ساعت ۸:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٢۱   کلمات کلیدی:

   سبد سبزی خوردن را از طبقه ی پایین یخچال برمی دارم. پونه ها را کنار می زنم. پونه تند است و حوصله ی خارش بعد از خوردن را ندارم. یک مشت سبزی سوا می کنم و می گذارم توی پیشدستی کنار املت و لواشک را لیس می زنم و می روم طرف اتاق. بابا جلوی تلویزیون دراز کشیده و دارد فیلم بکش بکش می بیند طبق معمول. مامان معده درد دارد از ظهر و خوابیده و لحاف را کشیده روی سرش. هوا خیلی گرم است. همه داریم پرپر می زنیم. خواهر هم سرش با دو تا کتابی که ازم گرفته گرم است. همه ی در و پنجره ها را باز گذاشته ایم. بابا باید فردا کولر را راه بیاندازد.

   دلم روز و هوای روشن و شهر کتاب می خواهد. بعد هم پیاده روی تا پارک اندیشه و نشستن روی نیمکت و زل زدن به فواره ها. املت سرد شده. حس خوردنش را ندارم. دلم به حال سبزی ها می سوزد. از دیشب که حمام کردم و با سرِ خیس و لباس نازک خوابیدم و رویم را نکشیدم، سرم سرما خورده. از صبح درد می کند حسابی. به زبان بی زبانی دهن کجی می کند بهم. 

   مسابقه ی بچه ها جلو افتاده. خرداد است. باید آرام آرام آماده شان کنم. ولی میل ندارم. میلم به سفر است. در اردی بهشت. به یک جای خنک و قشنگ. تنهایی. ولی فقط میلم است. زور ندارد که. لواشک خیلی ترش است. آب دهنم راه افتاده.املت را می برم، می گذارم توی یخچال و بک لیوان چای می ریزم برای خودم.