یاد
ساعت ۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۸   کلمات کلیدی:

   حساب روزا دیگه از دستم در رفته. نمی دونم، چند هفته، ماه یا ساله که پنج شنبه ها، بی خود از خود، با اراده ای که می دونم مال من نیست، خودمو می رسونم اینجا. زیر درخت اقاقیا، می شینم و به سنگ قبر زیرش که مال توئه و بعد بقیه ی سنگا خیره می شم. همینطور به آدما. کسایی که میان و با مرده هاشون حرف می زنن، درد و دل می کنن، گله و شکایت از زندگی و گهگاهی گله از مرده هه که چرا تنها گذاشته شون؛ آهی و حسرتی.

   یا مرده های جدید. زنایی که زنجموره می زنن و خودشون رو مرده یا خاکش می اندازن و جی جی باجی ها که بلندشون می کنن.

_پاشو خواهر. خوبیت نداره. روح اون مرحوم هم عذاب می کشه. کلی نامحرم اینجاست و اینجور چیزا.

   زنا و مردایی که خیلی شیک، مرتب و بی صدا می آن بالا سر مرده می ایستن. تسلیتی و فاتحه ای و خداحافظ. با دستمال های سفید و خوشبوشون که باد عطرشونو می زنه به دماغم و با عطر خوش اقاقیا مخلوط می کنه.

   اما تو همیشه اینجا نشسته ای و ساکت نگاهشون می کنی،بی صدا. و با شاخه ی اقاقیا که کنار صورتته بازی می کنی. گلی می چینی و می ذاری رو سنگت، می خندی و من به یاد روزی می افتم که تو رو آوردیم اینجا؛ دفنت کردیم. روزی که هزار گل سرخ به بدرقه ت اومده بودن.