ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/۱٦   کلمات کلیدی:

   طبق گزارش پزشک قانونی آقای مانی با خوردن قرص سیانور دست به خود کشی زده اند و هیچ فرد دیگری در مرگ ایشان دخیل نبوده و بر این اساس پرونده مختومه اعلام شد.

   حرف های بازپرس پرونده توی گوشم بود وقتی از دادسرا بیرون می آمدم. همین طور برای خودم توی خیابان می روم. راستش بیشتر دلم می خواست قتل بوده باشد. دلم می خواست یکی کشته باشدش تا من بتوانم همه چیز را بیندازم گردنش. سرش داد بزنم و حمله کنم بهش و کولی بازی در بیاورم. عقده های این چند سال زندگی مشترکمان را و ترس هایم را و عشقم را و حتی نفرتم را سرش خالی کنم. ولی گزارش قرص و محکم پزشک قانونی دستم را گذاشت توی حنا. خودم مانده ام و خودم. باید هی بنشینم و آن پشت و پسله های ذهنم بگردم دنبال دلیل. دنبال ریشه ی حسی یا فکری که او را به سمت خودکشی برد و احتمالا نقش خودم. بعد با خودم کلنجار بروم که بی گناه بوده ام. گر چه بی فایده است. مطمئنم که خیلی تنها مانده بود. با وجود این که با هم زندگی می کردیم و کنارش بودم تنها بوده. این را توی تعطیلی های زمستان که به خاطر آلودگی هوا یک هویی پیش آمده بود فهمیدم. روز اول لباس شستیم و خانه را جارو کردیم و کارهای عقب افتاده را انجام دادیم. روز دوم سیم کشی خانه مشکل پیدا کرد و برق قطع شد. با نور شمع سر می کردیم تا تعطیلی تمام بشود و برق کار بیاید درستش کند. نشسته بودم روی مبل و با سنگ های مغناطیسیم بازی بازی می کردم. آمد نشست روبه رویم. زل زد بهم. من هم نگاهش کردم. عجیب نبود. هر بار این کار را می کردیم خیلی زود حرفمان می آمد و بازی سکوت یادمان می رفت. اما این بار یک ساعت و نیم بی هیچ صحبتی هم دیگر را نگاه کردیم. بعد هم پا شد و به هوای سیگار خریدن بیرون رفت. همان موقع فهمیدم همه چیز بینمان تمام شده. هیچ حرفی بینمان نماندههر چه تلاش کرده بودم مثل آدم زندگی کنم, نشده بود. آب شده بودم توی عادت ها. 

   چند وقت بعد, خبر رسید برادرش و زن و بچه اش بر اثر گاز گرفتگی خفه شده اند. سیاه پوشیدیم و ختم گرفتیم و خرما پخش کردیم. بعد از مرگ برادرش که خیلی به هم نزدیک بودند تکیده تر شد. تودارتر و ساکت تر. 

   همین طور که می گردم توی ذهنم می بینم رسیده ام پارک لاله. اوایل آشنایی مان و تا کمی بعد از ازدواج مان زیاد این جا می آمدیم. طوری که حتی علاف ها و بی خانمان هایش را هم شناخته بودیم. کلی گوشه و کنار دنج دارد این پارک. هزار بار آن تهش توی باغ ژاپنی پشت بوته ها یواشکی دراز کشیده بودیم و هم را بوسیده بودیم و نوازش کرده بودیم. حالا اما بی احساس خاصی همان مسیرها را می رفتم. لحظه های دوتایی مان جلوی چشمم رژه می روند. رو دست خورده ام ازش. لختم کرد وسط این همه آدم و رفت پی کار خودش. آدم ها می آیند و می روند و نگاهم می کنند. بعضی هاشان هیزند. بعضی هاشان لعنت می فرستند و فحشم می دهند. بعضی ها هم لبخند می زنند و من مانده ام حیران.