ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧   کلمات کلیدی:

تو اتاق رو موکت قهوه ای دراز کشیدم. زیر همون پنجره ای که پرده نداره. برق خاموشه و اندک روشنایی اتاق رو پنجره تامین می کنه. این روزای طولانی تابستون یه حس کرختی به آدم می ده که نگو. صب تا شب یه گوشه ی این اتاق در بسته ولو ام ، دارم به باریکه ی نوری که از زیر در می یاد تو اتاق نیگا می کنم. خوابیدم رو شیکم خالی که هی سر و صدا می کنه و من محلی نمی ذارم بهش. نفس که می کشم ، حس میکنم دنیا هم داره باهام نفس می کشه . شیکم زمین هم عینهو مال خودم ور می یاد و تو می ره. بالا ، پایین ، بالا ، پایین. دور از چشم زنده ها یی که فکر می کنن حق دارن زمین مرده رو هی سوراخ کنن و هی میخ بکوبن تو تنش؛ که البته با وجود این رجاله ها حق داره یواشکی نفس بکشه. حق داره خشک شه یه جاش و آب ببره یه جای دیگه شو. در واقع این تلافی زمینه که سر آدم دو پا می آره. اگه مادری بود می گفت خل و بابام می گفت رمانتیک و خواهری پوزخند می زد .(داداش کوچیکه هم که اصلا نمی فهمید چه خبره چون صب تا شب وارکرفت بازی می کنه.) آخه اونا واسه همه چی یه منطق خشک و خالی دارن که روشون میشه جایی اظهارش کنن و کسی نخنده بهشون یا اخم کنه که "بی ادب".

   به هر حال غیر نور که از زیر در می آد و نفس کشیدن یواشکی زمین ، پاها هم هستن که می تونم ببینم . یه جفتشون تو یه جوراب سورمه ای نازک -از همونایی که فقط تو تابستون می شه پا کرد- هستن. رو مچ پای چپش هم سوراخه . یه جفت پای دیگه هم می آد و گهگاهی از این جا رد می شه . از اون دو تا اولی کوچیکتر و صورتی تر و لخته و پاشنه ش یه کم ترک داره . مچ پاش هم تا جایی که من می بینم ، تپله.

   دیگه پایی نیست. چون هر چار تا پا رفتن اونور تو آشپزخونه تا یواشکی غذا بخورن تو این ماه خدا. استغفر ا... .