قصه
ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٧   کلمات کلیدی:

   من بین کلمه ها زندگی می کنم. یادم نمی آید اولین بار کی یا کجا کلمه ها را دیده ام. به گمانم همیشه با من بوده اند و خیلی زود، تا شرایط مناسب شده در وجودم رشد کرده اند و بالا آمده اند. برای همین قصه ها، اتفاقات توی قصه ها و آدم های قصه همیشه همدم های من بوده اند. البته خیلی وقت ها هم مرز باریک دنیای قصه ها و دنیای واقعی گم می شود و من اگر در دنیای واقعی باشم رویا به هم می بافم و اگر در خیالاتم باشم، قصه ها را زندگی می کنم.

   آگهی بازرگانی وسط فیلم شروع شده و دارد تبلیغی پخش می شود که با کامپیوتر ساخته شده. لوح های خاکستری براقی که همه چیز از پشتشان پیداست به یک مرکز گرد و شفاف وصل هستند. چیزهایی رویشان نوشته شده و صدایی دارد نوشته ی روی لوح ها را شمرده شمرده می خواند. فضای سرد و بی روح تبلیغ فکرم را می برد سمت صفحه های اینترنت که معتادشان هستم. که معمولا صبح ها، روی تخت، وقتی دارم چایی تلخ صبحانه را می خورم، می خوانم. آن تو همه کار می کنم. حتی دوست هایم را هم همان جا می بینم. حرف هایمان از زمین و زمان را همان جا می زنیم، دعوا می کنیم، قربان صدقه ی هم می رویم و همه ی صحبت هایمان را هم باید حرف به حرف بنویسیم و اگر کلمه های نوشته شده مان نتوانند احساس مان را درست بیان کنند خیلی راحت دست به دامن صورت های گرد و زردی می شویم که برای همین وقت ها طراحی شده اند و می خندند و گریه می گنند و خجالت می کشند و بغل می کنند و هزار جور اطوار دیگر. اگر هم آدم های جدیدی بیایند، با هم آشنا می شویم و می توانیم دوست بشویم و سال ها دوست بمانیم و حتی یک بار هم ملاقاتی نداشته باشیم.

   همیشه ارتباط برقرار کردن با آدم های مجازی راحت تر بوده. آدم های توی کتاب که با یک قلم ساده خلق می شوند و می شود سر و شکل شان را هر طور خواست ساخت و هر سرنوشتی را می پذیرند و حتی می شود باهاشان دوست بشوی یا بکشی شان. بی ترس یا عذاب وجدان. دنیای من خیلی شبیه آن تبلیغ تلویزیونی است. آدم های قصه ها را از لای ورق کتاب ها بیرون می کشم و عاشق شان می شوم و قصه های خودم را برایشان می نویسم و آن ها هم مثل بره ای رام نقش های من را بازی می کنند و خودم هم بازی شان می شوم. کنار آدم های قصه هایم زبان درازی و شجاعت و قدرتی را که بیرون از دنیای خیال ندارم، پیدا می کنم. درد و دل همه را گوش می کنم و راهنمایی می دهم شان. دوست های خوب زیادی دارم و هیچ جای دنیا کارم روی زمین نمی ماند. روزی سیزده چهارده ساعت کار می کنم و بی خسته شدن می آیم خانه و با همه می خندم. حتی چهره ام هم تغییر می کند و همان شکلی می شوم که همیشه می خواسته ام. با آدم های خودم قهر می کنم، می جنگم، می میرم و خلاصه امیر دنیای خیال هایم هستم.

   آن روزها که تازه حرف زدن و زندگی با خیالاتم آمده بود سراغم، دنیای رنگ رنگیم فقط توی سرم بود. بعد هر چه از دنیای قابل لمس و آدم های زده شدم و پی تسلایی بودم، بیشتر به خیالم پناه بردم. آن جا بود که آدم هایم جان بیشتری گرفتند و از فرصت استفاده کردند و از توی کله ام پریدند بیرون و دورم را گرفتند و توی تاریکی های اتاق ماندند و هر وقت کسی نبود آهسته باهام حرف زدند و من هم دنیایم را در تاریکی اتاق، بیرون از سرم نگه داشتم و هی کتاب خواندم و فیلم دیدم و خوراک قصه برای ذهن تشنه ام پیدا کردم. دیگر همیشه پی فرصت تنهایی بودم و از همه دوری کردم و رابطه هایم یکی یکی سرد و بی جان شدند. خانواده ام هم که نتوانشته بودند این عادت را از سرم بیاندازند خسته شدند و به حال خودم رهایم کردند. حالا دیگر فقط وقت هایی که باید بروم سر کار یا مجبورم بانک بروم و خرید کنم از اتاق بیرون می آیم و آدم هایم همه جای خانه هستند و فقط من می بینمشان. آدم های واقعی چند تایی ازشان باقی مانده و با سردی ام خو کرده اند. این ها دوست های واقعیم هستند که دو سه ماه یک بار می بینمشان و غریب تر ها هم فقط در حد گفتگوی کوتاه و احوال پرسی های گذری هستند. بیشتر زمانم را به خواندن کتاب و افزودن آدم های جدید به کلکسیون عجیب غریبم می گذرانم و تازگی ها هم ویرم گرفته خیال ها و فکرهایم را بنویسم بدهم دست مردم که بخوانند. شاعر و نویسنده بشوم همین طور بین کلمه های جورواجور دست و پا می زنم و تاتی می کنم.

   چند دقیقه است که آگهی های بازرگانی تمام شده و سریال دارد پخش می شود و آن تبلیغ هم که این قدر به فکر کردنم انداخت تمام شده. هر قدر تلاش می کنم فکرهایم را به یاد بیاورم و جمع کنم نمی توانم. فیلم حواسم را پرت می کند. فقط چند جمله که از بقیه پررنگ ترند، در خاطرم مانده اند و به قصه ای که باید تا فردا بنویسم فکر می کنم. که باید ببرم دفتر مجله ی تازه تاسیسی که دیروز رفتم و به سردبیرش گفتم می خواهم آن جا برایش کار کنم و سردبیره خندید و گفت: اندک اندک جمع مستان می رسند.