این روزها
ساعت ٦:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۳٠   کلمات کلیدی:

   ام. پی. تری سیاه قدیمی را از جیب کوله ی سیاهم در آورده ام بعد ِ هشت، نه ماه؛ نشسته ام پای کامپیوتر و سر صبر آهنگ هایی را که دوست دارم، یکی از آنجا، دو تا از آن آلبوم و  ..... برداشته ام و طبق عادت آورده ام توی پوشه ی چرت و پرت! سنتور نوازی پرویز مشکاتیان را هم آورده ام کنارش.

فردای دیروز

   بعد از ظهر جمعه، با بابا در ماشین هستم. روی پل به سمت فردوسی. این ترافیک، بعد از ظهرِ جمعه عجیب است. خواننده ای که نمی شناسم با صدای خیلی خیلی قوی دارد یک ترانه می خواند، به روسی. من که نمی فهمم. ولی آنقدر شاد است و ریتم دارد و صدایش بلند است که سوزنم گیر کرده رویش و چند بار پشت سر هم گوشش می کنم. دست آخر یکی از گوشی های هدفون را می گذارم روی گوش بابا که از ترافیک کلافه است و بابا هم سرخوش با من لالالالا می خواند.

   از خط ویژه هی پلیس رد می شود توی ماشین های بزرگ و روی موتور. همه سیاه پوش. همه می روند سمت انقلاب. به مغزم که دارد با آهنگ روسی می رقصد، فشار می آورم تا یادش بیاید چه روزی ست و کشف کنم چرا آن طرفی می روند. یادم می آید بیست و پنج بهمن است و سرخوش از کشف بزرگم گوشی را از گوش بابا درمی آورم. آهنگ تمام شده.

   بعد از ظهر است. بابا و مامان و خواهرک رفته اند دکترِ گوشِ خواهرک که  گوشش را بشورد تا خوب بشود. هر چی گفتم به جای دکتر به من پول بدهید خودم با آب ولرم و صابون هلو می شورم، گوش نکردند. از فرصت ِ خالی بودن ِ خانه استفاده کردم. چایی دم کردم و پشت سر هم توی لیوان ِ بزرگم خوردم. برق ها را خاموش کردم. دراز کشیدم و آواز ابوعطا گوش کردم. مجله خواندم حسابی. آنقدر چسبیـد که خدا می داند. کلی کارهای دلپذیر کردم. حالا اما روحم وجدان درد گرفته. انگار خوشی کردن را نپسندیده. انگار یواشکی کار بدی کرده یا حرف مامان را که زنگ زده گفته پیاز داغ درست کنم و کشمش بخیـسانم برای روی عدس پلو، گوش نداده، حالا دارد غصه می خورد که تو نشسته ای، داری خوش خوشک  روزهایت را روایت می کنی و شاد هم هستی. مگر مامان نگفته خسته ایم و چای تازه باشد و داغ  و غذا هم آماده؟

   گفته باشد خب. همیشه که نمی شود غصه خورد و هی غصه ها را نوشت. می شود؟

   همان طور که پیاز خرد می کنم و دماغم را بالا می کشم چشم هایم را می بندم  که کمتر بسوزند. به چیزهایی که نوشته ام فکر می کنم و کلی کلمه را که توی ذهنم رژه می روند، به خط می کنم تا بعد از کار، بنویسم. دیگر نوشتن یک راه فرار نیست، درمان هم نیست. علاقه است. کلی ذوق دارد. وقتی می نویسم ذهنم منسجم تر می شود. لحظه ها را می شمارم تا خرد کردن این پیازها تمام بشود و بروم بنویسمشان. ذهنم را وامی دارم تا حسابی فکر کند. جمله ها را بالا و پایین می کنم و فعل ها را پس و پیش. تا تر و تمیز تر و قشنگ تر بشود چیزی که می نویسم.

    آن اول ها نظر افراد برایم مهم تر بود، ولی حالا فقط خودش مهم است. خانم نقش دبیر فلسفه مان می گفت تو نارسیس هستی. این را وقتی گفته بود که داشتم به جای گوش کردن به درس اسمم را مدل به مدل روی کاغذ می نوشتم تا یک امضای قشنگ از توش دربیارم. ففری، فـــــــفری، ففـــــــــری، ف ف ر ی، ...... . نمی فهمیدم نارسیس یعنی چه؟ رفتم در اینترنت گشتم و قصه اش را خواندم. حالا هم فقط چیزی که می نویسم مهم است. چون ذهنم را وامی دارد به فعالیت، به تحلیل ِ چیزهایی که دیده ام، حرف هایی که شنیده ام و ... . نه گزارش ِ صرف ِ آن ها.

   همین است که می گویم نارسیس دیگر!