ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٢   کلمات کلیدی:

   نورِ شمع هر لحظه کم تر می شود. سرد است، پاهایم را دیگر تقریباً حس نمی کنم. شمع را نگهبانِ شب آورد. خودش هم روشنش کرد و گفت:"گرما ندارد ولی نور که دارد. نور این جا غنیمت است." ذره ای احساس در وجودش باقی مانده هنوز، گر چه شک دارم. اصلاً این روزها به همه چیز و همه کس شک دارم. به خودم هم حتی. دیگر جرات ندارم با خودم حرف بزنم. قبلاً چون کسی را پیدا نمی کردم حرف هایم را بفهمد خیلی با خودم حرف می زدم. کسی که حرف هایم را تا آخر گوش کند و نصیحت بارم نکند. ولی این جا نمی شود. گوش هایشان تیز است. همه جا میکروفن هست. از این که در خواب حرفی از دهنم در برود می ترسم. خوابِ شب هم کوفتم می شود. صبح که از جایم بلند می شوم، هنوز خوابم می آید. کلِ روز را خمارم.

   دست هام هم دارند یخ می زنند. توی خانه که بودم، همه اش دنبالِ سکوت بودم و خلوت. از کار که برمی گشتم کاری به کسی نداشتم. می رفتم توی اتاق و موسیقی گوش می کردم و چیز می خواندم و می نوشتم و خوش بودم برای خودم و اگر کسی سراغم می آمد باهاش می جنگیدم.

   این جا اما فرق می کند. بدم نمی آید مادر بیاید توی اتاق و بگوید:"شام آماده است یا مهمان آمده یا هر چی." با آن مهربانیِ مخصوصِ خودش. آدم های این جا خلاصه شده اند به نگهبان و بازجو و مامورِ درمانگاه. که هیچ کس آرزویشان نمی کند.

   البته با من دیگر کارِ زیادی ندارند. وضعم مشخص شده. حکمم صادر شده و چند روزِ دیگر اجرا می شود. تازه یک کم، خیلی کم، مهربان شده اند. که احتمالاً به خاطرِ حکم اعدام است. شمع می دهند. یک ساعتی اجازه ی هواخوری با بقیه ی زندانی ها می دهند. گرچه از هزار تا سوراخ می پایندم. می خواهند ببینند چه کسانی سراغم می آیند و باهام حرف می زنند، بلکه چیزِ جدیدی گیرشان بیاید. زندانی ها هم این را می دانند. طرفم نمی آیند. انگار جذام داشته باشم. زنده ام. راه می روم. حرف می زنم و نفس می کشم. ولی انگار نه انگار که هستم، شبح شده ام. گر چه شاید در شرایطِ مشابه به این، خودم هم این طوری رفتار می کردم.

   شمع دیگر دارد خاموش می شود و انگشت هایم هم آن قدر یخ کرده اند که دیگر نمی توانم بنویسم.