ماهی
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٩   کلمات کلیدی:

   دوست دارم ماهی باشم تا زیر آب دور از دنیای شلوغ و پر صدا زندگی کنم . ته ته دریا . که موج ها و جریان های دریایی جایی ندارن . صدایی نمی یاد . خوشی آدم  _ ببخشید ماهی _ اینه که غذاش جوره و براه . اوج نگرانی و ترس هم برای ماهی های بزرگتره و خورده نشدن . نه سیاستی هست . نه انتخاباتی . نه برد و باختی . سوال و جوابی هم وجود نداره . یاس فلسفی هم کار به جایی نمی بره . آخ که چقده خوبه زیر دریا بودن . 


 
سبز
ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٩   کلمات کلیدی:

 ـ انجیرهایی که به زمین می افتن و زیر پا له می شن . چقدر دلم می خواد بجای این که انجیرا زیر پا له شن و هدر برن من بچینم ، بخورمشون . این همه مدت ، از بهار که سبز و کال بودن صبر کردم . ولی همیشه یه جای کار می لنگه . ماه رمضونه و اینجام مکان عمومی و پر حراستی های فضول .

 

   تازه نشستم رو یه صندلی کنار باغچه و سیستم آبیاری تحت فشارش منو هم آب می ده .منتظرم مسئول امور مالی بیاد فیش ثبت نام رو ازش بگیرم . تو چی کار می کنی ؟ تو ماشینی ؟ مگه نباید سر کارت باشی ، بیرون چی کار می کنی !

  ـ رانندگی .

  ـ اونو که خودم فهمیدم آی-کیو . به کجا ؟

  ـ پیش تو . 

  ـ من ! چرا ؟ من که همیشه خودم بر می گردم خونه . چی شده ؟

  ـ نه . اون طرفا شلوغ شده . فردا روز قدسه ولی از امروز درگیری های پراکنده شروع شده . وحید می گفت هر کی لباسش سبز باشه رو می گیرن . تو شاهکار هم که هنوز سبز می پوشی . من حوصله ناپدیدی و بازداشت و دادگاه یا پزشک قانونی رو ندارم .  

  ـ دوستم هم می گفت یه چیزایی . تازه گرفتم چرا اصرار می کرد با ماشین برسونمت یا حداقل با آژانس برو خونه . پس حالا که میای یه چیزی هم بگیر بخوریم دارم از گشنگی می میرم ، تا افطار خونه ی مامانتینا کلی وقت مونده . بای .

  ـ باشه . می بینمت .


 
انگشت
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٩   کلمات کلیدی:

من با انگشتم کارهای زیادی می کنم .

زنگ در رو می زنم .

رای می دم .

بعد از رای دادن نقدشو می نویسم .

نقاشی انگشتی می کشم .

به علامت برد و باخت به هم تیمی هام نشون می دم .

تو قابلمه ی غذا می کنم . به قول مامان ناخنک .

تو کلاس وقتی خانم معلم درس می پرسه بهش می گم منم بلدم .

اگه عصبانی شم باهاش بقیه رو تهدید می کنم .

توی گوشم رو پاک می کنم .

خمیر بازی نوه خاله مو شکل می دم .

خلاصه ، این انگشتم خیلی کاربردیه . منم خوشحالم دارمش .

اما داداشم حسودیش میشه ، می پیچوندش .

من هم کتاباشو رنگی می کنم .

شبام انگشتامو می شمرم می ذارم زیر بالشتم ، سرم رو هم می ذارم روش .


 
کبود
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٦   کلمات کلیدی:

   دیروز آسانسور خراب بود از پله ها پایین رفتم . وسط پله ها تو زنگ زدی . اومدم گوشی رو از تو کیفم در بیارم حواسم پرت شد دو تا پله یکی کردم ، با مخ افتادم زمین شیش هفت تا پله بود فکر کنم . اینجای سرم که باد کرده برا همینه . رفتم فیش ثبت نام اینترنتی دانشگاه رو برام تایید کردند . برگشتنی یه کتاب خریدم . چن هفته پیش اسمشو از دوستم شنیده بودم و اینکه چقدر سخت پیدا می شه . استادشون گفته حتما بخرن . اسمش بود پمپئی شهری که ناپدید شد . تاریخ هنره . ایندفعه حواسم بود و تو پله ها جواب تلفنای این همکلاسی مزاحمم رو ندادم . هی می گه بیا جمعه با لباس سبز بریم انقلاب . دیوونه س . من همون یه بار که گذرم به بازداشتگاه افتاد واسه هفت پشتم بسه . تو هم یه وخ خر نشی بری ها . چیش جز سر درد و افسردگی به ماها می رسه . فعلا باید برم نون بخرم . بعدا زنگ می زنم . خداحافظ .