عقوبت
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠   کلمات کلیدی:

رادیاتور دوباره خاموش شده . بلند شو یه نیگایی بهش بنداز . مگه همه ی کارها رو من باید انجام بدم . آخه من که از این چیزا سرم نمی شه . تویی که عین پسرا همیشه بغل بابات وامیستادی ، آچار  پیچ گوشتی دستش می دادی و مثل خودش سرت تو ماشین و رادیو و هر چی گیرت می یومد بود . حالا واسه من طاقچه بالا می ذاری! یا پا می شی رادیاتور رو درست می کنی یا ناهار بی ناهار . هی اون لحافو نکش رو سرت . مگه از جنگ برگشتی که هی می گی خسته ام خسته ام . کوه کندی ؟ اونی که باید خسته باشه منم . صب تا شب جون می کنم . هی بپز ، بشور ، بساب . این منم که باید خودمو به خواب بزنم بعد از این همه سال کار و زندگی . من به سن تو که بودم یه بچه تو بغلم بود . زندگی داشتم . همه تو فامیل حسرت زندگیمو داشتن . از بس که تمیز و مرتب بود . حالا تو چی ؟ یا سرت تو کتاباته ، یا فیلم می بینی ، چه تو خونه چه تو سینما . یا بلاخره یه بهونه ای پیدا می کنی تا از خونه جیم شی . ای خدا . آخه من چه گناهی به درگاهت کردم که چنین عقوبتی بهم دادی ؟ 


 
مهمونی
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٩   کلمات کلیدی:

مهمون داریم . حوصله ی نگاه های کنجکاو رو ندارم . همه جا دنبالت هستن . نشستم دارم می نویسم . مامانم هی داد می زنه دختر بلند شو بیا کمک . دلم براش می سوزه ، اماخوب اگه بخوام مهربون باشم کلام پس معرکه ست . انگار همیشه باید من کار کنم . هر وقت مهمون می یاد همین آش و همین کاسه ست . یه جوری جیم می شی می ری بیرون . یا سرتو می کنی تو اون کتابا . نمی دونم آخرش چی می شی ؟ این همه از این کتابای مزخرف می خونی چیزی هم بهت اضافه می شه ! کل ترم درس نمی خونی اما تا مهمون می یاد یه دفعه یادت می افته درس بخونی . منم که انگار کرم . یه گوش در و یه گوش دروازه .


 
ذهن شلوغ
ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٩   کلمات کلیدی:

باید بنویسم . همین نگهبان های ایستگاه اتوبوس هم سوژه های بدی نیستند . هر روز با هزار جور آدم رنگ وارنگ سر و کار دارند . با خودشون یه فلاسک چایی می یارن ، تا ظهر تمومه . می دونم می شه از همه چیز نوشت . ولی کو خلاقیت . چهارراه . امروز تازه دارم می بینم که چقدر آدم ها عجله دارن ، چقدر سرعت ماشین ها بالاست . هر کی سرش تو کار خودشه . چراغِ قرمز که سبز می شه با سرعت می رن . باید برم این فیلمو ببینم . چند وقته هر روز وقتی با اتوبوس از جلوی سینماش رد می شم همینو فکر می کنم . اما خوب کی دیدنش با خداست . چقدر بد خط می نویسم . از دست این راننده که هی ترمز می زنه .   


 
خواب
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٧   کلمات کلیدی:

چرت میزدم تو اتوبوس . بعد از کلی صبر یه اتوبوس خالی اونم تو میدون انقلاب اومد تو ایستگاه . اولین نفر بودم . کلی کیف کردم وقتی نشستم و وسایلمو چپوندم رو پام . نرم نرمک هوا گرم و من نئشه شدم . همون روز بود که مزخرفات احتیاطی پلیس رو در مورد جیب بر ها خونده بودم . کیف پولمو از جیبم در آوردم و گذاشتم تو نایلون کتابایی که تازه خریده بودم . سرمو تکیه دادم به شیشه و آروم آروم چرت زدم . چیزای عجیب غریب زیادی تو چرتام می بینم اصولا . ولی امروز از همیشه عجیب تر بود . تو یه ساختمون خاکستری بودم که یه عالمه پله داشت تا آسمون . خیلی وقتا کابوس پله می بینم . اما امروزیه خیلی بیشتر یود . پام لب یه چیزی شبیه پرتگاه بود و مجبور شدم از پله های کج و معوج و تنگ بالا برم . همیشه همین طوره . ولی امروز از پله ها خسته نشدم . عجیب بود . هیچ طبقه ای نداشت اونجا ولی هر چند دقیقه یه دری باز می شد و وقتی می رفتم تو در بسته می شد ومن از یه سری پله ی جدید و با یه رنگ دیگه و قیافه ای جدیدتر بالا می رفتم . آخر سر رسیدم به یه اتاق که یه سری آدم داشتن راجع به یه چیز مهمی حرف می زدن . تا وارد تالار شدم همه بلند شدن و برام دست زدن که برم براشون حرف بزنم . منم که انگار یادم اومده بود باید در مورد چی حرف بزنم رفتم پشت میکروفون . یه دفعه اتوبوس ترمز کرد و من با سر پرت شدم تو میله . هر چی هم که فکر کردم می خواستم چی بگم یادم نیومد که نیومد .


 
غریبه
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٤   کلمات کلیدی:

آخ که چقدر آدم خوبی بود . خداوکیلی از اون الکی فامیلامون هم بهتر بود . آدم یه دونه از اینا تو دور و بری هاش داشته باشه کافیه . شوهر عمه مو می گم . بیشتر از هر کسی تو بچگی م دوستش داشتم . هر وقت می رفتیم خونشون یا می اومد خونمون چند تا کتاب قصه یا دفتر با نقاشی های قشنگ برام داشت . چن وقت پیش ختمش بود خدابیامرزتش یهو دیدیم کلی از این شاعر نویسنده ها و این هنری ها یکی یکی پیداشون شد . یکی سر مزارش خوند . یکی سخنرانی کرد . یکی گل آورد . خلاصه ماها که مثلا فامیلاش بودیم دهنمون باز مونده بود . آدمایی رو اون روز دیدیم که فکرشونم نمی کردیم . بعدم از خجالت سرمونو انداختیم پایین . خیلی ادعا داشتیم که دو سش داریم و درکش می کنیم . حقمون بود .


 
از دست این سری که روی دو پا راه می رود
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٢   کلمات کلیدی:

آخه یه آدم (احتمالا آدم گنده) چقدر می تونه احمق باشه که فقط بخاطر عصبانیت از رئیسش همه ی گزارشی رو که تازه تایپ کرده پاک کنه بعد هم بره حتی از تو سطل آشغال پاک کنه .هان ؟ بعد هم که آروم شد یه دفه رئیسش بیاد و بگه گزارش بیست صفحه ای رو یه ساعت دیگه واسه جلسه ی هیات مدیره لازم داره و ازش سرسری یه معذرت خواهی هم بکنه بخاطر تند صحبت کردن چند ساعت پیشش . اونم خفه شه و بگه نه چیزی نبود و این حرفا چیه و اصلا تقصیر از من بود که کوتاهی کردم . ولی همه ی فحش هاشو نیگه داره واسه وقتی رئیسه رفت تو اتاقش . به نظر من چنین موجودی رو که مایه ی ننگ بشریت است باید به دار کشید . نه . باید آتیش زد .


 
به من چه؟
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٢   کلمات کلیدی:

از آخرین باری که نوشتم نمیدونم چقدر ولی خیلی گذشته . اتفافقای زیادی افتاده . حتی یادم نیست آخرین مزخرفاتی که نوشتم چی بودن . البته مهم هم نیست . فعلا که اونقدر خسته ام نمی دونم دارم چی کار می کنم . یه خواهر دارم عجیب غریب . البته نه از نظر بقیه از نظر خودم . من که عمرا بتونم شبیهش بشم . آخه خیلی فعاله و دوست داره همه همین طور باشن . من که حتی از دانشگاه رفتنم خسته شدم . یه روزی همین روزا ولش میکنم . میرم سراغ کارایی که دوست دارم . تاریخ رو دوست دارم چون آدماش مرده ان . من اکثرا از آدمای زنده می ترسم . یا یه احساسای عجیب غریبی نسبت بهشون دارم . ولی آدمای تاریخ رو می شه بدون اینکه عهصبانی شن نقد کرد . دق و دلی تمام دنیا رو سرشون خالی کرد . ککشون هم نمی گزه . از بس ترسو ام نمی خوام با آدم زنده ها ارتباطی داشته باشم . همه فکر میکنن اگه یکی هم سن و سال من تاریخ و سیاست میخونه و از این چیزا بدش نمی یاد یعنی جوون فعالیه و بی هدف نیست . آخ که چقدر تو دلم به این آدمای احمق می خندم . بذار هر طور میخوان فکر کنن . به من چه ؟