خواب
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٧   کلمات کلیدی:

چرت میزدم تو اتوبوس . بعد از کلی صبر یه اتوبوس خالی اونم تو میدون انقلاب اومد تو ایستگاه . اولین نفر بودم . کلی کیف کردم وقتی نشستم و وسایلمو چپوندم رو پام . نرم نرمک هوا گرم و من نئشه شدم . همون روز بود که مزخرفات احتیاطی پلیس رو در مورد جیب بر ها خونده بودم . کیف پولمو از جیبم در آوردم و گذاشتم تو نایلون کتابایی که تازه خریده بودم . سرمو تکیه دادم به شیشه و آروم آروم چرت زدم . چیزای عجیب غریب زیادی تو چرتام می بینم اصولا . ولی امروز از همیشه عجیب تر بود . تو یه ساختمون خاکستری بودم که یه عالمه پله داشت تا آسمون . خیلی وقتا کابوس پله می بینم . اما امروزیه خیلی بیشتر یود . پام لب یه چیزی شبیه پرتگاه بود و مجبور شدم از پله های کج و معوج و تنگ بالا برم . همیشه همین طوره . ولی امروز از پله ها خسته نشدم . عجیب بود . هیچ طبقه ای نداشت اونجا ولی هر چند دقیقه یه دری باز می شد و وقتی می رفتم تو در بسته می شد ومن از یه سری پله ی جدید و با یه رنگ دیگه و قیافه ای جدیدتر بالا می رفتم . آخر سر رسیدم به یه اتاق که یه سری آدم داشتن راجع به یه چیز مهمی حرف می زدن . تا وارد تالار شدم همه بلند شدن و برام دست زدن که برم براشون حرف بزنم . منم که انگار یادم اومده بود باید در مورد چی حرف بزنم رفتم پشت میکروفون . یه دفعه اتوبوس ترمز کرد و من با سر پرت شدم تو میله . هر چی هم که فکر کردم می خواستم چی بگم یادم نیومد که نیومد .