ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱٠   کلمات کلیدی:

   خوب ... امروز چی بنویسم . سر دبیر گفته اگه امروزم مثل همیشه مزخرف بنویسم کارم تمومه . باید دممو بزارم رو کولم و برم . آخه نمی فهمم این مرتیکه از چی خوشش میاد . گزارش زرد از بازیگرا می نویسم می گه نه . روشنفکرانه ترین فیلم جشنواره ی کن رو با هزار زحمت نقد می کنم ، تازه کلی هم از این مجله خارجی ها می دزدم میگه نه . داستان ، نه . گزارش ، نه . تفسیر ، نه . مرتیکه منو کشته . امروز می خوام راجع به دوستم بنویسم . دانشجوی دکترا بود . اهل مشهد . اینجا هم خوابگاهیم بود . زن عقدی هم داشت . بیرون از وقت درس تو مکانیکی کار می کرد . ترجمه هم می کرد . سه هفته پیش خودشو تو اتاقمون دار زد . تو بیانیه ی مشترک پلیس و دانشگاه گفتن عاشق یکی از همکلاسی هاش شده . دختره هم نه گفته . اونم خودکشی کرده . ننوشتن پدرزنش تهدید کرده بود اگه تا یه ماه دیگه عروسی مفصل واسه دخترش نگیره  و یه آپارتمان نگیره ، زنشو با خودش ببره ، طلاق دخترش رو می گیره . ننوشته بودن عاشق زنش بود . خیلی چیزا رو ننوشتن . فقط با بی آبرو کردن دوست من سعی کردن ذهنا رو منحرف کنن . نمی دونم واسه چی دارم اینا رو برات می نویسم . بیرون اتاق کارم دارن . باید برم .

   ...

   باورت نمی شه . اون ایمیلی رو که برات نوشته بودم یادته . اونی که در مورد دوستم توش گفته بودم . از اتاق که رفتم بیرون هنوز نفرستاده بودم . سردبیر که دنبال مطلبم بوده اومده تو اتاقم و فکر کرده متن اون روزه . یه کپی فرستاده به کامپیوتر خودش تا بخونه . بعد هم خوشش اومده بود ، فرستاده بود واسه چاپ . بعد هم گفت از این به بعد همین طوری باش . فکر کن داری واسه دوستت می نویسی . نه من یا مخاطب . طبیعی تر از آب در میاد . فعلا . تا بعد .