ریحان خانوم
ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢۸   کلمات کلیدی:

   امروز رفتم بیمه، دفترچه های بچه ها و خودم اعتبارشون تموم شده بود. دفترچه ها را اعتبار  زدم و مال پرویز را هم عوض کردم ولی مال منوچهر را نتوانستم؛ آخه درسش تمام شده و رفته دانشگاه. باید از دانشگاه گواهی اشتغال به تحصیل بگیرد.
پسرها را هم که می شناسی، جان می کنند تا یک کار انجام دهند. لنگ گواهی ماندم. برگشتنی، سر راه رفتم میدون بامیه بخرم.

گفت: نداریم. بامیه ها بزرگ شده اند و صرف نمی کند بیاوریم.
- باید بری مغازه خواهر. من هم پریروز رفتم همین را گفت، رفتم حاجی ارزونی خریدم.
خیلی هم ریز و سبز بود.
- ازدست این پرویز. هی گفت: نرو خودم می برمت میدون و هی امروز و فردا کرد تا آخر سر اینجوری شد. به امید مردا بشینی زندگیت رو آب می بره.
- نه. هنوز هست فقط باید بجنبی. حالا چی کارشون می کنی؟ همه رو سرخ می کنی یا می پزیشون؟
هر دو. البته یک سریشون رو هم ترشی می اندازم. دمش رو یه کم کوتاه می کنم و می ریزم تو سرکه. یک کم هم از این فلفل های تند می ریزم روش تا مزه بگیرد.

-راستی؟ بلد نبودم. من هم درست کنم. ناصر ترشی خیلی دوست داره.

- البته حواست باشه دمشون رو خیلی از ته نگیری، لیچ می اندازد.