یادداشت
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٦   کلمات کلیدی:

3 اردی بهشت

   خیلی طول کشید تا بین خرت و پرت هایم آن دفترچه ی نو را پیدا کردم. از وقتی برگشته ام هیچ به خانه و دفتر کارم نرسیده ام و همه جا گرد و خاکی و به هم ریخته است. هر چیز را که لازم دارم باید کلی بگردم تا شاید پیدا شود.

   طرح های زیادی دارم ولی روی این یکی کار کرده ام. یعنی هر جایی روی هر چیز که دستم  رسیده، جزئیاتش را نوشته ام. حالا حسابی وقت دارم رویش کار کنم. چند وقتی که این جا هستم، بیکارم و حقوقم هم هست و می شود باهاش زندگی کرد.

   می نشینم پشت میزم و شروع می کنم به نوشتن و فقط وقت هایی از جایم بلند می شوم که کمرم مجبورم کند یا شکمم. توی همین دفتر هم می نویسم، جلد چرمی سبز دارد و ورق های خیلی سپید دارد که آدم را هوس می اندازد. پیش از رفتن، از شهر کتاب خریدمش. 

8 اردی بهشت

   این چند روز فقط مشغول نوشتن بوده ام و وقت نکرده ام به خیلی کارها برسم. یخچال خالی شده و باید همین امروز روم خرید. طولش بدهم پشتم باد می خورد و می روم سراغ کارهای دیگر.

14 اردی بهشت

   در این مدت خیلی خوب پیش رفته ام. حدود پنجاه صفحه. اولش با شخصیت ها مشکل داشتم تکی خوب بودند ولی توی قصه که می آمدند با هم نمی خواندند مثل آدم های توی واقعیت. بلاخره بعد از کلی کلنجار رفتن باهاشان توانستم یک جور با هم جورشان کنم.

امروز صبح که رفتم سراغ گلدان های پشت پنجره، دیدم آن گل بزرگه که قلمه اش را از عمه گرفته ام کلی گل صورتی خیلی قشنگ داده. مادرم هم تلفن کرد که یادت نرود امروز تولد شوهر خواهرت است و حتما کادو بخری و بروی خانه شان. درست است که کارم نصفه می ماند، اما خیلی وقت است بیرون نرفته ام و بهتر است هوایی به سرم بخورد. یک فروشگاهِ لباس فروشیِ بزرگ نزدیک خانه ام است. می روم و برایش یک پیراهن تابستانه ی سبز خیلی کمرنگ می خرم. پوستش روشن است پس حتما بهش می آید. از فرصت استفاده می کنم و برای خودم یک پیراهن تابستانی قشنگ می خرم. آستین خیلی کوتاهی دارد با دامنِ چین دار و گل های ریز و خوشرنگی که روی زمینه ی سفیدش پراکنده اند. بعد هم می روم آرایش گاه. خیلی وقت است به خودم نرسیده ام. موهای کوتاه و بی رنگ صورتم پشت سر هم کنده می شوند و اشکم در می آید. کارِ آرایشگر که تمام می شود صورتم آنقدر قرمز شده که خودش هم تعجب می کند. یک ماسک خیار درست می کند و می گذارد روی صورتم تا التهابش بخوابد و می رود سراغ بازوهایم.

20 اردی بهشت

   تولد به خوبی و خوشی گذشت و من هم برگشتم سراغ کار خودم. از روز تولد همان پیراهن نو تنم است. مادر اگر بود غر می زد که لباس جدید را کم تر بپوش. خراب می شود.  ولی خب حالا که نیست. یک بخش از داستان را فرستادم برای ناشرِ همیشگی، خوشش آمده قرار است این یکی را هم خودش چاپ کند.

27 اردی بهشت

   دیروز با بهمن رفتیم گردش. حوصله ام از نوشتن سر رفته بود. تلفن کردم، تندی آمد. یک کم شکم آورده. اول با ماشین خیابان گردی کردیم. بعد رفتیم موزه ی سینما. موزه ویار کرده بودم. بعد هم از موزه بیرون آمدیم و توی کافه ی رو به رویش بستنی گردویی خوردیم.

31 اردی بهشت

   تمام شد. چند روز پیش دادمش تایپ. دیروز گرفتم. امروز با بهمن رفتیم پیش ناشرم. هوا دارد خیلی گرم می شود. بهمن سر قیمت باهاش کلی چونه زد. بعد هم تندی رفت. کار داشت. من هم خوش خوشک برای خودم تو انقلاب گشتم و چند تایی کتاب خریدم و بستنی برجی خوشمزه.

15 تیر

عجیب بود. ممیزها هیچ ایرادی نگرفتند. بدون هیچ تغییری مجوز دادند. کتاب زیر چاپ است و من هم دارم برمی گردم ایتالیا. موقع پخشش ایران نیستم. همه چیزِ دنیا گل و بلبل شده.چند روزیست دارم اسبابم را جمع می کنم. دلم می خواست باشم و نتیجه ی کار را ببینم ولی کارم را آنجا نمی توانم ول کنم. فکر نکنم فعلا دیگر بتوانم توی این دفترچه بنویسم چون باید جمع کنم و بگذارم توی چمدان.