عقوبت
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳٠   کلمات کلیدی:

رادیاتور دوباره خاموش شده . بلند شو یه نیگایی بهش بنداز . مگه همه ی کارها رو من باید انجام بدم . آخه من که از این چیزا سرم نمی شه . تویی که عین پسرا همیشه بغل بابات وامیستادی ، آچار  پیچ گوشتی دستش می دادی و مثل خودش سرت تو ماشین و رادیو و هر چی گیرت می یومد بود . حالا واسه من طاقچه بالا می ذاری! یا پا می شی رادیاتور رو درست می کنی یا ناهار بی ناهار . هی اون لحافو نکش رو سرت . مگه از جنگ برگشتی که هی می گی خسته ام خسته ام . کوه کندی ؟ اونی که باید خسته باشه منم . صب تا شب جون می کنم . هی بپز ، بشور ، بساب . این منم که باید خودمو به خواب بزنم بعد از این همه سال کار و زندگی . من به سن تو که بودم یه بچه تو بغلم بود . زندگی داشتم . همه تو فامیل حسرت زندگیمو داشتن . از بس که تمیز و مرتب بود . حالا تو چی ؟ یا سرت تو کتاباته ، یا فیلم می بینی ، چه تو خونه چه تو سینما . یا بلاخره یه بهونه ای پیدا می کنی تا از خونه جیم شی . ای خدا . آخه من چه گناهی به درگاهت کردم که چنین عقوبتی بهم دادی ؟