ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩   کلمات کلیدی:

    از سفر که برگشتم تا یک هفته دندان درد وحشتناکی داشتم. البته درد دندان از دو روز پیش از برگشتن شروع شده بود. اوایل روزی یک دانه ژلوفن می انداختم بالا و خوش بودم. بعد کم کم شد روزی دو تا. تهران که رسیدم، شده بود شش ساعت یک بار. این آخری ها هر چهار ساعت یک بار می خوردم و درد همچنان سر جایش بود. چه طور زنده ماندم بماند. تمام طول مسابقات خودم را مهار کرده بودم. همه ی دلهره ها و نگرانی ها و ناراحتی ها را ریخته بودم توی خودم. مسابقه ها که تمام شد بلاخره سر باز کرد و خود را نشان داد. تازه فهمیدم چه قدر با بدنم بد تا کرده ام. کمرم خیلی زود خسته می شد. در مسیرهای کوتاه تر از مسیرهای همیشگی. چند هفته طول کشید تا هم خودم و هم بدنم آرام آرام برگشتیم سر جای مان. حالا تازه همه چیز شکل قبل را گرفته. کتاب خواندن را از سر گرفته ام. کتابی را که دوست جان توصیه کرده بود، خریده ام و دارم خرد خرد می خوانم و لذت می برم. باز هم موسیقی جدید پیدا می کنم و از این کشف های جدید خوشم. پیش تر گفته بودم" عادت چیز بدی ست. همه ی چیزهای خوب زندگی را بد می کند". ولی حالا از این که برگشته ام به عادت های گذشته ام، راضی ام. حالا راضی ام. بعد را نمی دانم.


 
این روزها. نمی دونم شماره ی چند
ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٧   کلمات کلیدی:

خب تو موضوع بده، من سرچ می کنم.

نچ.

چرا پسر جان. یه چیزی که دوست داری رو بگو، من برات کلی اطلاعات جمع می کنم. 

هیچی دوست ندارم. 

وا. مگه می شه بچه جان.

هر چی سعی می کنم بیارمش تو راه نمی شه. یعنی خودش نمی خواد. فقط می خواد حرف بزنیم. وقت هایی که می رم خونه شون فقط حرف می زنیم. از آدم هایی که دو تایی می شناسیم. از اتفاق هایی برای جفتمون می افته. و هر بار همون حرف ها تکرار می شن. دلش نمی خواد انگشت اشاره اش رو تکون بده رو اسکرین تبلتش و یه کم کار کردن باهاش رو یاد بگیره. جای خاصی نمی ره که ارتباط زیادی داشته باشه با آدم ها و حرف هاش نو بشن. ولی باز هم تازگی داره برام. دنیای جدیدیه این بچه. 


 
بدون عنوان
ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٩   کلمات کلیدی:

   هفت ماهِ شلوغ پلوغی بود. پر از نگرانی. فشار. کمر درد. تجربه های نو. آدم های آزار دهنده و آدم های دوست داشتنی و آدم های جدید. خلاصه یک زندگی بود برای خودش. بلأخره تمام شد ولی. امیدوارم بقیه ی سال فقط بیاید و برود. بی هیجانِ اضافی. قلبم نمی کشد! هنوز هم شب ها ساعت هفت خوابم می برد و چهار بیدار می شوم. الان دارم به مغزم کلی فشار می آورم تا کلمه ها را به یاد بیاورد. نوشتن از یادم رفته.