روز اول
ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦   کلمات کلیدی:

   گوجه ها را می ریزم در ظرف خالی ماست و آب داغ را باز می گذارم رویشان. چند دقیقه که این طوری بمانند راحت تر پوست می دهند. تخم مرغ هم که داریم؛ پس بساطمان به راه است.

   یکی در درون من می خواهد گریه کند. من اما اجازه اش نمی دهم. همه اش با او دعوا می کنم که گریه چرا؟ کاری را پیش نمی برد که. امروز مثلا فرز شده ام. بعد از اینکه همه رفتند دنبال کارشان خانه را جمع کردم. نه الکی که همیشه می گفت وقتی تو خانه را جمع می کنی همه چیز را می چپانی گوشه ای و رویشان را می پوشانی و یک لشکر باید پشت سرت بگردد و پیداشان کند. راست راستکی. بعد هم چایی دم کردم و خانه را جارو زدم و گردگیری کردم و دوش گرفتم و رفتم دوباره بخوابم. حالا که بیدار شده ام ظهر شده. تخت دوازده.آن یکی هم که شب را نخوابیده و صبح زود خواهری را برده سر کار آمده و وسط هال خوابش برده.

   شماره را به این امید می گیرم که خاموش باشد یا جواب ندهد. بار اول نمی فهمم، حواسم در عوالم دیگری ست، شماره ی خودم را می گیرم و فحش می دهم خودم را و این بار درست می گیرم. خودم برایش خریده ام این را. دو تا زنگ خورد. خواستم قطع کنم که گفت:بله؟

   سلام و احوالپرسی و چطوری؟ دکتر آمده ویزیت کند؟ چه گفته؟ خواهری دیشب همه ش گریه می کرد. سعی کردم عادی باشم.البته برای بار اول به کل عمرم ترسیده بودم. نای جواب دادن نداشت. مسکن های خواب آور هم مزید بر علت شده بودند. سرش درد می کرد و غذا خوردن برایش منع شده بود. دکتر برای ویزیت جدید آمد و من که داشت حالم به هم می خورد به بهانه ی شلوغی اطرافش و کار دکتر خداحافظی کردم. گوشی را که گذاشتم به کابوس های وحشتناک خواب نیم ساعته ی دیشبم فکر کردم.

   بهتر است فکر نکنی. در چنین مواقعی سرت را به کاری گرم کن و اصلا از مغزت استفاده نکن. به خودم می گویم. مهربانانه عین مامان ها. اما حوصله ی نصیحت شنیدن حتی از خودم را هم ندارم. وقعی نمی گذارم. این بار داد می زند. عصبانی. برو کار کن و این همه خیال نباف. برو املتت را درست کن. این یکی که بیدار شود، نهار می خواهد از تو. خوب جذبه ای دارم ها. بهتر است بروم  گوجه ها را که حالا احتمالا پوستشان چروک شده خرد کنم، بگذارم روی گاز.