابی و کامل انجام داده باشم. نتیجه گرفته باشم.

   همین حرصم را در می آورد. اوایل بهانه می آوردم، عذر می تراشیدم. نه برای دیگران. آن ها مهم نبودند. برای خودم. سرِ خودم را هم سعی می کردم شیره بمالم. ولی آن قدر احساس حماقت کردم که بلاخره تصمیم گرفتم با خودم روراست باشم. اوایل پذیرشش سخت بود برام ولی کم کم عادی شد. حالا تبدیل شده به بی قیدی. هر روز یکی جدید به مرض هایم اضافه می شود. تنبلی و بیکاری بود، بی قیدی هم آمد. تازه، فکر کنم خل و چلی هم اضافه شده. امروز صبح که از در خانه بیرون آمدم، پیرزنی به نظرم آمد که داشت با لباس عروس دوچرخه سواری می کرد و از جلویم رد شد. ماشین ها سر و ته حرکت می کردند و میوه فروش دوره گرد کت و شلوار پوشیده بود و داشت توی یک بنز خیلی شیک  میوه هایش را می فروخت.

   همین طور پیش برود، از امین آباد سر در می آورم. حالا نمی دانم آن موقع هنوز خواب بوده ام و خبر نداشتم یا نه، واقعا بیدار بوده ام و داشتم رویا می بافتم در ذهنم. حواسم نبوده که در خیابانم. چند بار هم نزدیک بود بروم  زیر ماشین. تعجب کردم که سالم رسیدم سر کار. با همین احوال عجیب و غریب کارم را انجام دادم و وقت را که هی کش می آمد، کشتم تا ساعت چهار شد و زدم بیرون.

   به هر حال، امروز هم بلاخره گذشت. فردا باید بروم شهروند، کلی خرید دارم. هفته ی بعد باید همه ی قوم شوهر را دعوت کنم. تک تک حوصله ندارم. مادر و پدرش و دو تا خواهرش و شوهر و بچه هاشان. مامان هم که نیست به دادم برسد. همه ی کارها را باید خودم انجام بدهم. پدرم در می آد. خودش هم که فقط خوشحاله مهمانی داریم. این جور مواقع اونقدر دست و پا چلفتی می شه که فقط به درد پادویی می خوره، اون هم خارج از آشپزخانه. ذرت و کالباس و خیارشور و زیتون و مایونز بزرگ باید بگیرم برای الویه. مرغ هم هست، با خورش. خرد خرد آماده شان کنم بهتر است
تا دقیقه ی آخر بزنم توی سرم. میوه را هم خودش بخرد بهتر است. هنوز لباس هم انتخاب نکرده ام و آرایشگاه هم باید زودتر بروم تا مبادا به خاطر اصلاح جوش بزنم.

   کتاب های توی قفسه را که نگاه می کنم تنم می لرزد. هنوز نصف بیشترشان را نخوانده ام. حتی یک بار. چه برسد به دوره! چه طور برسم تمام شان کنم خدا می داند. دلم می خواهد یکی یکی شان را بخوانم، با لذت. اما وقت نمی شود. بیست
و چهار ساعتِ روز کم است، چند ساعتی بیشتر بود خوب می شد.

   فکر می کنم اگر می توانستیم زودتر کارهای رفتنمان را انجام بدهیم و تا قبل از عید بریم، بهتر می شد یا حتی عالی. آن طوری دیگر لازم نبود برای دانشگاه رفتن کنکور بدهم و کلی کتاب را ام پی تری بخوانم و هیچ چی ازشان نفهمم. تازه از کلی رفت و آمد خانوادگی هم معاف می شدم. شاید ماه های اول بی قراری و غریبی بود، ولی بلاخره عادت می کردیم و حل می شیم تو محیط جدید.

   خانه کثیف شده. یکی دو روزه باید سر و سامانی بدهمش. باید بگم سرایدار بیاد کمکم. دیوارها را بشورد. فرش ها را شامپو بکشد. مبل ها را واکس بزند. جارو و گرد گیری مال خودم. دستش به هر شیشه ای می خورد پاک نمی شود دیگر.

   اما الآن. الآن خیلی خسته ام. از صبح تا حالا مثل مجنون ها هی دویده ام و هی دور خودم چرخیده ام. خسته ام. حوصله ی کار کردن ندارم. شام نیمرو. تازه اون رو هم خودش باید بپزه. فقط می خوام دوش بگیرم و سرم را بگذارم رو بالش. خیلی خوابم می آد.  


 
← صفحه بعد