غریبه
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٤   کلمات کلیدی:

آخ که چقدر آدم خوبی بود . خداوکیلی از اون الکی فامیلامون هم بهتر بود . آدم یه دونه از اینا تو دور و بری هاش داشته باشه کافیه . شوهر عمه مو می گم . بیشتر از هر کسی تو بچگی م دوستش داشتم . هر وقت می رفتیم خونشون یا می اومد خونمون چند تا کتاب قصه یا دفتر با نقاشی های قشنگ برام داشت . چن وقت پیش ختمش بود خدابیامرزتش یهو دیدیم کلی از این شاعر نویسنده ها و این هنری ها یکی یکی پیداشون شد . یکی سر مزارش خوند . یکی سخنرانی کرد . یکی گل آورد . خلاصه ماها که مثلا فامیلاش بودیم دهنمون باز مونده بود . آدمایی رو اون روز دیدیم که فکرشونم نمی کردیم . بعدم از خجالت سرمونو انداختیم پایین . خیلی ادعا داشتیم که دو سش داریم و درکش می کنیم . حقمون بود .