یک دقیقه فریاد
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩   کلمات کلیدی:

   چه بی صدا و آرام  آمدی و سیمین را هم با خودت بردی؛ به مانند پلک بر هم گذاشتنی. با توام، آهای، تو که تند و تند داری می روی که مبادا کسی ببیندت. آنی را که به زور زیر شنل بلندت پنهان کرده ای ما می شناسیم. می شناسیم . دوستش داریم. مدت هاست که او دوستمان بوده و با قصه های قشنگش بر لب ها و قلب هایمان لبخند یا اشک نشانده و به فکر کردن واداشته ما را و در تنهایی هامان، وقتی که فقط او بوده و ما، به زبان خودش، به زبان قصه هایش، گفته مان که سکوت نکنید و فکرهایتان را به صدای بلند بگویید و مال بقیه را هم بشنوید و بعد هم کاری بکنید که برای همه تان خوب است و برای بعدهای بچه هاتان.

   حالا تو آمده ای و با قلدری، روح مهربانش را گرفته ای که ببری خانه ات و بگذاری توی مجموعه ی روح هایی که از این در و آن در جمع کرده ای؟ زکی! دماغت بسوزد. او را نمی توانی ببری. او تا همیشه با ما می ماند و ما تا همیشه دوستش داریم.

   پی نوشت: دیروز عصر سیمین دانشور بعد از گذراندن یک دوره آنفلوآنزا، در 90 سالگی در گذشت. 


 
کلمه
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٦   کلمات کلیدی:

    کلمه های بدجنس ریزه میزه از دستم لیز می خورند و می دوند گوشه ی فکرم پنهان می شوند. هر چه فکر می کنم نمی آیند. گوشه ی فکرم خودشان را به خواب زده اند. کلمه ای که خواب باشد را می شود بیدار کرد ولی کلمه ای که خودش را به خواب زده باشد نمی شود بیدار کرد. من هم لج می کنم و آواز می خوانم. کلمه های آواز رام هستند و بی معطلی می آیند توی دهنم و بیرون می پرند. اما کلمه هایی که قرار است بنویسمشان همیشه ناز می کنند و من هم دیگر سنی ازم گذشته، حال ندارم ناز و نوازش بکنم شان. بی خیال می شوم و ناخنم را می جوم و زیر چشمی می پایمشان.آخر سر، شیطانی هاشان که تمام شد خودشان می آیند و ردیف می شوند جلوی فکرم. من اما فراموش کرده ام ترتیب چیدن شان را و دماغ شان می سوزد و خودم هم مثل بازنده های شرط بندی در اسب سواری می روم سراغ ناخن جویدنم.


 
صبح
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/٦   کلمات کلیدی:

   هنوز صبح کامل نشده. حتی ساعت به هفت نرسیده.تهران خواب است. تو گویی هیچ گاه بیدار نبوده و نمی خواهد بیدار شود. سرما مثل لحافی شهر را بغل کرده و لالایش گفته و خوابانده. اولین دانشجویی هستم که آمده. نگهبان با خنده و تعجب در را برایم باز کرد.

   آواز اتاق مطالعه ی خالی را پر کرده و من دیگر تنها نیستم.زیر نور سپید این لامپا که اگر نبود جلوی پایم را هم نمی دیدم، به کاج های پنجاه، شصت ساله ای که در قاب شیشه ها جا خوش کرده اند نگاه می کنم.

   سرمای بدنم نرم نرمک رفته. صدایی می آید، فکر می کنم تویی، اما از پنجره ی وسط در که نگاه می کنم فقط خالی سالن را می بینم و غژغژ بخاری گازی را. بعد خودم را شماتت می کنم که بی هوده خیال نباف. این وقت صبح مثل همه ی مردم شهر تو هم خوابیده ای. نگاهم را بر می گردانم سمت کاج ها که انگار دارند هماهنگ با بغل دستی شان بهم دهن کجی می کنند. حرصم می گیرد و جواب می دهم بهشان. شما بی بارها را چه به دهن کجی. شما فقط فضا را اشغال کرده اید. حتی در حد همین پیچک هایی نیستید که به دور خودتان می پیچند و بالا می روند ازتان و دست آخر هم توی خاک ریشه تان را می خشکانند. تازه گل های سپید و شیری هم دارند که بوی خوبی دارد. درخت ها بغ می کنند و رو بر می گردانند ازم.

   تو هم که انگار در همه ی زمان ها توهم بوده ای فقط و من به خواب می دیده امت. یا انگار هیچ وقت با هم قرارهای شاعرانه نمی گذاشته ایم، که مثلا یک روز صبح زود آن قدر با هم داد بزنیم که شهر از خواب زمستانی ای که سالهاست در آن فرو رفته و خودش هم یادش رفته که این خواب است، بیدار شود و همه ی این ها را ذهنم بخاطر فرار از سرما ساخته.

   و من همچنان اینجا نشسته ام و پشت به کاج هایی که باهام قهرند گره های فراوان خیالاتم را آرام آرام باز می کنم تا کلاهی پر از خیال ببافم برای سر این شهر خوابالوی بی خیال.