بهونه
ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/۱۸   کلمات کلیدی:

قبلنا که نزدیک عید می شد و مامانمم دستم رو می گرفت دنبال خودش این فروشگاه اون بازار می برد ، همین حدودا تو اسفند ، همه جا می شد عید رو حس کرد . از تکاپوی مردم برای خرید گرفته تا جوونه ی درختا و ماهی گلی و هزار جور کوفت و زهرمار دیگه که هیچ کدومشون خاک گرفته نبود . امروز رفتم انقلاب . تا هم سهمیه ی کتابای عیدم رو بخرم و هم یه سری کادو واسه دوستای خودم و خواهرم بخرم . هیچی نمی تونم بگم . واقعا سخت بود خریدن چهار تا مجسمه و دفترچه یا کتاب یا از این جینگیلی پینگیلی ها . هنوز آثار ولنتاین کاملا مشهود بود با رنگ قرمز تندش که می زد تو چشمم . ولی نمی دونم اینا که واسه هر مناسبتی خلاقیت به خرج می دن چرا واسه نوروز خلاقیتشون ته می کشه . کجای کاریم ما ! به هر حال ، تو کل اون ناحیه فقط یه جا لاک پشت و ماهی گلی دیدم . تازه ماهی گلی هاش هم ریز بودن . اصلا امروز افتادم رو دنده ی بهونه گیری .  ولی خوب هر کاری کنیم بازم نوروز نوروزه . سال نو تون از همین حالا مبارک و صد سال به این سالها و ... .