کبود
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٠   کلمات کلیدی:

   چشم که باز کردم دیدم دورم را چیز سیاهی گرفته و همه جا کبود و تاریک است. هیچ شکل و فرم خاصی را نمی شد در این جای عجیب و غریب دید در حالی که هزارها شکل بی سروته همه جا شناور بودند. دست بردم سمت یکی از همان شکل های شناور تا بگیرمش. اما دستم توش فرو رفت. ترس برم داشت. از جای دوری صدای مردی می آمد که داشت حرف می زد با کسی. گاهی هم در آن تاریکی تصویر محو نوزادی را می دیدم که آرام بغل مردی خوابیده. به نظرم آمد هر دوشان را پیش تر جایی دیده ام. اما هر چه کردم یادم نیامد و این فراموشی بیش تر حرصم را درمی آورد. آهنگ محلی قدیمی ای را هم بعضی اوقات می شنیدم، ولی نمی شد فهمید از کجا می آید.

   این ناشناختگی محیط و صداهای عجیب و تصویرهای محو آشفته ام کرده بودند. همه اش منتظر بودم که اتفاقی بیافتد. نوری بیاید. چهره یا صدای آشنایی را ببینم. یا از این جا بیرون بیایم. دوباره آن من که می ترسد همیشه، در وجودم بیدار شده بود و با خودش من را هم می ترساند. از ترس مثل بجگی هام باز شروع کردم به جویدن پوست کنار ناخن هام. تا خون افتاد. از خون بدم می آید. چندشم می شود. همه ی این ها که آزارم می داد و خونی که دور ناخنم را قرمز می کرد و امیدکی که باقی مانده بود، پاهایم را به حرکت واداشت. آرام آرام شروع کردم به دویدن از بین شکل های بی شکل. صداها به نظرم بلند تر شده بودند و این بیشتر می ترساندم و هی سرعتم را زیادتر می کردم.

   بعد از کلی دویدن، وقتی فکر کردم دور شده ام، ایستادم. نفسم در نمی آمد. قلبم مثل مال نوزادها تند می زد. آهنگ محلی را می شد هنوز شنید ولی بقیه ی صداها نمی آمد. یکهو از ذهنم گذشت که هنوز همان جا هستم. آخر هیچ چیزش فرق نمی کرد. دویدن خشته ام کرده بود و تشنه. از این حس عحیب بی هودگی تلاشم هم حرصم درمی آمد. نشستم کف زمین و پاهایم را در شکمم جمع کردم و سرم را بین پاهام قایم کردم و گریه ام شروع شد. اشک هام انگار آبی بودند که گلویم را تر نگه می داشتند و با ریختنشان گلویم خشک شد. آن قدر خشکی گلویم آزاردهنده بود که بی اختیار دست بردم سمتش و چنگ زدمش.

   از درد گلو چشم هام باز شد و نور مثل جوی خنکی روان شد توی صورتم. چند لحظه که باز و بشته کردم چشم ها را، بلاخره اتاق خواب را دیدم و افتاب ظهر را که از پرده ی توری رد شده بود و همه حا را پر کرده بود. صدای گریه ی بچه از اتاق کناری می آمد و واداشتم به دویدن بیرون از اتاق. اول رفتم توی آشپزخانه و پارچ آب را سرکشیدم و بعد هم رفتم سراغ بچه.

ادامه دارد!