کبود
ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٦   کلمات کلیدی:

   دیروز آسانسور خراب بود از پله ها پایین رفتم . وسط پله ها تو زنگ زدی . اومدم گوشی رو از تو کیفم در بیارم حواسم پرت شد دو تا پله یکی کردم ، با مخ افتادم زمین شیش هفت تا پله بود فکر کنم . اینجای سرم که باد کرده برا همینه . رفتم فیش ثبت نام اینترنتی دانشگاه رو برام تایید کردند . برگشتنی یه کتاب خریدم . چن هفته پیش اسمشو از دوستم شنیده بودم و اینکه چقدر سخت پیدا می شه . استادشون گفته حتما بخرن . اسمش بود پمپئی شهری که ناپدید شد . تاریخ هنره . ایندفعه حواسم بود و تو پله ها جواب تلفنای این همکلاسی مزاحمم رو ندادم . هی می گه بیا جمعه با لباس سبز بریم انقلاب . دیوونه س . من همون یه بار که گذرم به بازداشتگاه افتاد واسه هفت پشتم بسه . تو هم یه وخ خر نشی بری ها . چیش جز سر درد و افسردگی به ماها می رسه . فعلا باید برم نون بخرم . بعدا زنگ می زنم . خداحافظ .