اتوبوس
ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٠   کلمات کلیدی:

واقعا که لذت بخشه . یکدفعه احساس شادی می کنم . توی اتبوس هستم . نمی دونم چرا . اما دلم می خواد قاه قاه بخندم . سرعت اتوبوس بالاست . لبخند می زنم . به ماشین های توی خیابون نیگا می کنم . حواسم بهشون نیست . لبخند رو لبامه . راننده ها شروع می کنن به بوق زدن ، چشمک زدن ، ادا اصول در آوردن . اینا آدم بشو نیستن . یه زنه میاد می شینه بغل دستم . کت قرمز رو مانتوش پوشیده . بچه بغلشه . حدودا دو سه ساله . منم که عاشق بچه ی کوچیک ، شروع می کنم به ادا اصول درآوردن براش . کم کم می خنده . آروم آروم باهام دوست می شه اجازه می ده نازش کنم . دیگه نه به خیابون نیگا می کنم نه به ماشینا و آدما . فقط اون بچه رو می بینم . باهاش بازی می کنم . حسابی حواسمو پرت کرده . می رسیم به یه ایستگاه . دیگه باید بره . مادرش بغلش می کنه . می بوسمش . دوباره اطرافم رو می بینم . اتوبوس رسیده به میدون آزادی . دهنم باز می مونه . با عجله پیاده می شم . اه ، دوباره دیر می رسم . ایندفعه دیگه استاده راهم نمی ده تو کلاس . باید برگردم . باید برم انقلاب .