اندر احوال منشور حقوق بشر مسیو کوروش در تهران
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٤   کلمات کلیدی:

   ظهر که برگشتم خونه یه سره اومدم پای نت تا پز بدم که رفتم موزه ایران باستان و منشور حقوق بشر کوروش رو از نزدیک دید زدم. البته تا حالا هزار بار کپی لب پر شده ی گچی ش که موزه ی بریتانیا داده ایران ، تا خفه مون کنه رو دیده بودم. تنها فرقی که اصلش داشت رنگ سنگ سازنده ش بود. مال نسخه ی اصل به خاکی می زنه و اون یکی رو یه چیزی شبیه توسی درآورده ن.که البته هر چی نوشته بودم و دماغم بد جوری سوخت.

   حالا که چند ساعت گذشته و شوق و هیجانش ته نشین شده ، بهتر می تونم راجع بهش اظهار فضل کنم. موزه ی ایران باستان رو اولین بار وقتی ٨ ساله بودم دیدم . معلممون مدسه رو مجبور کرده ما رو ببره اونجا. اون موقع یه جای بزرگ و با شکوه بود در نظرم ، پر از چیزای عجیب غریب. که البته هنوز بخش اسلامیش بسته نشده بود و من تونستم آبگینه های زیبا و آثار خوش رنگ و لعابش رو ببینم. از این لحاظ الان از همه ی دوستام جلو ام. دومین بار تازه دانشجو شده بودم و برای کشف جاهای جالب تهران سر و کله می شکستم. وقتی به ورودیش رسیدم که تقلیدی از طاق کسری ست ، باز هم همونجور بزرگ به نظرم اومد.این بار جدی بود برام و چند بار توش دور زدم و دقیق همه چیو دیدم و اطلاعات کسب کردم. از سال ٨۶ به بعد هر سال چند بار می رم اونجا و امروز که اولین روز نمایش عمومی منشور کوروش بود ، به نظرم شلوغ ترین روزی بود که موزه به خودش دیده بعد چند سال. تدابیر امنیتی به شکل تقریبا ‌آبرومندی اجرا می شد و موزه پر شده بود از آدما. راهنماها واسه خودشون می چرخیدن و مردم رو راهنمایی می کردن. خوب رونقی گرفته این موزه ی قشنگ و قدیمی ، که مردم سالهاست باهاش غریبه اند و فقط گهگاهی برای نمایشگاه های موضوعی چند نفر بهش سر می زنن.

   تنها مساله ای که حرصمو درآورد این بود که هیچ کس فکر نکرده بود ، شاید کسی با معلولیت حرکتی هم دلش بخواد نسخه ی اصل منشور رو این چهار روزی که ایرانه _و معلوم نیس دوباره چند سال دیگه بیاد اینجا_ ببینه. خود موزه که قربونش برم ورودیش شیش هفت تا پله داره. حالا می گیم عیب نداره و دست تو ساختمونی با این قدمت نمی شه برد؛ حداقل طبقه اول نمایشش می دادن. با اون نماهای هخامنشی تابلویی که ساخته بودن تا منشور تو محوطه ای مثلا ایرانی قرار بگیره .افسوس

 


 
 
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧   کلمات کلیدی:

تو اتاق رو موکت قهوه ای دراز کشیدم. زیر همون پنجره ای که پرده نداره. برق خاموشه و اندک روشنایی اتاق رو پنجره تامین می کنه. این روزای طولانی تابستون یه حس کرختی به آدم می ده که نگو. صب تا شب یه گوشه ی این اتاق در بسته ولو ام ، دارم به باریکه ی نوری که از زیر در می یاد تو اتاق نیگا می کنم. خوابیدم رو شیکم خالی که هی سر و صدا می کنه و من محلی نمی ذارم بهش. نفس که می کشم ، حس میکنم دنیا هم داره باهام نفس می کشه . شیکم زمین هم عینهو مال خودم ور می یاد و تو می ره. بالا ، پایین ، بالا ، پایین. دور از چشم زنده ها یی که فکر می کنن حق دارن زمین مرده رو هی سوراخ کنن و هی میخ بکوبن تو تنش؛ که البته با وجود این رجاله ها حق داره یواشکی نفس بکشه. حق داره خشک شه یه جاش و آب ببره یه جای دیگه شو. در واقع این تلافی زمینه که سر آدم دو پا می آره. اگه مادری بود می گفت خل و بابام می گفت رمانتیک و خواهری پوزخند می زد .(داداش کوچیکه هم که اصلا نمی فهمید چه خبره چون صب تا شب وارکرفت بازی می کنه.) آخه اونا واسه همه چی یه منطق خشک و خالی دارن که روشون میشه جایی اظهارش کنن و کسی نخنده بهشون یا اخم کنه که "بی ادب".

   به هر حال غیر نور که از زیر در می آد و نفس کشیدن یواشکی زمین ، پاها هم هستن که می تونم ببینم . یه جفتشون تو یه جوراب سورمه ای نازک -از همونایی که فقط تو تابستون می شه پا کرد- هستن. رو مچ پای چپش هم سوراخه . یه جفت پای دیگه هم می آد و گهگاهی از این جا رد می شه . از اون دو تا اولی کوچیکتر و صورتی تر و لخته و پاشنه ش یه کم ترک داره . مچ پاش هم تا جایی که من می بینم ، تپله.

   دیگه پایی نیست. چون هر چار تا پا رفتن اونور تو آشپزخونه تا یواشکی غذا بخورن تو این ماه خدا. استغفر ا... .