خواب های من
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۳٠   کلمات کلیدی:

   روی شکم وسط اتاق خوابیده ام و شکمم قار و قور می کند. به رویم نمی آورم و سعی می کنم خوابم را ادامه بدهم. نوای دف و کمانچه و صدای بم این خواننده نمی گذارد کامل خوابم ببرد.

   دارم جاده ی کویری ای را می بینم که پیش ترها یک بار رفته ام. اطراف تهرانه. ورامین. نزدیک قصر بهرام. همانی که به حرمسرای شاهی می رسد و هنوز خاکی ست. تا چشم کار می کند خار است. همه جا پر از خار است و بعضی هاشان گل های ریزی دارند, صورتی, زرد, بنفش. و عجیب است چنین جایی و گل. دارم همین طور می روم. از جاده بیرون می آیم. گر چه زیاد فرقی ندارد. خود جاده هم پر از سنگ است و راه رفتن تویش سخت. یک خرگوش خاکی رنگ مثل فرفره از کنار پایم می پرد و  دور می شود. دو تا سرباز که توی جیپی نشسته اند و دارند می روند, به صدای بلند, طوری که بشنوم, می گویند زود برگردید توی مسیر. آن بیرون مار و عقرب زیاد دارد, خطرناک است. برمی گردم توی جاده و با دختری هم مسیر می شوم که دست هایش گلی است. دختر از مجسمه هایش می گوید که ساخته بوده تا نمایشگاهی برپا کند ولی نتوانسته. چون بهش گفته بودند باید سینه ی زن ها را ببرد و اندامشان را بدون برجستگی بسازد. ولی زن بدون برجستگی های بدنش که مشخص نمی شود زن است.

   همین طور داریم می رویم که سربازها برمی گردند. کارد دستشان است و به ما حمله می کنند و ما شروع می کنیم به دویدن. سر برمی گردانم و عقب را نگاه می کنم. دختر همراهم را می بینم که بدنش خونی شده و سینه هایش غرق خون توی دست های لرزانش هستند و سربازها هم خنده کنان سمت من می آیند. ادامه می دهم. آن قدر که می رسم به حرمسرای شاهی. می روم تو و کلون چوبی بزرگ را می اندازم. سرباز ها پشت در می مانند و عصبانی شروع می کنند به آواز خواندن.

   می روم توی ساختمان. راهنمای تور می گفت اینجا یک جورهایی جای زن های تبعیدی شاه بوده. گهگاهی هم شاه سر راهش از این جا می گذشته و سرکشی ای می کرده به زن هایی که باید این جا می پوسیدند. دیوارها پر است از نقاشی های دیواری. خوب که نگاهشان می کنم, می بینم همه جای دیوار پر است از زن های بلند و کمر باریکی که سینه هایشان بریده شده و دارند به شکل چندش آوری می خندند. خنده شان کم کم بلند می شود. حالم به هم می خورد. می خواهم بالا بیاورم.دلم به هم می پیچد. چشم را که باز می کنم گل های قالی را می بینم که توی هم پیچیده اند. فشار می آورم روی دست هایم و بلند می شوم, می نشینم. از نقش ها بیزارم. سقف را نگاه می کنم که سپید است و  خالی. و سینه هایم را که می سوزند, با دست هایم فشار می دهم.