یک دقیقه فریاد
ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٢/۱٩   کلمات کلیدی:

   چه بی صدا و آرام  آمدی و سیمین را هم با خودت بردی؛ به مانند پلک بر هم گذاشتنی. با توام، آهای، تو که تند و تند داری می روی که مبادا کسی ببیندت. آنی را که به زور زیر شنل بلندت پنهان کرده ای ما می شناسیم. می شناسیم . دوستش داریم. مدت هاست که او دوستمان بوده و با قصه های قشنگش بر لب ها و قلب هایمان لبخند یا اشک نشانده و به فکر کردن واداشته ما را و در تنهایی هامان، وقتی که فقط او بوده و ما، به زبان خودش، به زبان قصه هایش، گفته مان که سکوت نکنید و فکرهایتان را به صدای بلند بگویید و مال بقیه را هم بشنوید و بعد هم کاری بکنید که برای همه تان خوب است و برای بعدهای بچه هاتان.

   حالا تو آمده ای و با قلدری، روح مهربانش را گرفته ای که ببری خانه ات و بگذاری توی مجموعه ی روح هایی که از این در و آن در جمع کرده ای؟ زکی! دماغت بسوزد. او را نمی توانی ببری. او تا همیشه با ما می ماند و ما تا همیشه دوستش داریم.

   پی نوشت: دیروز عصر سیمین دانشور بعد از گذراندن یک دوره آنفلوآنزا، در 90 سالگی در گذشت.