رادیو پاناگولیس
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۳   کلمات کلیدی:

چوب کبرت به جای قلم

خون بر زمین چکیده به جای جوهر،

پاکت از یاد رفته ی باند پانسمان به جای کاغذ....

اما، چه بنویسم؟

شاید تنها فرصت نوشتن نشانی خود را داشته باشم،

شگفتا! جوهرم منعقد می شود....

برایتان از سیاه چالی می نویسم در یونان!


                                                                           آلساندرو پاناگولیس

خدا خیر بده این شاعرا رو، زندگی رو آسون می کنن واسه مون. دیگه لازم نیس ما بگیم! اونا گفتن. کافیه چن تا اسم و محل رو تو شعراشون عوض کنیم! اون وقت دقیقا می شه وضع سگی خودمون.


 
کلمه
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢۳   کلمات کلیدی:

   مدتها بود قلمم به انتظار کشیده بود کاغذ را. آبستن کلمات بود. کلماتی که فرزند اویند و رویینه تنند. مرگشان به گاهی ست که دلی رانلرزانند به عشق و شور یا برنیندازند بساط ظلمی و وحشتی را. ذاتشان چنین است. پاکند و بی غش تا زمانی که پشت سر هم ردیف می شوند روی ورق کاغذی.پس از آن هم می توانند مرهمی باشند بر زخم دلی و هم زخمی بر دلی.


 
UNI
ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۸   کلمات کلیدی:

   چشمام لوچ شد از بس عین احمق ها به استاد نگاه کردم و هی خردمندانه سر تکان دادم که یعنی: بله استاد جان، فهمیدم. به جان مادرم فهمیدم.

   اما نفهمیدم. یعنی هیچ وقت از علم شیرین ریاضی سر در نیاوردم. لطفا وقت، انرژی و اعصاب مبارک رو تلف ریاضی یاد دادن به بنده نکنید. بهتره این وقت رو بدین خودم. می رم کتاب نشخوار می کنم. باز سودمندتره.

   داره با سرعت نور درس می ده، جلو می ره و هی می پرسه فهمیدید؟ اگه نه، دوباره بگم و قبل از این که کسی دهان باز کنه به پاسخ ، می ره سراغ مبحث بعدی.

_سوال؟!!

.

.

.

.

_خسته نباشید.


 
یاد
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۸   کلمات کلیدی:

   حساب روزا دیگه از دستم در رفته. نمی دونم، چند هفته، ماه یا ساله که پنج شنبه ها، بی خود از خود، با اراده ای که می دونم مال من نیست، خودمو می رسونم اینجا. زیر درخت اقاقیا، می شینم و به سنگ قبر زیرش که مال توئه و بعد بقیه ی سنگا خیره می شم. همینطور به آدما. کسایی که میان و با مرده هاشون حرف می زنن، درد و دل می کنن، گله و شکایت از زندگی و گهگاهی گله از مرده هه که چرا تنها گذاشته شون؛ آهی و حسرتی.

   یا مرده های جدید. زنایی که زنجموره می زنن و خودشون رو مرده یا خاکش می اندازن و جی جی باجی ها که بلندشون می کنن.

_پاشو خواهر. خوبیت نداره. روح اون مرحوم هم عذاب می کشه. کلی نامحرم اینجاست و اینجور چیزا.

   زنا و مردایی که خیلی شیک، مرتب و بی صدا می آن بالا سر مرده می ایستن. تسلیتی و فاتحه ای و خداحافظ. با دستمال های سفید و خوشبوشون که باد عطرشونو می زنه به دماغم و با عطر خوش اقاقیا مخلوط می کنه.

   اما تو همیشه اینجا نشسته ای و ساکت نگاهشون می کنی،بی صدا. و با شاخه ی اقاقیا که کنار صورتته بازی می کنی. گلی می چینی و می ذاری رو سنگت، می خندی و من به یاد روزی می افتم که تو رو آوردیم اینجا؛ دفنت کردیم. روزی که هزار گل سرخ به بدرقه ت اومده بودن.