خواب
ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٦   کلمات کلیدی:

با اینکه خرداد ماهه ، این اتاق سرده . تاب سفید کهنه ام که نوارهای نارنجی داره رو پوشیده ام . بازوهام که تپل تر از قبل هستن یخ کردن . دراز کشیدم رو موکت . بدنم از سرما درد گرفت . کم کم سرما تو جونم رخنه می کنه . نمی تونم دووم بیارم . به هوای دستشویی که رفتم بیرون لحاف سفیده که گلای سرخ پراکنده داره رو از رو مادرم کشیدم آوردم تو اتاق . دستای تازه شسته شدم یخ کرده بودن ، لحافو کشیدم روم . دراز کشیدم انگشتامو لای پاهام قایم کردم . گرمای پامو جذب می کردن . نرم نرمک گرمای مطبوعی وجودم رو گرفت . داشت خوش خوشانم می شد . اگه از این پنجره ی صاحاب مرده نور نمی یومد تو عالی بود .

پتو رو می کشم رو سرم تا نور کمتر اذیتم کنه آروم آروم گرمای هوا زیر پتو کلافه م میکنه دارم خفه می شم . نق نق بچه ی همسایه بغلی هم اضافه شده . بهم نیومده راحت بخوابم . سرمو میارم بیرون . نور ، ورپریده و یهو یی میزنه تو چشمم. گرمای زیر لحاف برای کیفور کردن دست و پام خوبه فقط . نور رم نمی شه کاری کرد . یه شاهی ته جیبم ندارم وگرنه می رفتم کلفت ترین پرده ی بازارو می خریدم برا پنجره م . مامانم می گه دید که نداره ، نور گیر خوبیه برا اتاق . فکر عذاب کشیدن من موقع خواب رو هم نمی کنه. گرمای لحاف سر حالم میاره . پامیشم دنبال چیزی می گردم که این مهملات رو از تو سر بیرون بریزم . دفتر چرمی که خواهری بهم داده رو پیدا می کنم .اگه هنوزم چیزی می نوشت عمرا دفتراشو بهم نمی داد . چپ بهشون نیگا می کردیم چشامونو از حدقه در میاورد . همین الانشم کلیشونو احتکار کرده داره . فعلا که مهملاتم ته کشیدن ببینم بعد چی می شه .