نو
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢   کلمات کلیدی:

   نقاشی های توی موزه را که دیدم هم روحم تازه شد و جان گرفتم، هم دلم سوخت برای خودم. آرزوهای به باد رفته ی جوانی برایم تازه شدند. درست یادم نمی آید چه کسی گفته، به گمانم باید یک نویسنده ی روس باشد، گفته بود: ما روس ها انگار همه به بیماری ابلوموفیسم دچار هستیم. همه ی کارها را نصفه می گذاریم. اما این جمله فقط در مورد آن ها نیست، حداقل در مورد من که صدق می کند. هر چه فکر می کنم یادم نمی آید کاری را درست و حسابی و کامل انجام داده باشم. نتیجه گرفته باشم.

   همین حرصم را در می آورد. اوایل بهانه می آوردم، عذر می تراشیدم. نه برای دیگران. آن ها مهم نبودند. برای خودم. سرِ خودم را هم سعی می کردم شیره بمالم. ولی آن قدر احساس حماقت کردم که بلاخره تصمیم گرفتم با خودم روراست باشم. اوایل پذیرشش سخت بود برام ولی کم کم عادی شد. حالا تبدیل شده به بی قیدی. هر روز یکی جدید به مرض هایم اضافه می شود. تنبلی و بیکاری بود، بی قیدی هم آمد. تازه، فکر کنم خل و چلی هم اضافه شده. امروز صبح که از در خانه بیرون آمدم، پیرزنی به نظرم آمد که داشت با لباس عروس دوچرخه سواری می کرد و از جلویم رد شد. ماشین ها سر و ته حرکت می کردند و میوه فروش دوره گرد کت و شلوار پوشیده بود و داشت توی یک بنز خیلی شیک  میوه هایش را می فروخت.

   همین طور پیش برود، از امین آباد سر در می آورم. حالا نمی دانم آن موقع هنوز خواب بوده ام و خبر نداشتم یا نه، واقعا بیدار بوده ام و داشتم رویا می بافتم در ذهنم. حواسم نبوده که در خیابانم. چند بار هم نزدیک بود بروم  زیر ماشین. تعجب کردم که سالم رسیدم سر کار. با همین احوال عجیب و غریب کارم را انجام دادم و وقت را که هی کش می آمد، کشتم تا ساعت چهار شد و زدم بیرون.

   به هر حال، امروز هم بلاخره گذشت. فردا باید بروم شهروند، کلی خرید دارم. هفته ی بعد باید همه ی قوم شوهر را دعوت کنم. تک تک حوصله ندارم. مادر و پدرش و دو تا خواهرش و شوهر و بچه هاشان. مامان هم که نیست به دادم برسد. همه ی کارها را باید خودم انجام بدهم. پدرم در می آد. خودش هم که فقط خوشحاله مهمانی داریم. این جور مواقع اونقدر دست و پا چلفتی می شه که فقط به درد پادویی می خوره، اون هم خارج از آشپزخانه. ذرت و کالباس و خیارشور و زیتون و مایونز بزرگ باید بگیرم برای الویه. مرغ هم هست، با خورش. خرد خرد آماده شان کنم بهتر است
تا دقیقه ی آخر بزنم توی سرم. میوه را هم خودش بخرد بهتر است. هنوز لباس هم انتخاب نکرده ام و آرایشگاه هم باید زودتر بروم تا مبادا به خاطر اصلاح جوش بزنم.

   کتاب های توی قفسه را که نگاه می کنم تنم می لرزد. هنوز نصف بیشترشان را نخوانده ام. حتی یک بار. چه برسد به دوره! چه طور برسم تمام شان کنم خدا می داند. دلم می خواهد یکی یکی شان را بخوانم، با لذت. اما وقت نمی شود. بیست
و چهار ساعتِ روز کم است، چند ساعتی بیشتر بود خوب می شد.

   فکر می کنم اگر می توانستیم زودتر کارهای رفتنمان را انجام بدهیم و تا قبل از عید بریم، بهتر می شد یا حتی عالی. آن طوری دیگر لازم نبود برای دانشگاه رفتن کنکور بدهم و کلی کتاب را ام پی تری بخوانم و هیچ چی ازشان نفهمم. تازه از کلی رفت و آمد خانوادگی هم معاف می شدم. شاید ماه های اول بی قراری و غریبی بود، ولی بلاخره عادت می کردیم و حل می شیم تو محیط جدید.

   خانه کثیف شده. یکی دو روزه باید سر و سامانی بدهمش. باید بگم سرایدار بیاد کمکم. دیوارها را بشورد. فرش ها را شامپو بکشد. مبل ها را واکس بزند. جارو و گرد گیری مال خودم. دستش به هر شیشه ای می خورد پاک نمی شود دیگر.

   اما الآن. الآن خیلی خسته ام. از صبح تا حالا مثل مجنون ها هی دویده ام و هی دور خودم چرخیده ام. خسته ام. حوصله ی کار کردن ندارم. شام نیمرو. تازه اون رو هم خودش باید بپزه. فقط می خوام دوش بگیرم و سرم را بگذارم رو بالش. خیلی خوابم می آد.