بدون عنوان
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/٧   کلمات کلیدی:

حرف آدم زودتر از خود آدم می رسد. رفتم باشگاه یک نفسی تازه کنم ، دیدم همه پچ پچ می کنند؛ با سر سلامی دادند و رفتند کنارتر. حرف می زدند با هم و نگاهم می کردند. بی توجه بهشان لخت شدم، توپ را برداشتم و رفتم تو زمین. یک ساعت و نیم گذشت. تازه سر حال آمده بودم. آمدم رختکن لباس بپوشم دوباره حواسم جمع شد. حوله را چپاندم در ساک و در کمد را بستم، چشمم به ریختشان افتاد. داشتند پچ پچ می کردند و می پاییدندم.

وسایلم را برداشتم و کلید کمد را تحویل دادم و زدم بیرون. هوای تازه ای که به صورتم می خورد قیافه هاشان را داشت می شست از ذهنم که یکی از بچه ها همدوشم شد. من و من می کرد. از زمین و زمان حرف زد. پیش بینی هواشناسی کرد و بعد هم رسید به بازی. که تیم دارد جان می گیرد و حیف مربی مان دیگر نمی آید و این اراجیف. با معصومیتی که خودم هم باورم نمی شد بلند گفتم:نه! من فکر کردم سفری چیزی رفته هنوز برنگشته. چرا رفته؟ نکنه بخاطر حقوق کم اینجاست؟ نمی دانم باور کر یا نه ولی به نظر تعجب زده می آمد. گفت من را بگو که می خواستم از شما بخواهم چون با مسئول باشگاه دوستی ازش بخواهی برش گرداند. شما که خودت از همه بی خبرتری. هنوز من و من می کرد. بلاخره دل را زد به دریا و گفت بین بچه ها یک چیزهایی شایع شده راجع به شما. به خدا نمی خواستم بگم ولی دیدم از هیچ چیز خبر نداری می گم تا بعد بتونی جوابشان بدهی. با چشم های مثلا گرد شده پرسیدم چی؟

کلی قسم و آیه خورد تا بهشان لو ندهم کی این ها را گفته. بعد گفت: پیچیده که با مربی مان قرارداد نبسته اند تا مربی ای که شما می  شناسی را بیاورند و شما به خاطر نفوذت در فدراسیون در تصمیم گیری های باشگاه تاثیر می گذاری.

جدی؟! خوب بعدش چی؟

دیگه اینکه امروز با مربی مان تلفنی حرف زده اند و بعدش همه رفته اند دفتر مسئول باشگاه دعوا که چرا با مربی مان قرارداد نبسته اید و همین چیزهایی را که شنیدم را گفته اند و اون آقا هم عصبانی فریاد زده که به شما ربط نداره و دوست ندارید می تونید دیگه نیایید و باشگاه تصمیم می گیرد با چه کسی قرارداد ببندد.

بعد خداحافظی کرد، سوار ماشینش شد و رفت.

در راه تا به خانه برسم فکر می کردم  به اینکه اگر قرار نبود تو بیایی باشگاه، عصبانی می شدم و داد می زدم و مثلا اعاده ی حیثیت می کردم. ولی خنده ام می گیرد.شاخک هاشان خوب تیز شده. حواست باشد. آمدی باشگاه من را نمی شناسی و باهام حسابی رسمی برخورد می کنی ، مثل غریبه ها.

شنیدی. من دیگر باید بروم. مادرم سرم را برد از بس سر و صدای الکی راه انداخت یعنی تلفن را قطع کن. خداحافظ.