بازسازی ساختار
ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۸   کلمات کلیدی:

   لیوان ، پر از آثار انگشت ، کثیف ، تا نیمه پر ازمابع زرد رنگی که مخلوط آب و باقی مانده ی چایی صبح است . توی یه سینی زرد کدر . یه تیکه تلق زوار در رفته تو سینی یه . یه پارچ و یه لیوان سفالی هم هست .

   - اتاق کارت رو خاک گرفته . اینجا رو چن وقت یه بار تمیز می کنن ؟

   - مهم نیس . داریم میریم ساختمون جدید . امروز آخرین روزه .

   - امیدوارم اونجا دیگه این شکلی نباشه .

   - نه ، نیس !

   - خوب ، داری چی کار می کنی ؟ یه سره زل زدی به مانبتور ، خبر هم که نمی ذاری رو سایت . ها ؟

   - دارم خبر می خونم . چن روزیه که این کارو می کنم . می خوام خبر نویسی یاد بگیرم . این همکارم فکر می کنه عرضه شو ندارم . همه ی خرکاری ها رو من می کنم ، آخر سر به اسم اون تموم می شه . اگه خودم خبرها رو کار کنم دیگه نمی تونه سرم زبون داشته باشه . خودم کارا رو انجام می دم خبر ها رو هم به اسم خودم می ذارم رو سایت .

   - بلاخره که چی ! آخرش که هر دو تاتون رو می ندازن بیرون .

   - هیچی . آخه خیلی داره اعصابم رو خورد می کنه . بهش رو بدی می خواد سوار کولت شه .

   - آها ... !


 
اتوبوس
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٠   کلمات کلیدی:

واقعا که لذت بخشه . یکدفعه احساس شادی می کنم . توی اتبوس هستم . نمی دونم چرا . اما دلم می خواد قاه قاه بخندم . سرعت اتوبوس بالاست . لبخند می زنم . به ماشین های توی خیابون نیگا می کنم . حواسم بهشون نیست . لبخند رو لبامه . راننده ها شروع می کنن به بوق زدن ، چشمک زدن ، ادا اصول در آوردن . اینا آدم بشو نیستن . یه زنه میاد می شینه بغل دستم . کت قرمز رو مانتوش پوشیده . بچه بغلشه . حدودا دو سه ساله . منم که عاشق بچه ی کوچیک ، شروع می کنم به ادا اصول درآوردن براش . کم کم می خنده . آروم آروم باهام دوست می شه اجازه می ده نازش کنم . دیگه نه به خیابون نیگا می کنم نه به ماشینا و آدما . فقط اون بچه رو می بینم . باهاش بازی می کنم . حسابی حواسمو پرت کرده . می رسیم به یه ایستگاه . دیگه باید بره . مادرش بغلش می کنه . می بوسمش . دوباره اطرافم رو می بینم . اتوبوس رسیده به میدون آزادی . دهنم باز می مونه . با عجله پیاده می شم . اه ، دوباره دیر می رسم . ایندفعه دیگه استاده راهم نمی ده تو کلاس . باید برگردم . باید برم انقلاب .


 
کلمه
ساعت ۱٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٩   کلمات کلیدی:

   خوبه . شاید . رذل . گربه . فیل هوا کردن . گیلاس . خدمت . ملوک جون . آسمون . سبزی  . کتاب .

   به منظور پربار کردن اوقات فراغت دوستان محترمی که معمولا عیدا گل قالی های خونشون رو می شمرن و حتی خومنه ی دایی و عمه هم نمی رن بازی جمله سازی راه می اندازیم . باشد که همگی از سماغ مکیدن خلاص شیم . به این شرح که عزیزانم شما باید با کلمه ها جمله بسازید و بعد هم جمله ها رو به هم بچسبو.نید طوری که یه داستانی چیزی از توش در بیاد .

   پی نوشت : من این ترم درسی دارم به نام گذران اوغات فراغت .


 
بهونه
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۸   کلمات کلیدی:

قبلنا که نزدیک عید می شد و مامانمم دستم رو می گرفت دنبال خودش این فروشگاه اون بازار می برد ، همین حدودا تو اسفند ، همه جا می شد عید رو حس کرد . از تکاپوی مردم برای خرید گرفته تا جوونه ی درختا و ماهی گلی و هزار جور کوفت و زهرمار دیگه که هیچ کدومشون خاک گرفته نبود . امروز رفتم انقلاب . تا هم سهمیه ی کتابای عیدم رو بخرم و هم یه سری کادو واسه دوستای خودم و خواهرم بخرم . هیچی نمی تونم بگم . واقعا سخت بود خریدن چهار تا مجسمه و دفترچه یا کتاب یا از این جینگیلی پینگیلی ها . هنوز آثار ولنتاین کاملا مشهود بود با رنگ قرمز تندش که می زد تو چشمم . ولی نمی دونم اینا که واسه هر مناسبتی خلاقیت به خرج می دن چرا واسه نوروز خلاقیتشون ته می کشه . کجای کاریم ما ! به هر حال ، تو کل اون ناحیه فقط یه جا لاک پشت و ماهی گلی دیدم . تازه ماهی گلی هاش هم ریز بودن . اصلا امروز افتادم رو دنده ی بهونه گیری .  ولی خوب هر کاری کنیم بازم نوروز نوروزه . سال نو تون از همین حالا مبارک و صد سال به این سالها و ... .


 
پخ
ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٤   کلمات کلیدی:

دیگه هیچی تو ذهنم نیست .


 
نقد
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۳   کلمات کلیدی:

   که این طور . بلاخره کم آوردی . من که گفتم تو نویسنده بشو نیستی . بهت برخورد . ولی فکر کنم منتقد خوبی بشی . چون هم استعداد تو نوشتن داری . هم خودت یه روزی مثلا می نوشتی . اصلا این نویسنده شیکست خورده ها جون می دن واسه منتقد شدن . چته چرا عین جن زده ها نیگام می کنی ؟ آدم باید واقعیت رو بپذیره . تو بنویس ، خودم یه صفحه تو مجله بهت می دم . فقط سعی کن تند باشه . هر چی نقد تندتر باشه حرفه ای تر به نضر می رسه .

   ...

   اخلاق؟ چی می گی بابا ؟ کی به این حرفا توجه می کنه ؟ هر وقت نظرت عوض شد بهم یه ندایی بده . من همیشه حاضرم باهات کار کنم . یا علی .


 
.
ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢   کلمات کلیدی:

   اه . خفه شو دیگه زنیکه ی مرده پرست . خیلی پستی . عوضی . حالمو به هم می زنی .


 
نیوتن
ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢   کلمات کلیدی:

   چی می شد اگه جاذبه وجود نداشت و مردم تو هوا معلق می شدن . تو این وضعیت چگونگی تردد معلولان برام جالب است .


 
مرگ
ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٢   کلمات کلیدی:

   و مرگ . و مرگ . دوباره امروز شبح شوم یا مبارک مرگ را به چشم خودم دیدم . شاهد وحشتناک ترین صحنه ی مرگ در عمرم بودم . مرگ یک دختر جوان در مترو . به فاجعه بارترین شکلی که ممکن است مرگ سراغ کسی بیاید . حتی برای بیان عمق ماجرا نمی تونم  کلمه ای مناسب پیدا کنم . بهتره خفه شم و بیشتر از این چرت نگم تا شاید حالم از اینی که هست بدتر نشه .


 
نونوایی 2
ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۱   کلمات کلیدی:

حالا یعنی چی که هی می نشینی پای این کامپیوتر و چیز می نویسی ، بعدشم می ذاریش تو اینترنت . یعنی چی که می ذارم بقیه بخوننش . مگه آدم عاقل هر چی تو زندگیش هست رو می ذاره بقیه بفهمن . من که از کار شما جوونا سر در نمیارم . بلند شو . بلند شو برو یه چهار تا نون بخر . ناهار از دهن افتاد .  


 
 
ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٠   کلمات کلیدی:

   خوب ... امروز چی بنویسم . سر دبیر گفته اگه امروزم مثل همیشه مزخرف بنویسم کارم تمومه . باید دممو بزارم رو کولم و برم . آخه نمی فهمم این مرتیکه از چی خوشش میاد . گزارش زرد از بازیگرا می نویسم می گه نه . روشنفکرانه ترین فیلم جشنواره ی کن رو با هزار زحمت نقد می کنم ، تازه کلی هم از این مجله خارجی ها می دزدم میگه نه . داستان ، نه . گزارش ، نه . تفسیر ، نه . مرتیکه منو کشته . امروز می خوام راجع به دوستم بنویسم . دانشجوی دکترا بود . اهل مشهد . اینجا هم خوابگاهیم بود . زن عقدی هم داشت . بیرون از وقت درس تو مکانیکی کار می کرد . ترجمه هم می کرد . سه هفته پیش خودشو تو اتاقمون دار زد . تو بیانیه ی مشترک پلیس و دانشگاه گفتن عاشق یکی از همکلاسی هاش شده . دختره هم نه گفته . اونم خودکشی کرده . ننوشتن پدرزنش تهدید کرده بود اگه تا یه ماه دیگه عروسی مفصل واسه دخترش نگیره  و یه آپارتمان نگیره ، زنشو با خودش ببره ، طلاق دخترش رو می گیره . ننوشته بودن عاشق زنش بود . خیلی چیزا رو ننوشتن . فقط با بی آبرو کردن دوست من سعی کردن ذهنا رو منحرف کنن . نمی دونم واسه چی دارم اینا رو برات می نویسم . بیرون اتاق کارم دارن . باید برم .

   ...

   باورت نمی شه . اون ایمیلی رو که برات نوشته بودم یادته . اونی که در مورد دوستم توش گفته بودم . از اتاق که رفتم بیرون هنوز نفرستاده بودم . سردبیر که دنبال مطلبم بوده اومده تو اتاقم و فکر کرده متن اون روزه . یه کپی فرستاده به کامپیوتر خودش تا بخونه . بعد هم خوشش اومده بود ، فرستاده بود واسه چاپ . بعد هم گفت از این به بعد همین طوری باش . فکر کن داری واسه دوستت می نویسی . نه من یا مخاطب . طبیعی تر از آب در میاد . فعلا . تا بعد . 


 
زنده گی
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۸   کلمات کلیدی:

   خب دیگه بسه . آدم احمق تر از من نیست . فکر کردی که چی ؟ هر چی من هیچی نمی گم ، به روی خودم نمی یارم ، تو هم هیچی نمیگی به کارت ادامه می دی . هی سرمو می کنم تو کتاب دعاهام و دعا می خونم ، قرآن می خونم ، میرم طرف خدا تا شاید تو هم از این رهگذر چیزی گیرت بیاد و آدم شی ، سرتو بندازی پایین ، زندگیتو کنی انگار نه انگار . آدم بشو نیستی . نه . این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست . میرم خونه ی آقام ، آدم که شدی بیا سراغم .

   ...

   - آره بابا . راحت شدما به خدا . زنیکه بلاخره گذاشت رفت . یه چن ماهی می شه . چن هفته پیش تقاضای طلاق داد . مهریه اش رو هم بخشید . همینو می خواستم . آره پریروز عقدمون بود . این یکی عاشقمه . مهریه هم یه دسته گل رز سفید خواسته . قیافش که چنگی به دل نمی زنه . هر روز باید یه من آرایش کنه . قبلیه قشنگ تر بود . ولی باباش خیلی مایه داره . می ارزه به همه چی . کادوی سر عقد یه ماشین کرد به نامم . فعلا که حسابی خوشم . تا ببینیم بعد چی می شه .

   ...

   - باشه . میام پیشت . یا علی .

  

 


 
فرهاد کوه کن
ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٧   کلمات کلیدی:

  دود سیگار تو گلوم گیر می کنه . سرفه ام می گیره . خیلی زیاد .

   دارم پروژه ی درس حقوق رو تموم می کنم . استاده گفته اگه تا آخر این هفته تحویلش ندم نمی ذاره تو امتحان شرکت کنم . آخه یه دو هزار باری پیچوندمش . آره بابا قرار داشتم . نرفتم . دختره زنگ زد . فکر می کرد با یکی دیگه ام . خنده ام گرفته بود . از بس ترسو ان این دخترا . تازه باشگاه هم نتونستم برم . امروز سیاوش مسابقه داشت . قرار بود از صبح برم یار تمرینیش بشم . زنگ زد کلی بد و بیراه بارم کرد . حالا هر چی بهش می گم بابا نتونستم ، استاده می ندازتم مگه می رفت تو کتش . گوشش بدهکار نبود . آخر سر حبیب رو فرستادم جای خودم . خوب عیبی نداره . این صاحاب مرده تموم بشه . می ارزه به همه ی این زر زر ها . 

   خوب تو چطوری ؟ اوضاع احوال چطوره . شنیدم با از ما بهترون می پری . حالا واقعا خیلی خوشگله و واقعا عاشق شدی یا قضیه پول باباهس ؟ ها !

   ...

   خوبه ، خوبه ، بچسب بهش . تو این دوره زمونه کجا می تونی کار پیدا کنی یا خونه بخری . بابات کمکت می کنه یا عمه ی پولدار بی شوهر و بچه ، که یه دفعه بمیره و یه حالی ببری با پولاش ؟

   ...

   آره . باباهه به خاطر دخترشم که شده یه کاری تو کارخونش بهت می ده . یه جایی رم می گیره ، یه وقت عزیز دردونش سختی نکشه .

  ...

   باشه . پس می بینمت . آره بیارش با خودت . تا بعد . یا علی .

 

 


 
بوی جوی مولیان و از این چیزا
ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢   کلمات کلیدی:

میر ماه است و بخارا آسمان

ماه سوی آسمان آید همه

میر سرو است و بخارا بوستان

سرو سوی بوستان آید همی

بعد از صد سال این ترانه رو پیدا کردم . داشتمش ، اما نمی دونسم کجاست . چقدر وقتی اولین بار شنیدم شوکه شدم . خیلی به نظرم قشنگ  اومد. طوری که حتی فکر نمی کردم کسی بتونه بهتر از این بخونتش . واقعا منو جادو کرده بود .


 
...
ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱   کلمات کلیدی:

اولین باری که می خواستم بین آدمای زیادی حرف بزنم ، کلاس اول دبستان بودم . می خواستم قصه ی چوپان دروغگو رو تعریف کنم . من خوب بلد بودم حرف بزنم . قصه رو هم از بر بودم . اما نمی دونم چی شد . فقط رفتم اونجا ایستادم و مردمو نیگا کردم . چند دقیقه فقط نیگا کردم . بعد با صورتی که صورتی شده بود اومدم سر جام نشستم .  


 
نونوایی
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱   کلمات کلیدی:

صدای برگ ها رو که زیر پام له می شن دوست ندارم . من همیشه پاییز رو دوست داشته ام . اما حالا پاییز هم حتی بهم حس خوبی نمی ده . احساس می کنم می برتم به زمانی که خیلی رمانتیک بودم . زمانی که شعرای لامارتین یا همین سهراب رو می خوندم بلند بلند و واسه خودم رو برگای پاییزی راه می رفتم . یا با تو بودیم . الان بیشتر ترجیح می دم برم انقلاب کتاب بخرم . آخه تموم تلاشم رو می کنم که اون وقتا رو بایگانی کنم تو این مخ صاحاب مرده . میرم  سر کار . یه کارمند ساعی و موفق هستم . دیروز مدیرعامل این هندونه ها رو گذاشت زیر بغلم . عصرام که یا سینمام یا میخونم . حالا هر جایی که شد . تو خونه . تو اتوبوس . تو پارک . هر جا که مامان بهم یه ریز کار نده انجام بدم . نمی دونم چرا این روزا این جوری شده . همش با تو اشتباه می گیرتم . حتی همین جمعه ، دو روز پیش منو با اسم تو صدا کرد . به نظرم هیچ وقت نتونستم باهاش ارتباط عمیقی داشته باشم . بر خلاف تو که اونو عاشق خودت کردی .  من همیشه عکس تو بودم . با بابا بیشتر می جوشیدم . همیشه برای مامان یه سوال بودم . به هر حال این مزخرفاتو واسه این می نویسم که خودمو خالی کنم . تمومش کنم بهتره . داره صدام می کنه . باید برم نون بخرم .