خانم هاویشام
ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۱٦   کلمات کلیدی:

   عصبانی که هستی همیشه اینجوری می شوی. سیگار در دست هایت می لرزد.پلک هایت می پرد. دندان هات به هم می خورند و عرق می نشیند روی پیشانی بلند و سفیدت. توگویی داری یک کار بزرگ و خیلی سخت انجام می دهی که از هیچ بنی بشری ساخته نیست. جمله هایت هم نصفه می شود. فعل ها کجا می روند خدا می داند.مفهوم را هم خودم باید حدس بزنم. به هر حال من که دیگر عادت کرده ام به رفتارهای عجیبت.

   امروز می گویی من عصبانی ات کرده ام. داد می زنی و من از این خودم که با دادهای تو می لرزد ، حرصم گرفته. انگار غریبه ایست که آمده و لباس های من را تنش کرده و جای من می لرزد. وقتی می لرزم و بلاخره می بینی ، آرام می شوی. یعنی سعی می کنی داد نزنی. آخر دکتر گفته. یادت می افتد مرد شده ای حالا مسئول هستی. مسئول تمام دنیا و من و این چیزی که دارد در وجودم رشد می کند و همه ی اشتباه هایم که نباید عصبانی ات کند.

   لج می کنم باهات. از صبح که بلند شده ام موهای ژولی پولی ام را شانه نکرده ام. تو دوست نداری. همیشه پول می دهی که بروم صافشان کنم و تو راحت بتوانی دست کنی تویشان. دست می برم و آشفته تر می کنمشان. دکمه های پیراهن خواب صورتی را باز می کنم و بالا و پایین می بندم. مولتی ویتامین و قرص جوشانی را که از آشپزخانه می آوری می گذارم روی میز توالت و لب نمی زنم. رژلب صورتی تندی را که هنوز بعد از سه سال نو است برمی دارم و محکم می مالم روی لبم ؛ چند بار.

   بلند شروع می کنم به آواز خواندن و لم می دهم روی کاناپه . برنامه ی بی مزه ی دیشب را تحمل می کنم و در درونم می خندم.

   بیشتر کفری می شوی قرص ها را می آوری به خوردم بدهی که چشمت به ریختم که به جادوگرها می ماند می افتد؛ خشکت می زند. دهان باز می کنی که چیزی بگویی. باز هم همان منی که ازش بدم می آید در درونم بیدار می شود و سعی می کند بترساندم. اما می زنی زیر خنده و قرص را می گذاری روی زبانم و مهربان آب را به لبم نزدیک می کنی که بخورم .

   دیگر سیگار نمی کشی و عرق نمی کنی. پلک هایت نمی پرد. جمله هایت هم کاملند. موهای پریشانم را که مثل مال خانم هاویشام شده اند بوس می کنی و با کیف چرمی ات که از قصد خالی اش کرده ام و کاغذ باطله توش چپانده ام بیرون می روی. و من با خودم و این غریبه ی مهمان که باعث شده حتی موقع دعوا هم دوستم داشته باشی به تو می خندم و قیافه ات را دوباره عصبانی تصور می کنم.

البته الان که این را می خوانی احتمالا دیگر عصبانی نیستی و داری کارهایت را انجام می دهی و سر کارمندهایت داد می زنی جای من.