اندر حکایاتِ دشوارِ ذهنم
ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/۱٢   کلمات کلیدی:

   امروز دلم می خواست چیزی بنویسم این جا. اما چیز خاصی نبود. این حس ها را خیلی وقت است دارم. کلنجار می رفتم با خودم و این ها. به اعتراف می مانند. می نویسم تا یادم بماند. خوب یادم بماند. تا بعدها اگر توانستم از قید و بندشان رها شوم و مطابق میلم زندگی کنم، یادم باشد چه چیزهایی آزارم می داد. البته شاید آن موقع میلی به خواندن شان نداشته باشم، ولی الان به درمان می مانند برای روحم. از این که همیشه در حاشیه ی زندگی مثل یک روح سرگردان بپلکم خوشم نمی آید. از این تنی که روز به روز بیش تر حبسم می کند در خودش و معلق ماندنم بین دو دنیا، این که بعضی از کارهای ساده را با کمک انجام بدهم، از زمین خوردن به خاطر خستگی بدم می آید. این حد وسط لعنتی. که نه جسمت بیمار است و نه سالم. و این که دیگران آن طور که هستم نمی بینندم و آن طور که دل شان می خواهد قضاوتم می کنند، خوشم نمی آید. که باید در تلاش باشم برای اصلاحِ این تصویرِ ناقص و اشتباه از خودم. این ها زمانی برایم اصلا مهم نبود؛ نمی دیدم شان یا متوجه شان نمی شدم. ولی حالا بخشی از فضای ذهنِ ایرادگیرم را اشغال کرده و وامی داردم به فکر کردن. یه قول بیهقی دارم ژاژ خایی می کنم نصفه شبی. بخوابم بهتر است