Untitled
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٦   کلمات کلیدی:

   از طرف های ساعت سه بعد از ظهر که خودم را از روی کاناپه انداختم پایین تا روی زمین زیر باد کولر کنارت بخوابم، کلمه ها همین طور توی ذهنم رژه می روند. خوابم؛ ولی آن قدرها هم عمیق نیست که فکر نوشتن کلمه ها از یادم برود. فقط می خواستم کنارت بخوابم. هنوز خوابت عمیق نشده بود. به هر صدایی، هر چند ضعیف، یا تماسی خیلی سطحی با پوست لطیف و روشنت، چشم باز می کردی و نگاه بی تفاوتی می کردی و خیلی آرام پلک هایت می افتاد روی هم. همین طور نگاهت می کردم. آرام. دستم را گذاشتم روی قلبت. عین قلب گنجشک ها می زد. از همان موقع که آمدم خوابیدم پیشت، اسم لوناچارسکی توی ذهنم جولان می دهد. شاید چون قبل از خواب چند تا داستان خواندم که یکی شان روس بود و روسه بیش تر جذاب بود.

   گرمت شده. دستم را از روی قلبت کنار می زنی. حوصله ی سنگینیش را نداری.

    بلند می شوم و مادر را که دارد چای دم می کند صدا می کنم و جامدادی و دفترم را می خواهم. البته سیارکِ دو هزار و چهارصد و چهل و شش هم همین نام را دارد و من نمی دانم کدامشان برایم مهم شده.

    غلت زده ای و دیگر پشتت به من نیست. ملافه ی سبز تا روی کمرت را پوشانده و بازوهای سفید و لاغرت بیرون مانده اند. نمی دانم چرا حالا که کنارم خوابیده ای به جای این که بغلت کنم و بوی خوشت را ببلعم، نشسته ام و این مهملات را از ذهنم می ریزم بیرون، روی کاغذ. شاید به خاطر نویسنده ی لاغر و عنقی ست که گوشه ی مغزم زندگی می کند و هر وقت ویرش می گیرد بنویسد عین خوره به جانم می افتد تا بلاخره خودم را روی هر آشغالی که دستم آمد خالی کنم.

   به مادر می گویم برایم چای بریزد توی لیوان بزرگم و می آیم که دوباره بغلت کنم.