روز جهانی معلولان
ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/۱٢   کلمات کلیدی:

             امروز  3دسامبر روز جهانی معلولان است . به بهانه ی این روز این متن جالب را می خوانیم   

دختری که هر سال  آذر ماه مصاحبه می کند.

صُب زنگ زده بود. نبودم. ظهر زنگ زد که: « آرزو قنبری؟» گفتم «بفرمایید، خودم هستم.»

-          ما تریفِ شما رو ...

-          خواهش می کنم .... بله ، ساعت 6، پلاک 178.

گوشی رو گذاشتم و باز از خودم بدم اومد. برای چندمین باره که نزدیک 12 آذر دارم مصاحبه می کنم. دوباره نزدیک همایشا شده ، نزدیک جهانی بودنه یه روزه ی معلولین ، نزدیکه داد و فریادای : «حق ما رو بدید»... «حق اینا رو چرا نمی دین» ... «بالاخره چی بگیم؟ توان جو یا یاب یا خواه ، مددجو یا خواه یا...»

تا غروب همین جور با خودم کلنجار می رم « دست بردار، بچسب به زندگیت. انگار نه انگار که پله ای هست ، برو . برگرد به سال های قبل که دوست داشتی فقط داستان بنویسی و بتونی بخونی برای... برای اونایی که دوسشون داشتی و برات مهم نبود که اگر برق بره آسانسور مجله شون خراب می شه و تو اون بالا ، بالای چهار طبقه می مونی ، وبال گردن شون، تا اونا که مهمون شون بودی بیان سر چرختو بگیرن و ببرنت پایین. برگرد به همون وقت که تو ، اون وقت ، فقط اون روز خجالت کشیدی که چرا اینقدر دردسر داری؟!! دست بردار به این چیزها فکر نکن. مثل اون روزا باش مگه فراموش نمی کردی خجالتتو ؟... اما نه به خدا همیشه یادم بود ،خجالت کشیدم از اون روز، اون میزبان، از همه ی آدمایی که منو و چرخمو  از پله ها می کشن و با خودشون به جایی می برن که من خواستم...اما از خودمم خجالت می کشم .  آدم بزرگایی که مهمون شون بودم کلی بزرگ بودن و با مصاحبه غریبه... و حالا من که این قد کوچیکم هی حرف می زنم، هی مصاحبه و هی تکرار مکررات که این پله ها کج ان و راستن و... .»

  زنگ می زنند...

- یه  معرفی کامل از خودت!

- ...هستم. ... سالمه...خوندم...مدرکم...معلولیتم...

- چی شد که به رئیس جمهور نامه نوشتی؟!

    این سومین سال و شاید دهمین باره که یک خبرنگار اینو می پرسه . و هر بار مثل همیشه می گم : من خطاب به همه ی کاندیداها این نامه رو نوشتم. چون قانون جامع حمایت از حقوق معلولان اجرا نمی شه، چون مترو غیر قابل استفاده اس برای معلولا، چون اتوبوسا هم، پله دارن،چون ما نه می تونیم تو این پیاده روهای نامناسب سازی شده راه بریم و نه تو خیابونا... چون مامانم سه سال دبیرستان ، منو از روی صندلی چرخ دار بلند می کرد و پله پله ، پا به پای من، دو طبقه میومد بالا تا من تو مدرسه ی عادی درس بخونم ، چون تو بضی خونه ها چن تا فرد معلول وجود داره . چون بضی دوستام اصن قدرت تکلم ندارن که بخوان حرفی بزنن، بضی دوستام دست ندارن که بنویسن . چون شاید توی همین لحظه یه نفر تصادف کرد و ضایعه نخاعی شد و شاید یکی فردا صب بیدار شد و فهمید ام اس گرفته. چون این جمعیت جوون ایران چند سال دیگه کهنسال می شه. چون خانومه بارداره و همه جای این شهر پر از پله، پر از پستی، پر از بلندی و به قول نجف زاده پر از چاه چوله اس... .

-          وقتی نجف زاده – تو برنامه ی بیستو سی- پاسخ رئیس جمهورو به نامه ات خوند، چه حسی داشتی؟

 

-          نمی دونم. از بهزیستی زنگ زدن، بد از کلی تلاش پیدام کردن که اونا ،منو به عنوان مددجوشون؟!!!  به رادیو معرفی کنن.خیلیا زنگ زدن. بدش گفتن بیا کنفرانس خبری بذاریم، بیا شورای پیگیری بسازیم، بیا... اما من یه جوری بودم، می خواستم همه چیزو انکار کنم و نمی خواستم خیلی چیزا رو باور. آخه هر کار باید می کردم انگار انجام شده بود. می خواستم داد بزنم که زده بودم، می خواستم داد نزنم که نزده بودم ، می خواستم (اینو تا حالا نگفتم) برای خودم و مامانم و بابام که در انتظار اولین فرزندشون، فهمیدن، نوزادشون معلوله ، برای علی که یه روز صب ام اس گرفت و برای رسا که مهندس بود و حالا انگار هیچ وقت نبوده (چون ضربه ی مغزی شده) گریه کنم که نکردم ولی برای همه اونایی که منصبی رو غصب کردن و کاری نمی کنن گریه کردم.  گاهی فک می کردم خوشحالم و گاهی فک می کردم نه، فقط حس انتظار داشتم. می خواستم ببینم بعدش چی می شه؟

 

-          خب بدش چی شد؟

 

-          این سومین آذره که این سؤالو میپرسن ازم. هنوز هیچی. اتفاق مشهودی نیفتاده. اون پارگراف پر از «چونِ» بالا رو هنوز می شه کامل کپیش کنن و هر جا که لازم بود همایشی برگزار کنن، پیستش کنن، به شرط این که کسی نخواد شر بخونه یا دکلمه یا سرود یا کسی نخواد سخنرانی کنه... .

البته من هر وقت این جوابو دادم یه سری آدمای دیگه که مصاحبه می کنن ، گفته ان : «این دختره احساساتیه.»

حالا شما بنوسین هنور یک دوازده آذر از قول چهار ساله آقای رئیس جمهور مونده. بله از انصاف که نگذریم هنوز یک دوازده آذر باقی ست. واین سطرها رو یقینن دختری احساساتی نوشته که نباید زیاد بهش توجه کرد، دختری که هر سال  آذر ماه مصاحبه می کنه.

 

آرزو

آذر 1386

Ghanbari.82@gmail.com


 
حراج
ساعت ٦:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٩   کلمات کلیدی:

حراج می کنیم ، حراج می کنیم

خواهرمان را حراج می کنیم ،

همین خواهر کوچولوی خبر چین را !

شوخی نمی کنیم ، جان شما .

پیشنهاد اول . نبود ؟

یک دلار . باز هم نبود ؟

پنج سنت ؟

یک سنت ؟

دیگه نبود ؟ نبود دیگه ؟

هیچ بچه ای نمی خرد این خواهره را

این خواهر کوچولوی نق نقو و  خبرچین را .

این شعر جالب از شل سیلور استاین را برای خواهرم انتخاب کرده ام که خیلی غرغرو ست .

 امیدوارم زیاد حرص نخوری اگه دیدیش


 
طعم گیلاس بودن
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٤   کلمات کلیدی:

        تا حالا گیلاس بوده­ای؟ اگر بوده­ای که هیچ، از خودمانی.اگر نبوده­ای هم که ...

اصلا بگذار این­جوری روشنت کنم.گیلاس بودن یک مزایایی دارد و یک دردسرهایی.اول دردسرهایش را می­گویم که شیرینی­ ی مزایایش بماند برای آخر کار و ته مقاله مثل ته خیار تلخ از آب درنیاید.

مهم­ترین دردسر گیلاس بودن این است که یک­هو ناغافل دیدی قورتت دادند.هنوز خوب و بزرگ و رسیده نشده­ای و هزارتا آرزو داری برای یک گیلاس نمونه بودن، که دستی می-آید می­چیندت و درسته می­گذاردت توی دهانش و... . یک آب خنک هم روش.پس باید چهارچشمی حواست به دور و اطراف باشد که اگر کسی نگاه ناجور به­ت انداخت،درست برخلاف فیل­های افسانه­ای­ی داستان ما دادبزنی:منو نخورین.منو نخورین.من فیلم.

 

       یک دردسر دیگر گیلاس بودن هم این است که با وجودی که گیلاس خوب و رسیده­ای شدی و موقع مصرفت رسیده، کسی بهت توجهی نکند . ماه­ها آن بالای درخت بمانی و رفتن یکی یکی ­ی گیلاس­های همسایه را تماشا کنی ، و آخر کار خودت بمانی و حوضت.

       نه.صبر کن.باید مقاومت کنی.اگر می­خواهی گیلاس خوبی باشی اول از هرچیز باید پوستت کلفت باشد.نباید بترسی.نباید ازشکست خوردن بترسی و جابزنی.یک گیلاس نمونه تا آخرش پای بازی ایستاده­است.باید این قدر بایستی که شیرینی­ی گیلاس بودن را توی دهان خودت هم حس کنی.

        شیرینی­ ی این که مثل خیار یا کدو یا هویج به دنیا نگاه نمی­کنی.نگاهت با همه­ی نگاه­های دنیا فرق دارد.یک چیزهایی را می­بینی که خیلی­ها نمی­بینند.و آخرش آرام آرام بزرگ­تر از رقم شناس­نامه­ای ­ی سنت می­شوی.هیچ مرزی را نمی­شناسی و از هوشت برای پیش­رفت استفاده می­کنی.

ïïï

        ما، تعدادی گیلاس هستیم که دور هم جمع شده ایم تا همین را بگوییم.این که گیلاسیم و برایمان همین مهم است نه چیز دیگر .

ïخیار نیستیم که بی­مزه و بی­خاصیت دنیا را در خواب طی کنیم.

ïکدو نیستیم که تنبل باشیم.

ïهویج نیستیم که هرکس از راه رسید بتواند سرمان شیره بمالد.

       ما گیلاسیم و دنیا را جور خاصی می­بینیم.نگاه­مان تیز است و زبان­مان شیرین.و فقط کسانی که از مزه­ی شیرین بدشان می­آید، کام­شان از ما تلخ خواهد شد.

تو هم اگر گیلاس هستی که هیچ، از خودمانی و دوست داریم تو را هم در جمع خودمان ببینیم.اگر هم گیلاس نیستی که... خب تلاش می­کنیم تو را هم تبدیل به گیلاس کنیم.البته اگر خودت بخواهی.

راستی هیچ­کس آخر ماجرای فیل­های ما را تعریف نکرده است.بگذار برایت بگویم.فیل­هایی که شکارچی را دیدند و تند رفتند بالای درخت و گفتند:ما رو نزن.ما رو نزن.ما گیلاسیم، آخرش نجات پیدا کردند.چون آن چنان به گیلاس بودن خودشان ایمان داشتند، که شکارچی هم باور کرد آن­ها گیلاسند.

      

         این متن جالب را دوست عزیز  جناب الف.میم بزرگ  دو سال پیش برایم نوشتند ، ولی در این مدت فرصت استفاده از آن را نداشته ام . امیدوارم شما گیلاس های عزیز هم خوشتون بیاد . 

                                                                                                                                   ففری