دیوار
ساعت ۳:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢۸   کلمات کلیدی:

   تنبل تر شده ام و این تنبلی دارد مثل یک بیماری مزمن جانم را می خورد و من هم هیچ کاری نمی کنم. دراز کشیده ام و تماشایش می کنم تا همین طور پیش برود و تمام بشوم. فیلترشکن ِ روی گوشی ام دو ماهی می شد که کار نمی کرد. در سرعت های متفاوتِ نت امتحانش کرده بودم و نتیجه ای نداد. در نصف دنیا زندگی می کردم و آن نصف دیگر پشت دیوار  برلین گیر کرده بود. دیوار برلین با فیلتر هیچ فرقی ندارد از نظر من. وب لاگ های محبوبم را نمی توانستم بخوانم. توییتر از کار افتاده بود. پلاس عکس و خبرها را کامل باز نمی کرد و ساندکلاود جانم دیگر  آهنگ جدید نمی خواند.

   من اما امید داشتم که خودش درست بشود و همین طور ابلهانه منتظر بودم. امروز دیگر خسته شدم. فحش دادم به خودم و فیلترشکنی که کار نمی کرد و کسی که فیلتر را ساخت. توی سایت هایی که باز می شدند گشتم پیِ فیلترشکن و یکی نصفه و نیمه پیدا کردم. نصبش کردم و با همان سرعت لاک پشتی اش وی پی ان خریدم و خلاص.

   به باز شدن بی دردسرِ سایت ها و برنامه ها عادت کرده بودم و از یاد برده بودم که این فیلترها چه قدر از هم دورمان می کنند و چه قدر چیزهای قشنگ و رنگی را نمی گذارند ببینیم و چه موسیقی های خوبی را نمی گذارند بشنویم و چه واژه های لخت و صادقی را نمی گذارند بخوانیم و بهشان فکر کنیم. این دو ماه باعث شد همه ی این ها را به یاد بیاورم.

   ذهنم آرام گرفته. مادر ماهی سرخ می کند و بوی خوشِ سبزیِ پلوییِ تازه خانه را پر کرده. آرزو حتی حالا که خانه است با سایت فدراسیون سر و کله می زند و گاهی سر بلند می کند و به مادر چیزکی می گوید. موسیقی های دلخواهم خودشان پشت سر هم پخش می شوند و می روند پیِ کارشان. پست های این چند وقتِ دوست هایم را می خوانم و وقت آرام می گذرد.