پا
ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢   کلمات کلیدی:

   از صدای کشدار ترمز می شد فهمید که سرعت ماشین خیلی بالا بوده؛ پشتم به خیابان بود. داشتم کتاب های پشت ویترین رو دید می زدم و دو دو تا چهار تا می کردم برای وارد شدن به کتاب فروشی. مجرد که بودم حساب کتاب سرم نمی شد. البته کتاب فروشی بابا بی نیازم می کرد از خرید. دوست هام حسرتم رو می خوردند. تهران که آمدم برای دانشگاه اوضاع فرق کرد. باز هم بابا بود ولی حرصی پیدا کرده بودم به خریدن، هر چی پول داشتم می دادم پای کتاب. برگشتم و چشم گرداندم سمت صدا. از سرِ موتوری همین طور خون می اومد. کاسکت سرش بود. کسی جرات نمی کرد کلاه رو از سرش بردارد. همه ایستاده بودند به تماشا. بلاخره یک دختر از بین جمعیت آمد جلو. با موتوری صحبت کرد. آرام گردن و بدنش را تکان داد و با احتیاط کاسکت رو برداشت و سرش رو معاینه کرد. تا پلیس و اورژانس اومد و پسره رو بردن.

   دختره پاهای خوش تراشی داشت. دامنِ پلیسه ی کوتاهی تنش بود با زمینه ی مشکی و چهارخانه ی ظریف قرمز. یک کتِ مشکی هم تنش بود و کلاه روگوشی دارِ بافتنی. دلم می خواست بروم و پاهای قشنگس رو نوازش کنم. پوستش صاف و شفاف به نظر می آمد. مثل دختر بی رنگ و رویی که همسایه ام است. یک بار در آسانسور پاهاش رو ناز کردم. خندید. نمی دانم ناهید بفهمد هنوز این عادت رو دارم چه کار می کند. همین نیست که. از جوانی این جوری بودم. یک دختری بود، با سه تا پسر کوچک تر از خودش سر چهار باغ گل می فروخت. سیزذه چهارده ساله، با لب های گوشتالو و موهای سیاهی که همیشه ژولیده بیرون روسری کهنه بود. خیلی دلم می خواست یک بار بغلش کنم و پاهایش را بگیرم توی دستم و نوازش کنم. این میل عجیب غریب از اون دختره شروع شد و هنوز هم هست. یک بار که با دوست هام در زاینده رود شنا می کردیم، دیدمش. تنها بود. جوراب پایش بود و چادر گل گلی سر کرده بود. از آب پریدم بیرون و تندی لباس هام رو پوشیدم و افتادم دنبالش. از بازارچه رد شد و پیچید توی کوچه ی باریکی که به آب انبار می خورد. خیلی خلوت بود. دویدم دنبالش و گفتم خانم. برگشت تا ببیند کیه. کشیدمش توی بغلم و شروع کردم به نوازشش. خواست جیغ بکشد. دستم را را گذاشتم روی دهنش و بیشتر به خودم فشارش دادم. بوی گند عرق می داد و اسفند و دود. حالم به هم خورد از بوی تنش. ولش کردم و دویدم. آن قدر دویدم تا بازارچه تمام شد و رسیدم لب رودخانه. بعد آرام کردم و قدم زنان رفتم و هوای تازه را دادم توی ریه ام و برگشتم پیش دوست هام و همون طور با لباس زدم به آب. با همان لباس های خیس هم برگشتم خانه. سرما خوردم و دو هفته افتادم گوشه ی اتاقم. کمی بعدتر دانشجو شدم و آمدم تهران. دختره هم رفت لای بقیه ی خاطره ها.

   از هال بوی لواشک می آید. دهانم آب افتاده. حتما ترش است. مادر فرستاده. الکی دعوا راه انداخته ام و نشستم به نوشتن. باید تا آخر هفته تحویلش بدهم و هنوز کامل نیست. دق و دلیِ عقب بودنم از کار را سرِ دخترهای نازنینم خالی کرده ام و تارانده ام شان. ناهید هم ازم عصبانی ست. می فهمد چه مرگم است و سرِ دخترها را با لواشک گرم می کند. دلم می خواهد بروم بغل شان کنم و صورت های قشنگ شان را ببوسم تا آشتی کنند باهام.

   از دیروز همین طور یکسره باران می آید. هوا عالی شده. کاش می شد بروم زیر باران قدم بزنم. اگر کار نداشتم و به خاطرش با دخترهای مهربانم دعوا نکرده بودم و ازشان خجالت نمی کشیدم، همین حالا بلند می شدم و می رفتم زیرِ باران.