تمام
ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٠   کلمات کلیدی:

   به آشپزخانه می روم. سینک آشپزخانه پر است از ظرف های مانده. پیشبند را بر می دارم، لحظه ای به جزایر چربیِ آن نگاه می کنم و پرتش می کنم گوشه ی میز آشپزخانه. جلوی سینک می ایستم و اسکاچ را می کشم روی بشقاب ها و به حباب های کف نگاه می کنم که جان می گیرند و می ترکند. مرگ چیست؟ جاده ای طولانی که ابتدا و انتهای آن معلوم نیست. من در این جاده ی دراز ادامه ی چه چیزی هستم؟ 

   صدای زنگ می آید و با صدای سوت کتری یکی می شود. در را باز می کنم. کسی نیست. پابرهنه می روم توی راهرو. هیچ چیزِ عجیبی نیست. برمی گردم توی خانه و در را می بندم. می روم به آشپزخانه. گاز خاموش است. کتری سرد است. همین طور گیج بهش نگاه می کنم. یک لیوان آب می ریزم و می روم روی مبل می نشینم. انگار نه انگار که دیروز همین موقع داشتیم دعوا می کردیم و بلاخره رفت. برای همیشه. این آرامشی را که یکهو به دست آورده ام باور نمی کنم و همه اش منتظر آشوبم. نمونه اش همین صدای سوت کتری و در خانه. کاغذهای سپید رو آورده ام، گذاشته ام روی میز تا دوباره شروع کنم به نوشتن. تا این جا بود نمی توانستم بنویسم. همه ی آزادی و فردیت ام را گرفته بود. الان می خواهم همین ها را بنویسم. همین احساس هایی را که دارم.