مهمونی
ساعت ۸:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٩   کلمات کلیدی:

مهمون داریم . حوصله ی نگاه های کنجکاو رو ندارم . همه جا دنبالت هستن . نشستم دارم می نویسم . مامانم هی داد می زنه دختر بلند شو بیا کمک . دلم براش می سوزه ، اماخوب اگه بخوام مهربون باشم کلام پس معرکه ست . انگار همیشه باید من کار کنم . هر وقت مهمون می یاد همین آش و همین کاسه ست . یه جوری جیم می شی می ری بیرون . یا سرتو می کنی تو اون کتابا . نمی دونم آخرش چی می شی ؟ این همه از این کتابای مزخرف می خونی چیزی هم بهت اضافه می شه ! کل ترم درس نمی خونی اما تا مهمون می یاد یه دفعه یادت می افته درس بخونی . منم که انگار کرم . یه گوش در و یه گوش دروازه .