برای حس و حالم اسمی پیدا نمی کنم .
ساعت ٢:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢۳   کلمات کلیدی:

نمی توانم این دقایق را درک کنم . مجال ها ، همچنان که سردرگم یافتن لغاتی هستم تا فرصتی به من بدهند ، گذشتند . او در طول یک ساعت نمرده و شاید ! اشتباه من بود که آنقدر بالای سرش ایستادم تا مطمئن شوم که دیگر نفس نمی کشد . اما بدون هیچ دلیلی خیال می کردم دوباره زنده می شود و شروع می کند . نمی توانم سر و ته این حس درونی را دربیاورم . حسی تسکین دهنده ، یا صرفا فرسودگی ای ساده . بهتر بود قهوه ام را گرم نگه می داشتم تا دست کم در این لحظه آن را داشته باشم . چه طور است اصلا تلویزیون را خاموش کنم و بخوابم . صندلیش واقعا گرم و نرم است و هیچ دلم نمی خواهد تفنگ را همین طوری توی جلدش بگذارم .