در روزهای آخر اسفند
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۸   کلمات کلیدی:

نشسته ام پشت میز تحریر و خورکار هم توی دستم است و به مغزم فشار می آورم، بلکه چیزی بنویسم. اما حتی یک جمله هم به ذهنم نمی رسد. آن پایین، زیر میز، شروع کرده ام به بازی. ناخن گیر از روی میز افتاده و با انگشت پاهایم باهاش بازی می کنم. فکرم آن پایین است اما چشمم به قالیچه های قرمز جلوی تخت است که دیشب
خیس شده اند. دیروز پکیج خاموش شد و آب توی رادیاتور سوراخ جمع شد و تمام زیر و
جلوی تخت خیس شد. اتاق بوی ادرار گرفته. مثل تشک خیس بچه ها که روز مادرها توی آفتاب پهن می کنند تا بویش بپرد. دست می کشم روی کتاب های طبقه ی بالای میز؛ دستم خاکی می شود. نزدیک عید است و همه خانه هاشان را می تکانند. من که خانه ندارم تا بتکانم خوب. به جایش کتابخانه و میزم را سالی ده بار تمیز می کنم. یادم باشد بعد از این که چیزی نوشتم بروم دستمال بیاورم این جا را پاک کنم. اما چی بنویسم.

یک ساعت است دارم با چیزهای اطرافم ور می روم، کاغذهای سپید را نگاه می کنم و از دیدن آن همه کاغذ سپید لذت می برم و هوس می کنم رمان بنویسم. اما دریغ که حتی یک کلمه نوشته باشم. مادر دارد توی آشپزخانه غذا می پزد. بوی سیب زمینی سرخ کرده و جگر می آید. طبق عادت خانوادگی مان تلویزیون روشن است و برای خودش می خواند. همه پی کار خودشانند و هیچ کس حواسش به تلویزیون نیست، اما اگر بروم خاموشش کنم صدای حضرات در می آید که داشتیم نگاه می کردیم، گوش می دادیم. هنوز از راه نرسیده خاموشش کردی که چی؟ خبرهایش هم آخر تکراری شده اند. بحران اقتصادی. ورشکستگی کمپانی های بزرگ. اخراج کارکنان. اعتصاب. خبرهای داخلی هم که دستکمی از خارجی ها ندارند. نوروز باستانی و گرانی و قیمت پسته.

فکر می کنم اگر کتاب خوبی بخوانم شاید از این بن بست بیرون بیایم. می ایستم تا همه ی کتاب های قفسه را راحت ببینم. میلم سمت کتاب خاصی نمی رود. حوصله ی نثر سنگین ندارم. پس کلاسیک ها خط می خورند. رمان هم که خیلی طولانی ست. داستان کوتاه ها هم جدیدا خیلی سبک و بی محتوا شده اند. می ماند شعر. شعر حال قاطی پاتی ام را بهتر می کند و از افسردگی درم می آورد. دلم هوای کوچ بنفشه ها را کرده. کاش موسیقی اش هم بود.

چقدر آن سال که کلاس زبان می رفتم و از کنار باغچه های گل فروشی توی ونک رد می شدم، خوب بود. می رفتم توی باغچه ها و بنفشه ی توی جعبه ها را دید می زدم و فرهاد هم توی گوشم می خواند "در روزهای آخر اسفند". مسیر بازگشت به خانه دلخوشی ام بود. پر از بنفشه و اقاقی و گل های جورواجور و آفتاب و موسیقی. ولی بلاخره کلاس زبان هم تمام شد و دلخوشی کوچک من هم رفت پی کارش.

صدا یی از دور می آید. ام پی تری که روشن است و گوشی اش توی گوشم، دنیا را آب ببرد، من را خواب می برد. خاموش می کنم. مثل هر روز ظهر، در نمکدان است که به در اتاق می زنند، یعنی نهار. بهتر است جمع کنم. چیزی که ننوشتم. حداقل نهار که می توانم بخورم، البته  قبل از این که در را از جا بکنند.