صبح است ساقیا
ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٥   کلمات کلیدی:

اون لحظه ای که هوشیاری به سراغت می آید، اولین ثانیه هایی که اتفاقات اطرافت را درک می کنی آرام آرام، اگر شبش  دیر نخوابیده باشی، بحث نکرده باشی با کسی، حتماً لبخند می زنی. من در حال طبیعی سعی می کنم چشم هایم را ببندم و فکر نکنم و گوش هایم هم نشنوند و خوابم را ادامه بدهم. که فقط بعضی اوقات عملی می شود. نه مثل امروز که سه صبح خوابم پرید رفت لب پنجره و هر چه  کردم مثل بچه ی آدم نیامد سر جایش _توی چشم هایم_ و از  آن موقع دارم مثل روح می چرخم توی خانه. درکش سخت است.  دلم می خواهد آن لحظه ی خماری اول صبح هیچ وقت تمام نشود. آن لحظه ای که هیچ چیز دنیا آن طور که همیشه هست به نظر نمی آید و دنیا گنگی و محوی لذت بخشی دارد. خنک است. تاریک و روشن است _بیشتر تاریک_ همه خوابند. دنیا به نظرم در شب جای بهتری ست برای زندگی. زیباتر است. طبیعت هم چهره ی واقعیش در شب معلوم می شود. هول انگیز و نمناک. این  باعث می شود بیشتر باهاش احساس نزدیک بودن داشته باشم. بی خوابی دارد کار دستم می دهد انگار.  آن روی دیوانه ام که بیشتر خودم است، مجال پیدا کرده بتازاند.