ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/۱۸   کلمات کلیدی:

   با خودم شرط کرده بودم تا کتابِ نخوانده در خانه دارم جدید نخرم. تازه هیچ کدام از آن هایی که می خواستم را هم نخریدم. چیز های دیگر گرفتم. نمایش گاهِ کتاب شلوغ است. همیشه بوده. می دانسته ام شلوغ است و آفتاب دارد و مترو پله دارد. ولی با شوقِ بچه گانه ای رفتم. پدرم در آمد تا از پله های مترو مصلی بالا رفتم. بیرون که رسیدم چند دقیقه صبر کردم تا نفسم جا آمد. مامان رو هم کشانده بودم با خودم نمایش گاه. روی بنر بزرگی نوشته بود رنگ ها را دنبال کنید و ما باید پیِ بنفش پررنگ می رفتیم تا برسیم شبستان اصلی. دو سری پله را پایین آمدیم و پیچیدیم سمت راست. شبستان را که تا ته رفتیم، رسیدیم به غرفه های دلخواهِ من. همین طور شنگول و راضی برای خودم گشتم و مامان رو هم دنبالِ خودم کشیدم و دست آخر هم پنج شش تایی کتاب خریدم و زدیم بیرون. غذا خوردیم و بستنی. باد تندی می آمد. هوا تازه بهاری شده بود. بارانکی هم شروع شد. خوش خوشک آمدیم سر آپادانا و بابا که بهش زنگ زده بودیم آمد پیِ مان و برگشتیم خانه. 

   صدای این پسره قشنگه. خوب می خونه و ریتم هم داره. حواسم رو پرت می کنه و نمی گذاره درست بنویسم. دوست دارم هم بنویسم هم گوش کنم. این جور موقع ها کیهان کلهر خوبه. هست و نیست. خصوصاً این کارش "لایه های تاریکی". چند تا از قطعه هاش هول انگیزن؛ خیلی ملایمه. بوی سیگار میاد. سیگار دوست ندارم. ولی بعضی وقت ها بوش خوبه. حسِ آدم رو تیز می کنه. گزارشِ رئیس رو چند بار نوشتم. هر بار یه جاش ایراد داشت و ایرادها هم به خاطر این خوانندهه ست که حواسم رو پرت می کنه. بلاخره یه نسخه ی بدون ایراد می نویسم و تایپ می کنم. مادر دارد فیلم هندی تماشا می کند و حرص می خورد از دست پسرِ نامرد پیرزن و خواهر هم با موبایلش ور می رود تا آنتنش برگردد و عکسی را که گرفته در اینساگرام هم رسانی کند. بابا هم نیست. زندگی آرام در جریان است و من حوصله ی فردا رو ندارم که باید بروم سر کارِ نیمه وقتم. هر قدر هم جایش قشنگ باشد و سرسبز و گل و بلبل داشته باشد.