ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٩   کلمات کلیدی:

    از سفر که برگشتم تا یک هفته دندان درد وحشتناکی داشتم. البته درد دندان از دو روز پیش از برگشتن شروع شده بود. اوایل روزی یک دانه ژلوفن می انداختم بالا و خوش بودم. بعد کم کم شد روزی دو تا. تهران که رسیدم، شده بود شش ساعت یک بار. این آخری ها هر چهار ساعت یک بار می خوردم و درد همچنان سر جایش بود. چه طور زنده ماندم بماند. تمام طول مسابقات خودم را مهار کرده بودم. همه ی دلهره ها و نگرانی ها و ناراحتی ها را ریخته بودم توی خودم. مسابقه ها که تمام شد بلاخره سر باز کرد و خود را نشان داد. تازه فهمیدم چه قدر با بدنم بد تا کرده ام. کمرم خیلی زود خسته می شد. در مسیرهای کوتاه تر از مسیرهای همیشگی. چند هفته طول کشید تا هم خودم و هم بدنم آرام آرام برگشتیم سر جای مان. حالا تازه همه چیز شکل قبل را گرفته. کتاب خواندن را از سر گرفته ام. کتابی را که دوست جان توصیه کرده بود، خریده ام و دارم خرد خرد می خوانم و لذت می برم. باز هم موسیقی جدید پیدا می کنم و از این کشف های جدید خوشم. پیش تر گفته بودم" عادت چیز بدی ست. همه ی چیزهای خوب زندگی را بد می کند". ولی حالا از این که برگشته ام به عادت های گذشته ام، راضی ام. حالا راضی ام. بعد را نمی دانم.