اعتراف های من
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢٤   کلمات کلیدی:

امروز روز دیگری ست.

   نمی دانم کدام روز. یادم نمی آید کی این را گفته. فقط به یادم می آید. از صبح در ذهنم رژه می رود. برای من که مصداق چندانی ندارد. روز من همان روزی ست که دیروز بوده. پریروز بوده و قبل ترها هم. البته نمی فهمم کسی که این را گفته آن موقع نظرش همین بوده و خواسته بقیه را هم شریک تجربه اش کند یا می خواسته امید بدهد. امید به آدم هایی که خسته شده اند از روزهای تکراری با اتفاقات تکراری.

   همکارم که ارتباط های زیادی با آدم های زیادی دارد هیچ وقت در این اتاق بیکار نمی شود، بر عکس من. همه اش می دود این طرف و آن طرف. کار می کند. گزارش کارش را مرتب می نویسد. و فکرهای جدید برای کار می کند و پیش از این که کسی بتواند در موردش حرف بزند یا فکر کند، انجامش می دهد. نتیجه هم بیشتر مواقع رضایت بخش است. الان چند روزه که مثلا کار می کنم ولی واقعا کاری ندارم انجام بدهم. تمام وقتم را به خواندن کتاب یا روزنامه می گذرانم. گاهی هم اینجا سرک می کشم. وقتی در آژانس مسافرتی کار می کردم هیچ وقت نمی توانستم به کارهایی که دوست دارم برسم. همه اش کار بود و کار. تازه غر هم می زدند. اینجا غنیمتی ست، گرچه زیاد هم از بیکار بودن خوشم نمی آید. این جمله هم که اعصابم را خرد کرده. وقتی یادم نمی آید کی گفته بیشتر حرصم می گیرد. حرف هام هم ته کشیده.