تقویم
ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱/۳۱   کلمات کلیدی:

   بیست و یک ساله هستم. بیست و هشت روز دیگر بیست و دو ساله می شوم. به قول بابا" اول جوونی". بهترین دوره ای از عمر که هر کس می تواند داشته باشد. روزها در اینترنت می گردم . خیلی وقت ها خاطرات دوره ی گل و بلبل 76 تا 84 را می خوانم. آهی می کشم به حسرت و گاهی  هم اشک به چشمم می آید. مجله ها و روز نامه هایی را می خوانم که قارچ وار روییدند و بعد هم مثل حباب ترکانده شده شدند. خاطره ی جوان های آن دوره را می خوانم که در همین مجله روزنامه ها رشد کردند و استعدادهاشان کشف شد و پرورش یافت و الان گوشه ای از این مملکت سرشان به کاری گرم است و خیلی هاشان که اصلا در ایران نیستند و یا گوشه زندان جا خوش کرده اند.

   کار های جالبی شد. الان هم می شود. نمی دانم شاید خود من هم از این کارهایی که دوست های بزرگ ترم انجام داده اند کردم.کی می دونه.

   پارسال عید سهیل می گفت وقتی ما بیست ساله بودیم sms نبود. و چه عجیب که هیچ کس احساس نمی کرد یک پای کار می لنگد.

   من این نه سال باقی مانده را چطور می گذرانم؟ آیا وقتی به گذشته ام نگاه کردم به خودم می گویم کم گذاشتی؟ از این سوال ها زیاد به سرم می زند و هیچ جوابی هم ندارم براشان.