خواب
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٦   کلمات کلیدی:

   مامان هی می گفت: ففری، ففری، ففری ی ی ... .     

   و ما هی پیِ یک کتِ مناسب می گشتیم که بدهیم دکتر کمالی تن کنند. کتی که اندازه باشد و رنگش به لباس دکتر بیاید و آبرو داری شود.

   همایشِ اولِ باور بود انگار. بچه ها هر کدام یک کاری می کردند و من هم نخودی آن وسط می چرخیدم. یادم نمی آید چه کسی، ولی یکی از بچه ها از سالن بیرون آمد و گفت کت ِ دکتر کمالی گم شده. زود باشید بگردید. بینِ وسایل و خرت و پرت ها را. همه جا را بگردید. الان آقای دکتر باید برای سخنرانی برود روی سن و کت ندارد. همه بسیج شدیم، ولی خبری از کت آقای دکتر نبود. آقای عبایی که لباسش همرنگِ کتِ دکتر بود، کتش را درآورد داد دکتر کمالی که بپوشد. اما قد آقای عبایی بلند بود و آستین های کت خیلی خنده دار شده بودند.

   یادم نمی آید چه اتفاقی افتاد بعدش، چون بلاخره  زورِ مامان رسید و بیدار شدم. بیدار که شدم فقط به این فکر می کردم که اگر کت نبود یعنی آقای دکتر نمی توانست سخنرانی کند؟ آخر سر هم نفهمیدم چرا کتِ آقای دکتر کمالی آن همه مهم شده بود. ولی خوابِ خوبی بود. یادِ خاطره های خوبِ دوست های خوبی افتادم که حالا هر کدام یک جای این دنیای گرد هستند.