نونوایی
ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱   کلمات کلیدی:

صدای برگ ها رو که زیر پام له می شن دوست ندارم . من همیشه پاییز رو دوست داشته ام . اما حالا پاییز هم حتی بهم حس خوبی نمی ده . احساس می کنم می برتم به زمانی که خیلی رمانتیک بودم . زمانی که شعرای لامارتین یا همین سهراب رو می خوندم بلند بلند و واسه خودم رو برگای پاییزی راه می رفتم . یا با تو بودیم . الان بیشتر ترجیح می دم برم انقلاب کتاب بخرم . آخه تموم تلاشم رو می کنم که اون وقتا رو بایگانی کنم تو این مخ صاحاب مرده . میرم  سر کار . یه کارمند ساعی و موفق هستم . دیروز مدیرعامل این هندونه ها رو گذاشت زیر بغلم . عصرام که یا سینمام یا میخونم . حالا هر جایی که شد . تو خونه . تو اتوبوس . تو پارک . هر جا که مامان بهم یه ریز کار نده انجام بدم . نمی دونم چرا این روزا این جوری شده . همش با تو اشتباه می گیرتم . حتی همین جمعه ، دو روز پیش منو با اسم تو صدا کرد . به نظرم هیچ وقت نتونستم باهاش ارتباط عمیقی داشته باشم . بر خلاف تو که اونو عاشق خودت کردی .  من همیشه عکس تو بودم . با بابا بیشتر می جوشیدم . همیشه برای مامان یه سوال بودم . به هر حال این مزخرفاتو واسه این می نویسم که خودمو خالی کنم . تمومش کنم بهتره . داره صدام می کنه . باید برم نون بخرم .