نور
ساعت ۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٧   کلمات کلیدی:

   گفته بود:ببر. و من خندیده بودم. آخر آنقدرها هم بزرگ نبود که کسی او را ببر بخواند.چاق بود و موهای حنایی روشنش خیلی بلند بودند. البته اون عادت داشت به همه چیز اسم های عجیب غریب بدهد.

   از وقتی به اینجا آمدم ، بود. حدود چهار سالی می شد. آن وقت ها باردار بود. نفهمیدم بر سر بچه ها چه آمد. شنیده ام اینها همیشه چند قلو می زایند. پسرها را احتمالا پدر قربانی کرده تا سر بلند نکند به رقابت با خودش سر مادرشان در آینده ی نزدیک. دخترها هم بعد از اینکه کمی بزرگ تر شده اند، رفته اند پی کار خودشان. هر کدام با یکی یا حتی چند تا. آخر فرناز که اینها را بهتر می شناسد گفته: زن های اینها همزمان با چند تا مرد می توانند سر کنند و آخر سر هم بعد از زایمان کاملا معلوم است کدام بچه ی کدام مرد است.

   می آید و می چسبد بهم. خودش را می مالد به پاهام. چند تا دختری که روی میز پینگ پنگ نشسته اند و دارند ساندویچ نهارشان را می خورند، به ما نگاه می کنند. من هم دارم نوازشش می کنم.آرام دستم را برده ام توی موهاش و بازی بازی می کنم. چشمهایش بسته می شود به کیف و بازشون می کند و زل می زند توی چشمهام. سه تا تیله ی ریز زرد تو چشمهاش هست . از کمرنگ شروع می شود و آخریش نارنجی ست.

   آمد نشست کنارم روی نیمکت. دائم بهش نگاه می کرد. گفت حسودیش می شود. هیچ گاه اون رو اینطور نوازش نکرده ام و با موهایش ور نرفته ام. خنده ام گرفته بود . توجه نکردم و همینطور به بازی ادامه دادم. اینبار دستم رو در هوا می چرخوندم و سعی می کرد بگیردش. حتی یک بار نزدیک بود گاز بگیره.

   ته چشمهاش چیزی نبود. نشسته بود کنارم روی نیمکت و بی حرکت به ما نگاه می کرد. سیگار درآورد و تعارفکی کرد و زود یکی روشن کرد. به آسمون آبی که این روزها خیلی کثیف بود نگاه کرد و عین باباهای مهربون بهم یادآوری کرد تو این هوای سیاه نباید بیرون بیایی. خیره شده بودم به جایی تو آسمون که به گمونم داشت بهش نگاه می کرد.

   آفتاب گرم بود و سایه سوز داشت. از سوز سایه فرار کرده بودیم رو این نیمکت که معلوم نبود چه کسی کشیده توی زمین فوتبال، درست وسط دروازه ی قرمز تازه رنگ شده. چشم هام توی نور آفتاب کرخت شده بود و نور قرمز روشن یا خرمایی که می زد روی پلکهای بسته ام لذت داشت. خوشم می آمد.

   حس کردم سرش رفت کنار و انگشتام کنار نیمکت رها شدن تو خالی. گفت انگار یک همجنس خودش رو دیده. رفت سمت اون. سیاهه. چشمهام را باز نکردم. نه چون نمی خواستم اشک هام روی صورتم جاری بشوند، که نمی خواستم گرمی آفتاب بپرد. همون طور بی حرف بیشتری کنار هم رو نیمکت توی دروازه نشسته بودیم و با چشمهای بسته به آسمون نگاه می کردیم.