تقویم
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳۱   کلمات کلیدی:

   بیست و یک ساله هستم. بیست و هشت روز دیگر بیست و دو ساله می شوم. به قول بابا" اول جوونی". بهترین دوره ای از عمر که هر کس می تواند داشته باشد. روزها در اینترنت می گردم . خیلی وقت ها خاطرات دوره ی گل و بلبل 76 تا 84 را می خوانم. آهی می کشم به حسرت و گاهی  هم اشک به چشمم می آید. مجله ها و روز نامه هایی را می خوانم که قارچ وار روییدند و بعد هم مثل حباب ترکانده شده شدند. خاطره ی جوان های آن دوره را می خوانم که در همین مجله روزنامه ها رشد کردند و استعدادهاشان کشف شد و پرورش یافت و الان گوشه ای از این مملکت سرشان به کاری گرم است و خیلی هاشان که اصلا در ایران نیستند و یا گوشه زندان جا خوش کرده اند.

   کار های جالبی شد. الان هم می شود. نمی دانم شاید خود من هم از این کارهایی که دوست های بزرگ ترم انجام داده اند کردم.کی می دونه.

   پارسال عید سهیل می گفت وقتی ما بیست ساله بودیم sms نبود. و چه عجیب که هیچ کس احساس نمی کرد یک پای کار می لنگد.

   من این نه سال باقی مانده را چطور می گذرانم؟ آیا وقتی به گذشته ام نگاه کردم به خودم می گویم کم گذاشتی؟ از این سوال ها زیاد به سرم می زند و هیچ جوابی هم ندارم براشان.


 
تعطیل به علت فوت ناگهانی همسایه
ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳٠   کلمات کلیدی:

آب از چشمهام سرازیر شده. دست می برم دستمال کاغذی را بردارم، می بینم یکی بردتش. من فقط دیروز را نیامدم. یک روزه همه چیز را مصادره کرده اند. چشمهام را با آستین مانتو پاک می کنم. گور بابای آلودگی و عفونت و کوری چشم. یاهو را باز می کنم ایمیل ها را چک کنم رد پای همکارم را می بینم. وسوسه می شوم فضولی کنم در میل هاش ولی این وجدان صاحاب مرده "عین خوره به جانم می افتد و روحم را می خورد" ساین اوت و بعد هم ساین این. کمرم دیگه به این درد وحشتناک مهره هاش عادت کرده و کش و قوس آمدن هم نمایشی ست مضحک. این آخرین روزهایی ست که راحت می توانم به اینترنت دسترسی داشته باشم با وجود اینترنت بیست و چهار ساعته ای که در خانه داریم. گفتم هر چی کلمه هست را بنویسم چیزی ته ذهنم رسوب نکند.


 
مهمانی
ساعت ٧:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٩   کلمات کلیدی:

خواهر زیاد طولش نده. خیلی ریز می شه. مال این وقت سال زود چمع می شه. آبش مثل الکل می پره. یک دور کافیه.

باشه. زینب هم پریروز ده کیلو خریده بود، آورد پیش خودم. روغن هم آورده بود، همون جا سرخ کرد، بسته بندی کرد، برد. ناصر می گه تو این گرونی سوخت و سهمیه بندی باید پول گاز رو می گرفتی. هه. می گم:تو کاریت نباشه. نوش جون داداشم و بچه هاش. لیلا خانوم جون اینقدری خوبه. دیگه درشت تر از این ساقه ها می آد زیر دندون، خوب نمی شه.

ها؟ آره. باشه. یعنی خوبه. دستت درد نکنه ریحان جان. سهیلا راست می گه سبزی بهار زود آبش می پره، جمع می شه، ولی اینقدری خوبه. امشب آبش رو خشک می کنم، فردا هم سرخش می کنم. خدا خیر بده دختر خواهرم رو. تازه عروسی کرده. ولی امروز از باشگاهش اومد اینجا، بیست کیلو رو چهار پنج ساعته پاک کرد.اون نبود که تموم نمی شد. من یک چهارمش رو هم پاک نکردم.پاک کرد و زود بلند شد و رفت.

مامان و دوستاش. وقتی دستگاه سبزی خردکن شان را هم با خود به مهمانی می برند.


 
همه چی آرومه
ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸   کلمات کلیدی:

انقدر قاطی پاتی شده ام که نمی دانم چی کار کنم. دستم لرزشش دو برابر شده و نمی توانم کنترلش کنم.سرم گیلی ویلی می رود . یکی باید بیاید نگهش دارد. در هوا معلق شده ام. انگشتهام به اختیار خودم نیستند. یک متن خیلی بلند را تایپ کردم و سیو نکردم ، پرید. کلی به خودم فحش دادم که احمق تو که نمی تونی دماغت رو هم بالا بکشی واسه چی ، کار می کنی. اینجا هم که روی هواست و معلوم نیست کار ادامه پیدا می کند یا نه. اوضاع گل و بلبلی شده.


 
اعتراف های من
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤   کلمات کلیدی:

امروز روز دیگری ست.

   نمی دانم کدام روز. یادم نمی آید کی این را گفته. فقط به یادم می آید. از صبح در ذهنم رژه می رود. برای من که مصداق چندانی ندارد. روز من همان روزی ست که دیروز بوده. پریروز بوده و قبل ترها هم. البته نمی فهمم کسی که این را گفته آن موقع نظرش همین بوده و خواسته بقیه را هم شریک تجربه اش کند یا می خواسته امید بدهد. امید به آدم هایی که خسته شده اند از روزهای تکراری با اتفاقات تکراری.

   همکارم که ارتباط های زیادی با آدم های زیادی دارد هیچ وقت در این اتاق بیکار نمی شود، بر عکس من. همه اش می دود این طرف و آن طرف. کار می کند. گزارش کارش را مرتب می نویسد. و فکرهای جدید برای کار می کند و پیش از این که کسی بتواند در موردش حرف بزند یا فکر کند، انجامش می دهد. نتیجه هم بیشتر مواقع رضایت بخش است. الان چند روزه که مثلا کار می کنم ولی واقعا کاری ندارم انجام بدهم. تمام وقتم را به خواندن کتاب یا روزنامه می گذرانم. گاهی هم اینجا سرک می کشم. وقتی در آژانس مسافرتی کار می کردم هیچ وقت نمی توانستم به کارهایی که دوست دارم برسم. همه اش کار بود و کار. تازه غر هم می زدند. اینجا غنیمتی ست، گرچه زیاد هم از بیکار بودن خوشم نمی آید. این جمله هم که اعصابم را خرد کرده. وقتی یادم نمی آید کی گفته بیشتر حرصم می گیرد. حرف هام هم ته کشیده.

 


 
خانم هاویشام
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦   کلمات کلیدی:

   عصبانی که هستی همیشه اینجوری می شوی. سیگار در دست هایت می لرزد.پلک هایت می پرد. دندان هات به هم می خورند و عرق می نشیند روی پیشانی بلند و سفیدت. توگویی داری یک کار بزرگ و خیلی سخت انجام می دهی که از هیچ بنی بشری ساخته نیست. جمله هایت هم نصفه می شود. فعل ها کجا می روند خدا می داند.مفهوم را هم خودم باید حدس بزنم. به هر حال من که دیگر عادت کرده ام به رفتارهای عجیبت.

   امروز می گویی من عصبانی ات کرده ام. داد می زنی و من از این خودم که با دادهای تو می لرزد ، حرصم گرفته. انگار غریبه ایست که آمده و لباس های من را تنش کرده و جای من می لرزد. وقتی می لرزم و بلاخره می بینی ، آرام می شوی. یعنی سعی می کنی داد نزنی. آخر دکتر گفته. یادت می افتد مرد شده ای حالا مسئول هستی. مسئول تمام دنیا و من و این چیزی که دارد در وجودم رشد می کند و همه ی اشتباه هایم که نباید عصبانی ات کند.

   لج می کنم باهات. از صبح که بلند شده ام موهای ژولی پولی ام را شانه نکرده ام. تو دوست نداری. همیشه پول می دهی که بروم صافشان کنم و تو راحت بتوانی دست کنی تویشان. دست می برم و آشفته تر می کنمشان. دکمه های پیراهن خواب صورتی را باز می کنم و بالا و پایین می بندم. مولتی ویتامین و قرص جوشانی را که از آشپزخانه می آوری می گذارم روی میز توالت و لب نمی زنم. رژلب صورتی تندی را که هنوز بعد از سه سال نو است برمی دارم و محکم می مالم روی لبم ؛ چند بار.

   بلند شروع می کنم به آواز خواندن و لم می دهم روی کاناپه . برنامه ی بی مزه ی دیشب را تحمل می کنم و در درونم می خندم.

   بیشتر کفری می شوی قرص ها را می آوری به خوردم بدهی که چشمت به ریختم که به جادوگرها می ماند می افتد؛ خشکت می زند. دهان باز می کنی که چیزی بگویی. باز هم همان منی که ازش بدم می آید در درونم بیدار می شود و سعی می کند بترساندم. اما می زنی زیر خنده و قرص را می گذاری روی زبانم و مهربان آب را به لبم نزدیک می کنی که بخورم .

   دیگر سیگار نمی کشی و عرق نمی کنی. پلک هایت نمی پرد. جمله هایت هم کاملند. موهای پریشانم را که مثل مال خانم هاویشام شده اند بوس می کنی و با کیف چرمی ات که از قصد خالی اش کرده ام و کاغذ باطله توش چپانده ام بیرون می روی. و من با خودم و این غریبه ی مهمان که باعث شده حتی موقع دعوا هم دوستم داشته باشی به تو می خندم و قیافه ات را دوباره عصبانی تصور می کنم.

البته الان که این را می خوانی احتمالا دیگر عصبانی نیستی و داری کارهایت را انجام می دهی و سر کارمندهایت داد می زنی جای من.

 


 
روز اول
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦   کلمات کلیدی:

   گوجه ها را می ریزم در ظرف خالی ماست و آب داغ را باز می گذارم رویشان. چند دقیقه که این طوری بمانند راحت تر پوست می دهند. تخم مرغ هم که داریم؛ پس بساطمان به راه است.

   یکی در درون من می خواهد گریه کند. من اما اجازه اش نمی دهم. همه اش با او دعوا می کنم که گریه چرا؟ کاری را پیش نمی برد که. امروز مثلا فرز شده ام. بعد از اینکه همه رفتند دنبال کارشان خانه را جمع کردم. نه الکی که همیشه می گفت وقتی تو خانه را جمع می کنی همه چیز را می چپانی گوشه ای و رویشان را می پوشانی و یک لشکر باید پشت سرت بگردد و پیداشان کند. راست راستکی. بعد هم چایی دم کردم و خانه را جارو زدم و گردگیری کردم و دوش گرفتم و رفتم دوباره بخوابم. حالا که بیدار شده ام ظهر شده. تخت دوازده.آن یکی هم که شب را نخوابیده و صبح زود خواهری را برده سر کار آمده و وسط هال خوابش برده.

   شماره را به این امید می گیرم که خاموش باشد یا جواب ندهد. بار اول نمی فهمم، حواسم در عوالم دیگری ست، شماره ی خودم را می گیرم و فحش می دهم خودم را و این بار درست می گیرم. خودم برایش خریده ام این را. دو تا زنگ خورد. خواستم قطع کنم که گفت:بله؟

   سلام و احوالپرسی و چطوری؟ دکتر آمده ویزیت کند؟ چه گفته؟ خواهری دیشب همه ش گریه می کرد. سعی کردم عادی باشم.البته برای بار اول به کل عمرم ترسیده بودم. نای جواب دادن نداشت. مسکن های خواب آور هم مزید بر علت شده بودند. سرش درد می کرد و غذا خوردن برایش منع شده بود. دکتر برای ویزیت جدید آمد و من که داشت حالم به هم می خورد به بهانه ی شلوغی اطرافش و کار دکتر خداحافظی کردم. گوشی را که گذاشتم به کابوس های وحشتناک خواب نیم ساعته ی دیشبم فکر کردم.

   بهتر است فکر نکنی. در چنین مواقعی سرت را به کاری گرم کن و اصلا از مغزت استفاده نکن. به خودم می گویم. مهربانانه عین مامان ها. اما حوصله ی نصیحت شنیدن حتی از خودم را هم ندارم. وقعی نمی گذارم. این بار داد می زند. عصبانی. برو کار کن و این همه خیال نباف. برو املتت را درست کن. این یکی که بیدار شود، نهار می خواهد از تو. خوب جذبه ای دارم ها. بهتر است بروم  گوجه ها را که حالا احتمالا پوستشان چروک شده خرد کنم، بگذارم روی گاز.